.jpg)
«سایت صبح امید این مقاله بخاطر ارزش علمی و اسلامی آن به نشر می سپارد و بخاطر اینکه این مقاله در رد نگاشتهء پاینده محمد فرزند ملا موسی با اسم مستعار مهران موحد که ادای نویسندگی در می آورد ـ نگاشته شده است. در نهایت این مقاله، رد مختصری که بر ادعا های دیگر مهران موحد (پاینده محمد فرزند ملا موسی) نگاشته شده است درج می شود.چون او بعد از این مقالهء خود به پاسخ انتقاد دیگران ، منتقدان را به بی سوادی، خشونت، تروریزم، وهابی بودن و غیره از صفات عامیانه متهم کرده بود و خود را ممتاز زمانه شمرده بود.شخصی بنام ابراهیم ادهم با مرور مختصر ایشان را گوشمالی ادبی داده بود.
براستی درجهان اسلام یکی از مصیبت های بزرگ در طول تاریخ عالم نما ها و یا طلبه های بی سوادی بوده اند که، از کم دانشی و کم خردی ایشان استعمار بیشتر سود را برده است و هرگاهی کسی را در جوامع ما پیدا می کنند و او را به شهرت کاذب می رسانند و از گفتار های عوام فریب و در ظاهر دینی این افراد بزرگترین استفاده را می کنند و گویا برای خودشان چوب دنده می یابند. با وجود مشکل آفرینی این افراد، وعدهء خداوند کریم متحقق می شود ـ و مکروا ومکرالله والله خیر الماکرین... ـ و این افراد بیشتر از اینکه به استعمار و یا بر خود نفعی برسانند، سبب رسوایی خود می شوند و سبب بیداری بیشتر جهان اسلام و علمای اسلامی می گردند. الحمدلله علی نعمائه. صبح امید»
دوست خوش ادب سيد دوستم كه نگاهش حاكي از وقوع امر شگفتي داشت، برگههايي را برايم تقديم كرد كه اين عنوان را با خود حمل ميكرد: «سيدقطب، تيوريسن افراطگرايان در جهان اسلام».
خوانندهي گرامي! آقاي مهران موحد(پاینده محمد فرزند ملا موسی) –كه خدايش دستش گيرد- صاحب اين مقالهي بس علمي و مؤدبانه است!!
اين مقال از همه اين چند نكته را ميرساند:
1- ناآگاهي مركب ايشان از علامه شهيد سيد قطب.
2- نا رضايتي جناب شان نسبت به گسترش فرهنگ قرآني.
3- ناآگاهي يا تجاهل شان از مكتب فكري قرآن.
4- ناآشنايي شان به شيوه ها و مناهج پژوهش و اين ناآشنايي به پيمانهيي است كه از ناآگاهي من ملا بيشتر است.
خوب با ارائه دليل به مدعاي فوق از آن متن برچسپ زننده به برچسپ هاي ظالمانه شان پاسخ ارائه ميدارم.
استاد شهيد و مفسر بزرگ قرآن، در اين گنديده اوراق به افراط گرايي متهم شده، و آن هم نه يك افراط گراي معمولي؛ بل تئوريسن افراط گرايان در جهان اسلام، و برصدق اين سخن حرفي هم از فرزانهي شهيد نقل نكرده اند، ولي كاري كه كردند همانا تقسيم زندگي استاد سيد قطب به سه مرحلهي فكري است، و مرحلهي انجامي فكري استاد شهيد را مرحلهي افراط گرايي خوانده اند، كه انگار استاد دراين مرحله به همه داشتههاي دو مرحلهي پيشين خود پشت پا زده است، و بعد گويي اين مرحله را از اين زبان علامه قرضاوي –حفظهالله- شرح داده اند.
