اشکهای پنهانی...





به بهانهء دومین سال کوچیدن پدرم

پدر م اهل دعا بود ، خدا بااو باد
مرد تکبیر وصدا بود ، خدا بااوباد

من نه تنها، همه گویند ، دمِ پر زدنش
دست در دست خدا بود ، خدا بااو باد

تابجا یی نرسد قافله ء را ضرری
یاور قافله ها بود ، خدا بااوباد

تا بخوابیم سخا ومن ومادر ، آرام
سپر تیر بلا بود ، خدا بااوباد

تا بخوابم سر دوشش به بر وآغوشش
وه چه افسانه سرا بود ، خدا بااوباد

ما به خود بسته واو در غم آسایش ما
ما کجا ... او به کجا بود ، خدا با اوباد

ما به صد بند وبه صد دام وبه صد حلقه اسیر
اورها بود ورها بود ، خدا با اوباد

همه ما زیر ردا ، زیر عبا ، زیر پرش
شاد بودیم ، هما بود ... ! خدا با اوباد

رفت وبا پر زدنش باغ وسرا خالی شد
شوکت خانهء ما بود ، خدا بااو باد

^^^^

پیش ارباب زر وزور ، سلیمان زمان
سرسجاده ، گدا بود ، خدابا او باد

پشت پا بر همه آثار تعلق زده بود
فارغ از بار هوا بود ، خدا بااو باد

لاف غیرت نزد اما قدم همت زد
راستی را که فنا بود ، خدا بااوباد

«ها» نمی گفت مگر رایحهء رحمن را
یک قلم معنیی « لا» بود ، خدابا اوباد

شک ندارم... زبس آن پیر ، دمِ سجده شکست
که یکی ار شهدا بود ، خدا با او باد

با همه برگ وتنعم سر درویشی داشت
از تبار فقرا بود ، خدا بااو باد

سخنش ، زمزمه اش، همهمهء شیرینش
خضر ره بود وعصا بود ، خدا با او باد

نشنیدم سخن هرزه زنایش بچکد
غرق قانون حیا بود ، خدا بااو باد

دست پر بار و قدمهای پر از تمکینش
مژده وکان طلا بود ، خدا بااو باد

کس نگوید که خطا می نکند نوع بشر
پی جبران خطا بود ، خدابااو باد

وقت باریدن باران ، دمِ خنیدن گل
مثل موسیچه ، نوا بود ، خدا با او باد

همه تن ریشه در اوصاف دلارایی داشت
جنم وجنس جدا بود ، خدا بااو باد

سال ها پیشتر از مرگ ، کفن پوش شده بود
او خریدار خدا بود ، خدا با او باد

آخر عمر زبس اشک ندامت می ریخت
قویی دریای صفا بود ، خدا با او باد

تا که افتاد زپا ، خم زدم ازهیبت غم .......
وقت بشکستن پا بود....! خدا با او باد

دم کوچیدن او ... پشت به دیوار زدم...!
لحظهء تلخ عزا بود ، خد ابااو باد



صبا