سپنتا و غرور ملی!
.jpg)
روزگذشته آقای رنگین دادفرسپنتا وزیرخارجه سابق به کشورهای غربی هشدارداد که به "غرورملی" افغان ها احترام بگذارند. درین یادداشت، قبل از بررسی سخنان ایشان، نگاهی به گذشته می گردانیم.
آقای سپنتا سال های متوالی را در ترکیه وآلمان زندگی کرده اما تا نیمه دوم دهه نخست سال دوهزار، تجربه ای دراجرای وظایف دولتی نداشت. درسال های جنگ و مقاومت هم، راحت و بی درد سردر سرزمین غرب به سر می برد. وی پس از تحولات دراماتیک درافغانستان که غربی ها را مستقیماً به میدان این جا کشانید، درمعامله و تفاهم با حلقات حاکم، که به منظورتضعیف همتایان تنظیمی خویش نقشه می کشیدند، ابتداء به حیث " مشاور" رئیس جمهور کرزی، سپس دریک تحول دیگرازبرکت اختلافات دکترعبدالله وزیرخارجه سابق و آقای کرزی، به وزارت خارجه رسید. اما بعد ازمدتی از سوی ولسی جرگه سلب صلاحیت شد. ( ظاهراً دکترسپنتا وزارت خارجه را از کودکی درخواب می دیده! درگفت وگو با مطبوعات.وی حتماً گوشه های کدر تحولات جنگی و حادثه نهم و یازدهم سپتامبررا نیز درخواب دیده بوده؛ مگر شرح نداده است!)
رئیس جمهور برای مقابله با قدرت نمایی ولسی جرگه، سپنتا را سپر حیثیتی خود ساخت و ازوی خواست که بدون اعتنا به خواست نمایندگان مردم، به کارش ادامه داد. موصوف هم بی خیال به کارش ادامه داد. بدین ترتیب، بحران جدی میان ولسی جرگه وقوه مجریه که اکنون به بحران غیرقابل علاج مبدل شده است، آغازشد. یعنی انگیزه کلیدی بحران سیاسی در درون دولت، کنار زدن سپنتا از مسند اعتماد نمایندگان مردم بود. برای سپنتا به هم ریزی ارکان دولت مهم نبود، بقا درسمت ( به هربهای ممکن) برای نامبرده مطرح بود.
بسیار جالب است!
درجوامع غربی که سپنتا ها سنگ تقلید ازآن را به سینه می زنند، مقامات حکومتی همین که با اعتراض یا انتقاد جدی از سوی مردم مواجه می شوند، فرهنگ مناسبی ازخویش نشان می دهند و شرافتمندانه استعفا می کنند. اما مدل های افغانی غرب، به جای آن که میراث دار جهات مثبت فرهنگ غربی باشند، پوستین چپه می کنند و به شیوۀ رجال دوره های استبداد، پا محکم می کنند و به افکارعمومی، قانون وموازینی که خود علی الظاهرآئینه دارآن قلمداد می شوند، پشت پا می زنند. آقای امین فرهنگ! نیز هم کیش سپنتا بود که با عالمی ازاختلاس وخیانت، روانه همان دهکدۀ اروپایی خویش شدو ازفیض حضور تیم حاکم، دست قانون وعدالت به وی نمی رسد. ازهمین روست که افغانستان امروز، دستخوش یک تناقض خنده آورشده است. بعضی روشنفکران به خصوص هم ولایتی های سپنتا، نحوۀ مدیریت نامبرده دروزارت خارجه را" دپلوماسی گوسفندی" نام نهاده بودند. البته معنای دپلوماسی گوسفندی، عمیق ترازآن است که درظاهر امراستنباط می گردد. وی برای باقی ماندن درمسند، اعتراض و استدلال و مقاومت ( به خاطربهبود امورو حرمت به قانون وحقوق مردم) را به طورکامل دروجود خویش کشت و حرف شنوترین فردی است که تاریخ یک دهه اخیربه خود دیده است.
حالا می پردازم به ماجرای"غرورملی!" که سپنتای دوره معامله (نه سپنتای دوره های روشنفکری) ازآن چه تصوری دارد. سپنتای دوره معامله به عیان نشان داد که سپنتای دوره های مقاله نویسی وادعا های مردم سالاری، صرفاً یک روی کش نازک بوده است که برسیمای سپنتای اصلی کشیده شده بود. البته این خاصیت برای انسان ها امرطبیعی است. این حالت جزء حقیقت درلابه لای تناقضات مضمر درفلسفه وجود است. درکشوری که نظر به تاریخ جنگی، سطح پائین توسعه وتولید، تسلط استبداد ومحاصره جغرافیایی، سرکوب وغارت وعقب مانی ازکاروان تمدن وپیشرفت، ازتهیه نان و پوشاک خویش عاجز بوده وحالا هم چنین است، چسپیدن به واژه های شدیداً سیاسی و دروغین مانند "غرورملی"، " دارنده تاریخ پنج هزارساله"،" غیرت" و... قبل ازآن که بیهوده و خنده آورباشد، سفاهت گویندگان آن را عیان می کند.
ما برای درک دردها و فهمیدن آسیب پذیری های خویش، نیاز داریم، حقایقی را که سپنتا های قرن هجده ونوزده وبیست، طی صدها سال، ازما پنهان داشته بودند، صریح به افکارعمومی منتقل کنیم تا پس ازین (ولوجنگ تمام هم نشود) نسل گوسفندی و تحمیق شده دیگری پروریده نشود.