راستي جان من! لاجرم براي گشودن گرههاي ناگشوده ات بايد گفت: آناني كه سيد را ميشناسند و شناساندند، چون دكتر صلاح عبدالفتاح الخالدي، استاد محمدقطب، استاد يوسف العظم شاگرد استاد شهيد، علامه سيد ابوالحسن ندوي و استاد فرزانه سالم البهنساوي زندگي استاد را نخست به دو مرحله اساسي تقسيم كردند، يكي هم مرحلهي ادبي و بعد مرحلهي اسلامگرايي،و اين مرحلهي اسلامي را به نوبه خود به مراحل سه گانه تقسيم كرده اند:
1- فعاليتهاي اسلامي هنري
2- فعاليتهاي اسلامي عمومي
3- فعاليتهاي اسلامي انقلابي و هدفمند و حساب شده
و مرحلهي سومي را دكترالخالدي چنين ميشناساند: فهم درست و فراگير اسلام به اساس قرآن و سنت، درك ويژگيها و مؤلفههاي بنيادين آن، شناخت ماهيت اين دين و توجه به نقش و ماموريت آن(1)
خوب شما اينجا وصف افراطگرايي را هرگز نخواهيد يافت، و اين از كجا؟ و ديگرش اينكه شما به كدام دليل مدعي هستيد كه استاد شهيد را به انديشه هاي گذشته اش پشت پا زده است، آخر آقاي من! اين علامه قرضاوي است كه ميگويد: استاد شهيد فصل امروز اسلام و آيندهي آن را در واپسين روزهاي زندگي اش ضميمهي كتاب «عدالت اجتماعي در اسلام» نمودند(2). مگر ايشان نكردند كه بر «عدالت اجتماعي در اسلام» كه از آثار متعلق به مرحلهي دوم اسلامگرايي شان بود خط بطلان بكشند، و همچنان جهت روشني بيشتر بايد گفت: سخن از جهاد – به نمونه مثال- در «معالم فيالطريق» همان است كه در «السلام العالمي و الاسلام» است، شما ميتوانيد –البته اگر منظور دانستن باشد- به اين كتاب مراجعه نماييد و اين را بدانيد، و بازهم اگر آن عده از انديشمندان اسلامي كه برخي ديدگاههاي شهيد را مورد بررسي قرار ميدهند، استاد را افراطگرا ملقب نميكند، بل در نهايت ميگويد: همين نگاه استاد، يك نوع غلو و افراط است، و آن را نوعي اجتهاد ميدانند كه براي صاحب آن متمني پاداش اند، همين علامه قرضاوي آنگاه كه ديدگاه استاد شهيد را در رابطه به اجتهاد به نقد و بررسي ميگيرد در انجام مبحث چنين ميگويد: «به هر حال سيد در اين نظريه مجتهد و جوياي حقيقت و بيان آن بوده است... خداوند ايشان را مشمول رحمت خويش قرار داده و با نيت و اجتهاد ايشان به بهتر از جزاي عاملين مخلص، موهوب فضل و كرم خويش قرار دهد.(3)
و همين قرضاوي –خدا نگهدارش باد- شهيد باورهاي راستين را اين گونه ميستايد: و كيف يحاكم فوادالدجوري رجلا في حجمالاديب الناقد العالم المفكر سيد قطب؟!
حالا شما زياد نه كمي فكر كنيد، ابر مردي كه متصف به اين صفات باشد، چگونه ميتواند افراطگرا باشد؟ و باز چگونه قرضاوي دارد يك افراط گراي آن چنان را نه تنها آثارش را به سخنان او آراسته ميسازد، بل آثار ناتمامش را پوره ميكند؟ مثلاً: در مقدمه كتاب «الخصائص العامه للاسلام» خود ميگويد: «هذا الكتاب تتمه لكتاب الشهيد».
البته منظور همان كتاب خصائص استاد است، كه از آخرين مرواريدهاي برونش از صدف زندگي اوست. و نكتهي بارزي كه بايست خدمت جناب عالي عرض شود توضيحاتي پيرامون مصطلح «جاهليت» است، به همين ملحوظ نخست نگرش كوتاه ميداشته باشيم بر سر همين مصطلح، و بعدش وارد اصل مطلب ميشويم.
جاهليت از منظر اشتقاق لغوي، مصدر صناعي است كه معناي لغوي آن منافي دانش است، و جاهليت هم اسم مي باشد و هم صفت، و جاهليت كه اسم است تنها ويژهي زمان قبل از طلوع خورشيد نبوت است، و اما جاهليت كه صفت است ميتواند اطلاق آن بر هر ميهني گردد كه آنجا شريعت خدا حاكم نباشد، قابل يادآوري است كه واژهي جاهليت چهار بار در قرآن كريم ذكر شده است كه قرار ذيل است:
(1) آيهي 154 سورهي مباركه آل عمران.
