دختر وبهار و... فرشته ها





ابربارانی نوازد ، نرم نرمک سبزه هارا
باغ گه شوید سر خود ، گاه دست وگاه پارا

دختر شوخ بهاری ، روی دستان شقایق
روی گیسو های سنبل ، می کشد رنگ حنا را

وه نمی بینی ؟ قناری ! آمده صبح بهاری ...
تا به گوش غنچه پیچد ، تاررنگین صدا را !

&&&

دخترک میگفت : بابا... نیمه شب دو تا فرشته
آمدند وآب دادند ، نسترن های شما را...!

رنگ سبز وپسته گی را ، روی شبدر ها کشیدند
چادر آبی کشیدند ، از کجا تا نا کجا را

بعد ازآن دو تا فرشته ، پیش شب بو ها سرودند
زیر لب آهسته با هم ، ذکر وتسبیح ودعا را

وقت رفتن شانه کردند ، سنبل همسایه را هم
بعد ازآن پر عطر کردند ، باغ وصحرا وهوا را

یک فرشته رفت رویی ، برگ های لاله خوابید
دیگری رفت وکنار ارغوان گسترد ، جا را

های بابا ! های بابا ! چیزکی دیگر بگویم ...
صبحدم دیدم کنار ، مزرع مریم ، هما را !

با هما می گفت مریم : تو عروس آسمانی
هان فراموشت نسازی ، لاله های باغ مارا !

کم کمک می خواست مریم.... نه...! نمی خواهم که دیگر
بشکنم هنجار فقر وصبر وتسلیم ورضا را ...

دخترک هی گفت وهی گفت .....................
..........................................................

دخترک از باغ وصحرا ، ازگل ودریاچه ها گفت
من از آنها می شنیدم ، بانگ پای آشنا را

دخترک خوابید اما ، روی صحرا ها پرستو
بال می زد ، جار می زد ، اسم زیبای خدا را !