مستبدان و ریاکاران هرزمانی که موقعیت شخصی وخاندانی شان درخطرافتاده، به احساسات مذهبی چنگ انداخته وبا اختراع "غرورملی" که خود زمینه های پیدایش طبیعی وتقویت آن را منهدم کرده اند، با ایجاد یک روحیه منفی وواکنشی، سعی کرده اند تا ناروایی ها، خیانت ها، بی رحمی واعمال ضدملی خویش را، بپوشانند؛ مردم را برای بقای گناهکاری های شان به خشم وخشونت بکشانند وبدین وسیله منافع خویش را تا چندسالی دیگربیمه کنند.
اسلحه بی فشنگ "غرورملی!" سپنتا باید برای دفاع ازچه ارزشی باید شلیک کند؟
اکنون مشخص شده است که تیم حاکم ( جمع سپنتا) وجامعه بین المللی برسرمنافع تصادم وتضاد رونما شده است. تا چند سال پیش، تصادمی حادث نشده بود وخارجی ها برکلیه عملکردهای حکومت مهر تأئید می زدند. حالا خارجی ها وارخطا اند که حکومت ناکارآمد بوده و مبتلا به بیماری خطرناک فساد ومدیریت ضعیف است. بعدازین، بازوی به دردبخوری برای غرب درافغانستان نیست. آن چه درافغانستان می گذرد، حیثیت رژیم های مردم سالار درغرب را به زمین زده ومردم کشورهای غربی، برعلیه حکومات خویش دست به مقاومت می زنند وازآنان درباره حمایت از حکومتی که درمنجلاب خود سری، فقدان ظرفیت، فقدان نظارت ، فقدان قانون غرق شده است، خواهان وضاحت اند.
تصویرحکومت فی المجموع این است:
فساد، بندش، بی عدالتی، بی نظمی، ستم برپائین دستان، تراژدی یومیه درقضا، سارنوالی، تجاوز، ترور، رهایی تروریست، مدیران مواد مخدر، مدیران حکومت اند. شهربی پرسان، آلوده ترین شهرک دنیا، شبکه های قایم شده درعرصه زمین خواری، فروش دارایی های دولتی، غصب ملکیت، رهایی شخصی که به دخترخوردسال تجاوزجنسی می کندو .... صدها برش تصویری دیگر که درتاریخ افغانستان تکرارنشده است. مجریان این اعمال همه شان مدیران ومسئولان خورد وبزرگ همین حکومت اند.
مشاهده می کنیم که درد مردم با درد تیم حاکم از ریشه تفاوت دارد. توضیح این مسأله برای هرعضو تیم حاکم (حتی برای یک مأمورپائین رتبه که به بیماری فساد وروحیه ناسالم مبتلا است) تلخ است. اما تلخیی را که مردم تحمل می کنند، فوق العاده عمیق است. بناء قانون زندگی همین است که این تلخی ها دیریا زود، کم یا بیش، نصیب فرد فرد تیم حاکم نیز می شود. راه گریزی نیست. درد مردم با درد تیم حاکم یکی نیست. درد مردم، رفع درد است؛ درد تیم حاکم حفظ درد است! پس ادامه این وضع، غیرممکن است...غرب از کنه این مشکل آگاه است. این درد، غرورملی مردم را زخمی کرده است. غرورملی مورد نظر سپنتا و همکاران ایشان، دغدغۀ حفظ قدرت و امتیاز یک جماعت پنج صد نفری است. اما درد حقیقی همان غرورملی، آبرو، آرامش، خواست ها، نیازها وحق سی میلیون باشنده این سرزمین است. کدامیک مرجح است؟
جماعتی که قانون، عرف، غرورملی و حقوق میلیون ها نفر رابه لگد می زند، "غرورملی" را چه گونه می فهمد؟ این آقایان به جای آن که غرورملی خود را درعرصه آوردن اصلاحات، تغییرو مبارزه با ناروایی ها به کارگیرند، درجهت عکس آن به کار می اندازند. توقع هم دارند که مردم به پا خیزند و بگویند: به به
حال آن که اعمال اینان مردم را زمین گیرکرده و به شیوه دیگربه پا خاسته اند. امروز یک فرمانده طالبان به نام عبدالغفار که افراد مسلح تحت فرمانش حداقل درسه ولسوالی ولایتتخارفعالیت دارد، خیلی ساده به بی بی سی گفت: نامم عبدالغفار است.من وقتی بی نظمی و رشوت خوری حکومت را که دیدم، برای دعوای خود شش سال عرض وداد کردم مگر آخرکار حق من خورده شد. شش لک افغانی مرا رشوه گرفتند آخرش مرا هجده روز بندی کردند. من دهقانی می کردم، قبله می کردم... بیل دردستم بود و نان جور می کردم! خدا گفته خانه ومال وزمین را ایلا کردم و آمدم به کوه.... آهسته آهسته نفر جمع کردم و رنج ها کشیدم حالا دوصد و پنجاه نفر مسلح دارم شکر آزاد هستم و خدا را شکر می کنم....
مشت نمونۀ خروار!
آنانی که غرورانسانی مردم را این گونه شکسته اند، باید بدانند که"غرورملی" تعریف عملی خود را برای شان نشان خواهد داد.