(2) آيهي 50 سورهي مباركه المائده.
(3) آيهي 33 سورهي مباركه الاحزاب.
(4) آيهي 26 سورهي مباركهي الفتح.
كه هر يك بالترتيب به سخن امام طبري(رح) به معناي شرك به خدا، پذيرفتن احكام بتان و فاصله زماني ميان پيامبران و اخيراً تعصب و خشم جاهلي كه بر ميگردد به همان اخلاق ناپسند.(4)
به اين ترتيب، انديشمندان –خداجوي- با گردش كه در بوستان قرآن، سنت و زبان داشتند، جاهليت را به دو گونه تقسيم كردند:
1- جاهليت معصيت
2- جاهليت كفر آشكارا(5)
و استاد شهيد هم جوامعي را كه به جاهليت دومي منسوب ميكند، اين گونه معرفي شان ميكند: «اين جوامع برخي شان رسماً علمانيت –سكولاريسم- و خروج از دين را اعلان ميدارند، و برخي شان ميگويند: نه ما به دين احترام ميگذاريم ولي از نظام اجتماعي مان برونش ميكنيم»(6).
بديهي است كه باورمندان و آگاهان قرآن ميدانند كه اين چنين جوامع از منظر قرآن و سنت، جاهلي اند، هرچند دشمنان نهاني قرآن ترفندهايي به كار برند، بازهم نشانهها بر فراز راه است، و به سخن استاد محمد قطب: «دشمنان خدا نتوانستند تحمل كنند كه تلاش صد ساله آنان براي فريب مردم و دور ساختن آنان از اسلام به وسيلهي اين كتاب نقش بر آب شود»(7).
همين نكته در يكي از بندهاي فتواي كه از دارالافتاء عربستان سعودي 1402 هجري،قمري تحت عنوان «نواقض الاسلام» صادر شده است در آن اين بند آمده است: «يكي از مواردي كه ناقض اسلام است باورمند بودن به جواز حكم كردن به غير از شريعت خداست، هرچند كه صاحب اين انديشه باور به برتريت شريعت خدا داشته باشد»(8)
و عبارات مشهور استاد شهيد كه در باب جاهليت است، عبارات آتي است:
«اما اسلام نميتواند نقش خود را ايفا نمايد مگر اينكه در يك جامعه يعني در يك امت، تجسم پيدا كند. چون بشريت –به ويژه در اين روزگار- به عقيدهاي محض كه مصداق واقعي آن را در يك زندگي مشهود نبيند گوش فرا نميدهد.
«امت مسلمان» هم قرنهاي بسياري است كه از «وجود» ساقط شده است، مقصود از «امت مسلمان» جماعتي از انسانها است كه حيات و بينشها و اوضاع ونظامهاي و ارزشها و موازين آنها تماماً از برنامه اسلام بر ميجوشد. و اين امت –با اين توصيفات- از وقتي كه حكم كردن بر طبق شريعت خداوند بر سراسر كرهي زمين پايان پذيرفت ديگر وجود نداشته است.
پس بايد اين امت را دوباره به وجود آورد، تا اسلام بتواند نقش مورد انتظار خود را در رهبري بشريت بارديگر ايفا كند.(9)
استاد شهيد مصطلح «امت مسلمان» را در پاسخ پرسشي چنين وضاحت ميدهد: «منظورم از «امت مسلمان» اين است كه شريعت و برنامهي الهي در همه عرصههاي زيستي او اعم از زندگي فردي، عمومي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي حكمروايي ميكند، و امت مسلمان به اين توصيفات اكنون حضور ندارد، و اين بدان معنا نيست كه ما افراد مسلمان نداريم، چون محك داوري فردي باور و اخلاق اوست و محك داوري «امت» تحكيم شريعت در همه ابعاد زندگي اوست»(10)
و از اين بيشتر در «فيظلالالقرآن» پاسخ اين پرسش را خوب مييابيم كه كي؟ كافر است، استاد شهيد چنين ميگويد: «هركس كه به حكم خداوند متعال و رسولش –صلياللهعليهوآلهوسلم- راضي نباشد يا از آن خودداري نمايد يا از پذيرش آن امتناع كند»(11)
پس اينجا استاد شهيد به سخن استاد البهنساوي «فرض را بر عدم رضايت مسلمانان از اجراي قوانين اسلامي گذاشته است»(12).
