شعری برای نوروز...
.jpg)
نوروز ، ای عروس اهورایی !
پیغمبر طراوت وزیبایی !
«این شعر را برای تو می گویم»
در امتداد یک شب تنهایی
دیریست می خراشد ومی تازد
پاییز ، این مصیبت هرجایی
از قهر وترکتازی این وحشی
چیزی نمانده ناز وتماشایی
این جا نشسته منتظرت هستم
تا کی درنگ؟ کان فریبایی؟
براین درخت پیرنمی ریبد؟
رقصیدن وردای دلارایی؟
حیف است بر شقایق این صحرا
بالیدن ودوباره شگوفایی؟
بردشت های تشنه کمی بنویس
لالایی وترانهء دریایی
بنویس روی برگ گل نرگس
باردگر چکامهء شهلایی
بشکن سکوت سنگیی صحرارا
با نغمه های ساز نکیسایی
بنواز دانه های حصاری را
بامژده های باد مسیحایی
برفرق باغ ، باردگر بر نه
تاج شکوه و دیهیم آقایی
از صبر ، سینه ها همه لبریزست
پر گشته کاسه های شکیبایی