قناری ، قفس و تشنه گی...





روز، یک روزِ گرم کاری بود
زندگی مثل مرگ ، جاری بود !

«جابر» ازخواب جست ساعت هفت
غرق تکرار وبیقراری بود

چیزکی زد به نام صبحانه
گرچه از لطف ومزه عاری بود

نگهی رویی ساعتش انداخت
وای وقت « ترن سواری*» بود !

اندکی کاهلانه می جنبید
خطر عزل وبرکناری بود

رفت وغافل که واقعاٌ آنروز
روز بد بود وبد بیاری بود...

^^^

هشت ساعت نشست... یا بنوشت
یا که مصروف پول شماری بود

بعد ازآن هشت ساعت دیگر
قطعه بازی ومیگساری بود

بی خبر زانکه یار غربت او
تشنه ودر قفس ، حصاری بود

بی خبر زانکه همصدای دلش
غرق اندوه وداغداری بود

^^^

بیست ساعت برای مرغ اسیر
سالها سوز وسوگواری بود

بیست ساعت همه اتاقک تنگ
لب به لب ازصدای زاری بود

بیست ساعت قناری تشنه
مثل آوارهء صحاری بود

بیست ساعت پرنده ء تنها
دیده درراه آب ویاری بود

روز دیگر که جابر آمد باز
مرده درمحبس اش قناری بود