و از سوي ديگر بايست اين را بدانيد كه جوامع هم سده علامهي شهيد با جوامع كنوني ما خيلي متفاوت است، به نمونهي مثال مصر زمان مفسر بزرگ قرآن با مصر امروزي خيلي متفاوت است، آن زمان شريعت يكي از مصادر تشريع بود اما امروز شريعت مصدر رئيسي تشريع است، و ديگرها كه بدانيد هرچند تا كنون همان استبداد، فساد و اختناق وجود دارد، معني سخن اينكه سخن استاد براي هر زمان و هر مكاني نيست، و قاعده قضاوت را در بالا يادآوري كرديم.
اما نكته دومي كه شما را خيلي آرزده خاطر ساخته نشر و پخش دو تا تفسير قرآنكريم است، و بسيار دانشمندانه پرسيديد: آيا در جمله اولويتهاي فرهنگي ما محسوب ميشود؟ بلي اولويت شناس من!
ما مسلمانان را باور بر اين است، كه خاستگاه همه ارزشهاي فرهنگي ما آن «كتاب زنده» است، و بسط وتفهيم آن كتاب انسان ساز بدون شك از اولي الاولويات ماست، چون ما هرچه داريم همه از دولت قرآن است، ولي راستي ندانستم كه حضور ما هم در اين دايره «ما»ي شما رسميت دارد يا نه؟ و اگر پاسخ مثبت باشد پس نمايندگان اين «ما» در خانهي ملت اين اولويت خود را خوب تشخيص دادند، نكند كه نمايندگان ملت را +اين ملت ژنده پوش فاقد اين درك بدانيد؟! چرا گاهي روشنفكري اين كارها را دارد!
و در اينكه اين تفسير از چه جايگاهي برخوردار است، به اينسو و آنسو بنگر، از دوست و دشمن دانا بپرس! اين كار شما را از گفتار من بينياز ميسازد، ولي با اينهم توجه شما را به نقل قولهاي چند تن از دانشوران اسلامي در رابطه به جايگاه اين تفسير خجسته معطوف ميدارم، تا باشد با لطف و كرم بيهمتا گرههاي درونيت نسبت به اين فرزانهي شهيد گشوده شود، اين هم آن سخنان و اين هم شما و عقل تان.
آقاي علي اكبر كمسائي در شأن اين تفسير چنين ميگويد: «يكي از اين دانشمندان دل آگاه و اسلام شناس دانا و تواناي جهان معاصر كه جوانان امروز اسلامي را در راه فهم قرآن و تعمق تبحر در آن ياري كرده است، سيدقطب است، كه دعوتگر معاصر اسلامي و پژوهشگر معروف مصري و نويسنده و شاعر و صاحبدل و صاحب قلم متقدر تازي زبان در جهان عربي و اسلامي كه در ميان كتابهاي ارزنده كه در مكتب قرآن و اسلام نوشتند تفسيري معروف فيظلالالقرآن است»(13).
دكتر مصطفي خرم دل يكي از برگردانندگان اين تفسير زنده جايگاه اين تفسير ميمون و مبارك را چنين ميستايد: «تفسير ارزشمند فيظلالالقرآن بيانگر نبوغ فكري اين نابغهي فرزانه و نشان دهندهي عمق دانش و بينش اين علامه بزرگ زمانه است، او يازده سال عمر خود را صرف نگارش آن كرد كه حدود نه سال در بيغولههاي زندان سپري شده است، و با نوشتن هر برگ اين تفسير هر برگي از درخت وجودش فرو افتاده و بر برگهاي درخت زندگي اسلام افزوده است»(14)
و دكتر احمد حسن فرحات انگيزهي كاميابي فيظلالالقرآن را اين گونه بيان ميدارد: «سبب اين كاميابي اين است كه سيدقطب اين كتاب را دوبار نوشته اند: يكبار با قلم علماء و يكبار هم با خون شهدا»(15).
و دكتور محمدرجب البيومي يكي از فرزانگان عرصه پژوهش و قرآن شناس مشهور مصري علل موفقيت را اين گونه بيان ميدارد: «لأنه اقتحم الميدان بقوه ضخمه من مواهبه الادبيه اولا و بزاد وفير من عقيدته ثانيا، و بفهم بصير لاسرار شريعه الاسلاميه و رسالتهاالهاديه علي مرالزمان ثالثاً»(16).
