به یار بدخشانی





از آنجائیکه این سروده با ازدیاد چند بیت دوباره سروده شده است و حاوی متن ادبی بلندی است، بخاطر اعزاز آن صبح امید دوباره آنرا به نشر می سپارد. با تشکر بی پایان از شاعر فرهیخته آقای صبا» صبح امید

تقدیم به داوود پژمان

بدخشان گفتی ودادی مرا یاد سخندانی
الا ای یادگار «ناصر» ای یار بدخشانی «1»

صدای دلنوازت بوی ناز آشنایی داد
بنازم جوهرپاک ترا ای گوهر کانی

بگواز رفعت پامیر ، ازلعل بدخشان گو
بگو از دره ها ولاله های سرخ مرجانی

بگودر پرده های ساز ، درآغوش صحرا ها
برایم قصه ها با لهجهء ناب خراسانی

بیا حالا که گفتی... نغمهء داوودیی سرکن
برین مرد درون قلعه های درد ، زندانی
^^^
کم از «ناصر» نیم درغربت ودرسخت جانی ها
هم اندرعاشقی زان پیر بی پروای «یمگانی» «2»

نداردطاقت صبرمرا پامیر_ پا برجا
ندارد شوکت عشق مرا دریای توفانی

مرابرگیر ازین بیغوله درآغوش «بابا»نه «3»
کشانم باصدای شعر ازین شهر پریشانی

چو «بابا»گفتم آمد بانگ «بابایم» به گوش دل
همان «بابای» لبریز از گل آیات قرآنی «4»

همان بابا که ناگه رفت ودردا من نبودم تا
دم رفتن کنم صد بوسه بر پا هاش ارزانی

همان بابا که وقتی روی دوشش می لمیدم من
مرامی برد تا اوج معلای غزل خوانی

همان بابا که شبها شاخهء دست دعاهایش
حصاری بود ودیواری بروی تیر شیطانی

همان بابا که رفت ورفت ورفت ورفت ورفت ورفت...
وما ماندیم ومادر ماند وصدها درد پنهانی

همان مادر که بوی جنت آغوش پاکش را
ندارد باغ نیسانی ، ندارد عطرریحانی

همان مادر که خاک پای او را سرمه باید کرد
ومن قدرش نفهمیدم زکوری یا زنادانی

همان مادر که درآغوش خود پرورده دریارا:
سخا را آفتاب دشمن شبهای ظلمانی

سخای ژنده پیلی درتوکل ، کونپردازد
دمی برشوکت دارا و اورنگ سلیمانی
****
مهارم راکمی درکش ، مرابگذار دم گیرم
الا ای یادگار «ناصر» ای یار بدخشانی

مرا برگیر ازین بیغوله درآغوش «بابا»نه
کشانم با صدای ساز ازین شهر پریشانی

درین شهرپریشانی تمام شاخه ها خشکند
تمام رهروان غرق اند درمرداب حیرانی

سنایی وار می نالم درین بازار دجالان
«ازین آیین بی دینان پشیمانی ، پشیمانی» «5»

«مسلمانی کنون نامیست برعرفی وعاداتی» «6»
«دریغا کو مسلمانی ؟ دریغا کومسلمانی؟» «7»
^^^
من از شهر هریوا ، ازدیار درد می آیم !
زشهر مردمان اهل رزم و بزم چوگانی

سلام خواجه دارم... خواجهء انصاررا گویم !
همان ماه مناجاتی ، همان خورشید نورانی !

سلام خواجه را بنویس روی دفتر «خسرو»
همان خسرو که می زیبد ورا اورنگ سلطانی

من از شهر هری ، شهر گل وفرهنگ می آیم
همان شهری که دارد «مهری» وصد «مشعل»و«مانی» «8»

من از شهر هری شهر کتاب و جنگ می آیم
همان شهری که دارد صد هزاران عاشق جانی

اگر«رازی»بگرید ، آسمان گرید برادر جان !
اگر«جامی» بنالد ، خوش بلرزد عرش رحمانی

اگر «تاکی» برای دوست ، آهنگ دعا سازد
زمین وآسمان گردد پرازفریاد روحانی
^^^
سخن کوته برایت شعر های تازه می گویم
برایت شعر های تازه مثل توت پروانی

برایت داستان رستم وسهراب خواهم گفت
هم از «تهمبنه» آن شهدخت زیبای سمنگانی «9»

ازآن شهدخت والا گوهر آن ماه اساطیری
از آن رشک هزاران شیر، آن آهویی میدانی !
................

ترا هرجا که باشی سرخوش وسرسبز می خواهم
نباشی در حصار پیلهء سرد زمستانی !

توضیحات:
1:ناصر خسروقبادیانی بلخی متولد 9ذیقعدهء 394ق درقبادیان بلخ ،وی چون حافظ ورودکی کل قرآن را درسینه حفظ داشت.ناصرخسرو 20تا25 سال آخرعمررا دریمگان بدخشان سپری کرد.در481ق در گذشت. مزاروی در یمگان بدخشان زیارتگاه است.

2:ناحیهء دربدخشان.
3:کوه بابا
4:برآن بابای لبریز ازگل.... پدر مرحومم 15 جزء از قرآن کریم را حفظ داشتند.
5:بیتی از حضرت حکیم سنایی غزنوی
6:ایضاّ
7:ایضاّ
8:مانی متوفی 216م درنزدیکی تیسفون به دنیا آمد. وی بنیانگذار آیین مانوی ونقاش چیره دستی بود.ارژنگ عنوان یکی از کتابهای غیر مذهبی مانی است. این اثر دفتری از نقاشی ها وپیکر نگاری های رنگی برای ارایهء شرحی مصور از جنبه های بسیارمهم آموزه های ثنوی مانوی بود.
9:دختر شاه سمنگان ، همسر رستم جهان پهلوان ومادر سهراب