نامه...... *





به برادرم سخای عزیز

***************

باری ، شنیده ام که بهاری نمی شوی ؟
چنگت شکسته ای وقناری نمی شوی ؟

بر رغم آنکه نرگس شهلا خمارتست
دیگر خمار چشم خماری نمی شوی ؟

حیف است ! حیف .... حیف عزیز سخنورم
دریا ورودباری وجاری نمی شوی !

ساز وصدا وسهره تویی نازنین من !
آخر چرا ؟ برای چه ساری نمی شوی ؟

مشکن دلم ! تو مرد عروجی ورُستنی
دردام های هرزه حصاری نمی شوی !

هرگز مگو ! مگو ! توعقابی ومستِ مست
هرگز مگو که باز شکاری نمی شوی

باور نمی کنم که تو آیینهء تمام
مصروف کار آیینه داری نمی شوی !

عیسی دمیده دردل تو ، نغمهء خدا
مریم شنیده ای وفراری نمی شوی !

توجان ودل به خالق موسی سپرده ای
افسون حیله های مداری نمی شوی !

ازعاشقان خانه بدوش محمدی
دلبسته جز به خالق وباری نمی شوی

تو شمع جمع وشیفتهء باغ وبزم شعر
خلوت گزین دشت وصحاری نمی شوی

بگذار خار وهرزه سرایند ، حاسدان
آلاله ای وخنجر وخاری نمی شوی

این بار گریه می کنم و قهر می کنم
گفتی اگر دوبار: قناری نمی شوی !