و نكته بس شگفت آور ديگري در مقال پژوهشي!! شما همانا: «توليد انديشهي بومي است». برادر! مگر شما گاهي نشنيده ايد كه انديشه مرز جغرافيايي ندارد، آه راستي! آيا چنيننيست كه اسلام را هم زاييدهي تفكرات جغرافياي مشخص بدانيد؟ مگر راستي انديشه هاي چشم آبي كه از آنسوي آمو و يا ديگر قارههاي جهان، سيل آسا وارد سرزمين ما شدند و ميشوند، انديشههاي بومي، و اما انديشههاي كه ريشه در نهانگاههاي وجود تك تك اين مرز و بوم دارد شدند وارداتي؟ از راست نگذريم اين روشنفكري هم چه معجزههاي ميكند!!
**********
دیالوگ با که و برای چه؟
(نویسنده: ابراهیم اده)
در عربی مثلی است که می گویند: المرء یقیس علی نفسه. «هرکس دیگران را بر خود مقایسه می کند» یعنی فکر می کند که مثل او هستند و یا مثل او فکر می کنند.
این آقا مهران موحداصلا «پاینده محمد فرزند ملا موسی» ا زدرهء پنجشیر، سالها قبل بر رد مقاله ای که در دوران مقاومت در پنجشیر به مناسبت میلادالنبی نگاشته شده بود و در آن از صفات و خلصت صلحجو و پر تحمل بودن پیامبر گرامی یاد آوری شده و خصال حمیده مبارک تشریح شده بود. مقاله ای به این مضمون نگاشت: این نوع افکار مردم را گوسفندی می سازد و صفات صلحشوری مردم و مبارزه و قیام را از آنها می گیرد و نباید این مقالات نشر شود. تقریبا به همین مضمون، چون روح مقاله ایشان همین بود که گفتم.
ولی این آقا امروز بیروق اعتدال شعار « امریکن اسلام» را بدوش می کشد و هر آنکسی که از قرآن و احادیث نبوی چیزی می نگارد او را به وهابی گری، طالب بودن، حاشیه نویسی، روح خشونت، سیافی، انتحاری و از این قبیل صفات متهم می کند. درست همان استدلال ملا های بی سواد که وقتی منطق نداشتند میگویند؛ فلانی وهابی است، تا مردم را بر ضد او تحریک کنند! دقیقاً این آقا خود به این مرض روانی که همهء جامعه را متهم می کند، سخت دچار است.
ایشان در مقالات خود ابن تیمیه، امام محمد ابن الوهاب، ابن قیم جوزی و هر آنکسی که قرآن و حدیث را دلیل بیاورد، رد و بد می گوید. گذشته از اینها احادیث صحیح نبوی و آیات قرآنی را هم به بسیار بی اعتنایی منسوخ می شمارد. او بارها در نبشته های سرسری و بی تهی خود چنین جسارتی را کرده است.
اما من یکی که نه محمد مهاجر هستم، نه هم میرویس غیاثی و نه آقای رجاء، پاینده جهان را از نزدیک و دقیق می شناسم، می دانم که پایهء علمی و تقوای ایشان چقدر است؟!
علمیت او در این حد است که؛ حدیث صحیح را که در بخاری شریف است و پیامبر (ص) در آخرین روزهای حیات خود مهربانی کرده بودند، منسوخ کشیده بود. ناسخ آنهم به یکی از قصهء های بنی اسرائیل که قرآن از آن حکایت کرده است. و آن عبارت بود از مسجد ساختن بنی اسرائیل در دهنهء غار اصحاب کهف.
از همانجا دانسته بودم که جناب شان به درجهء یک طلبهء عادی هم نیستند. همین بود که یکی از هموطنان تحت عنوان «مجتهد نابالغ» مقاله ای مبسوطی در رد ایشان نگاشته بود. من آن مقاله را به دقت خوانده بودم و نشان می داد که جناب مهران موحد (پاینده محمد) چه اندازه از اسلام می داند؟!
