درين بهارهم نشد!





درين بهارهم نشد که روی ياربنگرم
چو غنچه ديده واکنم رخ بهار بنگرم
زلعل شکرين او به روی نازنين او
هزار حرف بشنوم هزار بار بنگرم
به شامگاه روشنی به کوه ودشت ودامنی
به چهرهء چوماه او ستاره وار بنگرم
زبس دويدن وعرق ميان لاله زارها
رخش بسان آتشی درآبشار بنگرم
رقيب خود زدرد وغم حبيب خود به محفلم
سرشک ريز بشنوم شرابخوار بنگرم
نگاه خود نموده ام سوار اسپ جستجو
بود که يار رفته را درين دياربنگرم
زتوسن غرورها به بارهء سرورها
گرش پياده يافتم وگر سوار بنگرم
بسان مرغ عاشقی به سوی او به موی او
چه با شتاب پرکشم چه بيقرار بنگرم
وگرکه هست خشمگين کنم به راه وی کمين
نهان شود شکاروش من آشکاربنگرم
به گلشنی، زگلشنی ، نهان شوم عيان شود
به هرطرف که بگذرد زهرکنار بنگرم
چه بودی ار به باغکی به دستکش اياغکی
برای مقدم منش درانتظار بنگرم
فسرده آتش چمن فشرده درد قلب من
که اين کباب همچنان پر از شرار بنگرم