امروز هم این آقا از همهء فساد، فحشا، و بد بختی های که این اداره به افغانستان به ارمغان آورده است، اندکی تحرک در ضمیرش ایجاد نشده بود، ولی به یاد آوری و افتخاری آقای رهین به چاپ تفسیر فی ظلال القرآن از سید قطب شهید که او را بنام شهید قرآن یاد می کنند، بسیار اندوهگین شده و قلم رنجه کرده پرت و پلا های گفته بود.
جالب اینست که ایشان در وقتی این حرف ها را می زند که در دامن تاریک فکر ترین سلفی ها و یا همان وهابی های خودش ایشان را رد و بد می گوید، لمیده است و از خیرات سر ایشان نان می خورد. «یعنی کویت» و به خداوند معلوم است که روزانه در برابر هر شیخ متعصب کوردل روزانه چه اندازه تملق، خم و چم می کند؟
پس این هم رویه ای از نفاق است. چون در یک دانشگاه کویت یک افغانی این جرأت و اجازه را نخواهد داشت که به محمد ابن عبدالوهاب و یا ابن تیمیه چرت و پرت بگوید.
امروز این آقا غیر از خود هر کس را ولو در هر سویهء علمی و تقوا باشد، یا حاشیه نویس می نامد، یا هم اغلاط طباعتی و املای او را پیش می کشد، و یا هم چکش خشونت را بر فرقش می کوبد، و یا هم او را وهابی می گوید. اینها همه اش دلایل اشخاص سرشار از تهی است و بس!
نه خیراین چنین نیست! آنهای که بر رد تو می نگارند، همان چیز هایی را می نگارند که در خور شأن شما است، چون گفته اند: ـ دری که پست بود باید خمیده گذشت ـ . شما نه در مقام نقد قابل قبول هستید و نه در مقام یک صاحب نظر اسلامی پذیرفته می شوید، پس ضرور نیست که شما آب را گل آلوده ساخته خود را به عنوان نقاد و یا صاحب نظر جاه بزنید! «پسته که دهن باز کرد، دانسته می شود که در داخلش چیست؟» این لزومی ندارد که کسی بر رد گفته های تو به کتاب خانه سر بزند و یا دقیق بنگارد، با چند کلمهء مختصر و از حافظه هم می شود دیدگاه های جناب شما باطل ثابت کرد. تو هر قدر تقلا کنی بی فائده است، چون کسانی که دانش اسلامی دارند می دانند که تو چه گفته ای و چه اندازه عمق دارد؟
من نگاشته و رد محمد مهاجر را بر مقالهء شما در کابل پریس خواندم. نقد کاملا به جایی بود و چندین آیت قرآنکریم و احادیث نبوی را بر رد نظریهء شما و تأیید نظریهء سید قطب نگاشته بود. اما شما یکی از آنها را هم به عنوان نقد نظر خود وارد نکرده اید. حاشیه روی این را می گویند که، شما دلائل صریح را که گفتهء سید قطب را تأیید می کند و چرندیات شما را نه، نه می بینید. اگر شما آن را قیچی کرده دور انداختید، ولی مطمئن باشید که خوانندگان می توانند بخوانند.
نام این کار شما را خیانت علمی، شهادت زور و یا هم تیر های هوایی بخاطر راه گم کردن دیگران، می گویند، چون تو همان نقاطی را برداشته ای که به سود تو بوده است.
مثال تو به کسی می ماند که، خودش در محفلی بدون شلوار حاضر شده باشد، ولی دیگران را که دامن کوتاه تر داشته باشند دعوت کند که، دامن خود را دراز کنید.
هر صاحب خرد می داند که تو نظریات امثال سیدقطب، ابن قیم جوزی، ابن عبدالوهاب و... را هضم کرده نمی توانی و از سوی دیگر همیشه نظریات شاذ ارائه می داری. با دیدن مقالات شما هر طلبهء دینی را خنده می گیرد و اگر کمی احساساتی باشد، قهر می شود و این هم شما به حساب ایمان او حمل کنید. چون مومن با غیرت می باشد.
خودت هم می دانی که تو نمی توانی مردم را به پیروی از افکار شاذ دعوت کنی.
از سوی دیگر این کاری را که تو امروز می خواهی در جامعهء افغانی انجام بدهی، صدها سال قبل بسیاری از نمایندگان انگلیس به نام ملا و صوفی و یا هم ملای مدرن در کشور های شرقی انجام داده اند و بر این پروسه تحت عنوان اسلام معتدل، اسلام جدا از سیاست، اسلام بدون جهاد و بالآخره در قرن آخر بنام اسلامی امریکایی ملیارد ها دالر به مصرف رسیده است و دهها کشور و ملت از حق قانونی و انسانی خود محروم ساخته شده اند..
بخصوص در مصر که همهء توجه جهان غرب برای سرکوب نهضت های اسلامی به آنجا بود و به شیوه های مختلف از جمله شیوهء خود شما انجام داده بودند، ولی نتیجه برعکس بود و اسلام ناب، مکتبی، سیاسی و انسانساز از همان خطه ها سر بر آورد و امروز هم دارد خاری در گلوی استعمار است. سید قطب شهید که درخت تناور این نهضت جهانگیر است که امید راحت امت در سایهء آن برده می شود و امروز دارد اسلام به عنوان یک مکتب انسانساز، سیاسی، نظام ساز و جامعه ساز به نیاز های بشر پاسخ می دهد. درست می توان امام حسن البناء و سید قطب شهید را در این عرصه مجدد زمان خود بشمار آورد.
درست در نیم قارهء هند، کشور های المغرب عربی، ایران و... استعمار همین شیوهء شما را بکار برده است، ولی، دود آن چشم خود استعمار را کور کرده است.
اما تو جناب! غیر از چکش اتهام آنهم نوع جاهلانه آن «وهابی، تروریست، خشونت، حاشیهء نویس، سیافی و... استفاده می کنی و دیگر چیزی در چانته نداری.
تو بهتر است برای توجیه یک نظریهء اسلامی اول به قرآن و احادیث نبوی مراجعه کنی، تا اینکه چرندیات خود را به خورد کسی بدهی. آنوقت می شود که گفت: تو اسلام را می دانی و یا لا اقل می شناسی.
تو به اغلاط طباعتی و یا ادبی کسی چه کار داری؟ اصل مطالب ایشان نظریات ترا شاذ و یا هم غلط ثابت می کند. شاید بسیاری ها این زحمت را بخود ندهند که برای رد گفته های تو، مقالات خود دوباره مرور کنند؟
تو آیات قرآن کریم را در نقدی که بر تو نگاشته می شود نمی بینی. افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها... الآیه.
بهر صورت من به حیث انسان بی غرض به نتایج ذیل رسیده ام:
1ـ نقد های تو بر نظریات بزرگان شناخته شده و علمای مجتهد، مثل ابن تیمیه، ابن قیم جوزی، امام محمد، سید قطب، مودودی، محمد قطب و دیگران، کاملا یک کاری در غیر محل آنست و تو تا به حال هیچ دلیل قاطعی از قرآن و یا سنت برای نظریات خود ارائه نکرده ای.
تنها نقاط ضعف کسی را نشانه گرفته ای، یک نقطهء تاریخی و یا هم یک خطایی طبعاتی را که در هر نگاشته ناگزیر است. و یا هم کسی را پیش کرده ای که، باد بوق استمعار در درونش دمیده می شود و آواز می دهد.
2ـ شیوهء اتهام، توهین و خشونت در نگاشته های تو بیشتر از دیگران است.
3ـ تو خلاف آنچه که زندگی می کنی، حرف می زنی و روزانه خلاف نهاد خود باید تملق و چاپلوسی کنی.
4ـ مقابلهء تو با دیگران همانند ملا بچه های قصه خوانی پشاور است که روز اول مدرسه می روند و یا درست بگویم همان طالبان. چون هرگاه کسی گفته های ترا خلاف قرآن و سنت ثابت کرده است، غیر از وهابی گفتن دیگر دلیلی نگفته ای.
5ـ درست تو به کاری مردم و نویسندگان را دعوت می کنی که خودت از آن چیزی نداری! و تا خرخره در مرض روانی و عقده غرق هستی.
6ـ تو در هر نگاشتهء خود تنها توهین نثار مردم می کنی و آنها را جاهل و بی سواد می شماری، حال اینکه جانب مقابل آیت و حدیث می آورد و تو از اصل مطلب دور می زنی و یا کاویدن جای مخصوص روی می آوری.
7ـ روح کلام تو مخالف روح شجاعت، مجاهدت، صلحشوری و مبارزه بر ضد استکبار است. درست همان نظری که قبلا به آن پافشاری می کردی و از بیان صفات پیامبر (ص) جلوگیری می کردی. تو هم می دانی که استعمار همین را می خواهد! برو خیال پلو آغوش استعمار را بزن. ولی به گفته شاعر:
خداوندی هر کز درش سر بتافت
به هر در که رفت هیچ عزت نیافت
چند مثال از گفته های محمد مهاجر برای تو کافی است و سید قطب هم همین را گفته است:
الف: او گفته است که، اکثر جوامع اسلامی در عملکرد و تصرفات سیاسی و حتی شخصی شان بدتر از جوامع زمان جاهلیت مکه هستند. کجای این حرف غلط است؟
ب: او گفته است که؛ آیات قرآنی زیادی دلالت بر این دارد که حکام کشور های اسلامی در بدترین نوع نفاق قرار دارند و در خدمت کفار هستند. در خدمت کفار بودن بدتر از کافر غیر محارب بودن است. این نفاق در اسلام قابل بخشش نیست و در زمان خود پیامبر (ص) به آن جزای اعدام داده شده است.
ج: مگر شیخ قرضاوی نگفت: «اگر ثابت شود که محمود عباس رئیس خودگردان فلسطین در به تعویق افتادن تقریر گولدوستون در نسل کشی غزه دست داشته باشد، باید در خود مکه سنگسار و سوزانده شود».
د: کسی که الفبای اسلام را طوری که قرآن و سنت می گوید بداند، در این شک نمی کند که حکام کشور های اسلامی به سه طبقه تقسیم می شوند:
اول: چند نفر که مستقل هستند و در خدمت استعمار نیستند، مثل ایران، سودان. استعمار هم برای شان روزانه مزاحمت ایجاد می کند و مشکل می تراشد.
ب: کسانی که نامشان مسلمان است ولی با حمایت استعمار با نظام های دکتاتوری و بسته در خدمت استعمار و قلع و قمع نهضت های اسلامی اند. مثل الجزائر، مصر، المغرب، اردن، تونس، یمن، و همهء کشور های خلیج و...
ج: کشور های هم مثل پاکستان، موریتانیا، افغانستان و غیره که در میان هردو قرار دارند و در یک نوع نفاق سیاسی بسر می برند.
استعمار همان های را قبول ندارد که حرفش را قبول نکند. ورنه داستان آزادی بیان، جامعه مدنی، دموکراسی و... حرف مفت است و غرب در کشور های ما دنبال آن نیست. چون این استعمار برای بسته ترین و ظالمترین نظامها آنهم بنام اسلام سالانه 50 ملیارد دالر سلاح بفروش می رساند، مثل سعودی. و یا اینکه به مصر سالانه 1300 میلیون دالر می دهد تا نهضت اسلامی را برای تأمین امنیت اسرائیل قلع و قمع نماید. جالب اینکه به این کشور ها سالانه پنجاه هزار تن زنجیر، زولانه و وسایل زندان و تعذیب صادر می کند.
اینها همه اش می رسانند که این حرف های شما یا از حلقوم استعمار و یا از حلقوم شما به نفع استعمار در اثر بی خبری و یک احساسات محض بیرون می شود.
بهر صورت در وقت های دیگر ان شاء الله به سراغ چرندیات تو خواهم رسید و به شما چلینج می دهم نظریات شما هیچ همخوانی با قرآن و اسلام ندارد. اگر شما همین را خوش دارید، من آماده ام.
به شرط اینکه شاذ حرف نزنید، قهر هم نشوید و به هیچ صفتی خشونت، دین فروشی، وهابی گری و... کسی را متهم نسازید. تنها دلایل جانب مقابل را نقد کنید و دلایل خود را بیاورید.
البته این را بدانید که؛ آیت و یا حدیث صریح را نمی شود با حرف شخص نقد کرد.
اسلام را در روشنایی عملکرد ملا عمر، طالب و حتی خود تان مطالعه نکنید.
اینها که شما مثال می زنید منابع اسلام نیستند.
این تویی که از اسلام برداشت التقاطی دارد و این ملا عمر است که اصلا از اسلام چیزی نمی داند و لکهء ننگی بر دامن اسلام است.
بعبارت دیگر هر دوی شما در دو سوی انحطاط فکری قرار دارید.
پایان