مدخلی بر بیدل «بخش یازدهم»
‏(محمد میرویس غیاثی)‏
2008-07-18




پیوستگی به حق ز دو عالم بریدن است
دیدار دوست هستی خود را ندیدنست
شرح:‏
‏* در بعضی از جریان های تصوف این اندیشه وجود داشته است که؛ نباید انسان طاعت و ‏عبادت را به امید رسیدن به بهشت انجام دهد، چون این نوعی از خود خواهی و بیع و شراء ‏است، و خود خواهی در هر صورت آن ناپسند است.‏
یکی از صوفی های مشهور، وقتی در خلسه می رفت، قبضه ای از آتش را میگرفت و دوان دوان ‏با فریاد میگفت: میخواهم کعبه را آتش بزنم که مردم برای رفتن به آن از خدا غافل میشوند. ‏

‏* در بعضی موارد انجام ارکان های اسلام از جمله حج بیت الله شریف را هم به باد انتقاد گرفته ‏اند. دلیل شان هم تنها یک برداشت عقلی بوده. بعضی از ایشان چنین می گفتند « من هنوز در ‏یک پلهء از عبادت «لااله الاالله محمد رسول الله» سر گردان هستم چگونه میتوانم به دیگری ‏‏(باقی ارکان دین) فکر کنم. ‏
‏* یا اینکه وقتی ریا در دل باشد انجام دادن ارکان اسلام جایی را نمی گیرد و امثال این ها...‏
‏« یک نکته را باید یاد آور شوم که؛ کسانیکه سخت طرفدار بعضی از صوفی های مشهور اند و ‏نمی خواهند بدانند که آنها هم انسانها جائزالخطاء بودند و می شود از آنها هم خطا سر زده ‏باشد. این گفته ها را توجیه غیر موجه میکنند و کوشش میکنند از معنا ظاهری این گفتها طفره ‏بروند و این کار معقول و علمی نیست»‏

حافظ در همین مفهوم سروده است:‏

تو چون گدایان خدمت بشرط مزد مکن
که خواجه خود طریق بنده پروری داند

یا این سرودهء حافظ:‏
ما می برای مستی و رندی نمی خوریم
با باده ستشویی درون از ریا کنیم

این اشعار مولانا:‏
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید!‏
معشوق همین جاست بیایید بیایید!‏

یا این سرودهء او:‏
حاجی به رهی کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه.‏

‏* اینها به یک امر دیگری هم معتقد بودند که عبارت از؛ ظاهر و باطن قرآن یا شریعت است. و ‏معتقد بودند که قرآن یکی متن ظاهری دارد و یکی معنای باطنی، که گویا تنها اهل طریقت ‏میتوانند به این باطن ره یابند.‏

این گفتهء مولانا این عقیده را بیان میدارد:‏
ما ز قرآن مغز را برداشتیم
قشر را بر دیگران بگذاشتیم

یا این سرودهء حافظ:‏
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها

‏ امثال این سروده‏‎ ‎‏ ها و عقاید در تصوف از حد زیاد است و ما نمیتوانیم همه را گرد آوریم.‏

‏* در نهایت که نمی توانستند پاسخ منطقی در برابر دلایل نقلی ارائه کنند، به این گفته استدلال ‏میکردند: «شریعت از طریقت جدا است، شریعت به ظاهر امر تعلق دارد و طریقت به باطن». ‏صوفی و اهل طریقت به جایی رسیده است که از الهام بهره میگیرد و به ظاهر شریعت کاری ‏ندارد» مرجع و دلیل این گفته هم معلوم نیست.‏

‏* اینجا قابل یاد آوری میدانم که این نوع گفته ها از صوفی های که در امور شرعی دست رسی ‏کامل داشتند و عالم بودند، کمتر شنیده شده است. اکثر این گفته ها را کسانی گفته اند که مردمان ‏عابد بودند ولی علم شرعی شان بحدی نمی رسید که به آن زیاد اتکاء شود.‏

‏* روایت است که: شیخ عبدالقادر جیلانی (561هـ ق) روزی در نماز ایستاده بود، شیطان بشکل ‏انسان سفید پوشی از افق برایش نمایان شد و به او گفت: از عبادت دست بکش، تو دیگر به ‏یقین رسیده ای و خداوند انسان را تا وقتی به عبادت مأمور ساخته است که به یقین رسیده باشد. ‏‏«و اعبد ربّک حتی یأتیک الیقین ـ الآیة » ‏
شیخ در پاسخ گفت: لعنت بر تو، تو شیطان هستی! آیا پیامبر «ص» به یقین نرسیده بود که تا ‏آخرین دم رحلت خود به عبادت پرداخت؟ شیطان گفت: تو با علم خود بر من غالب شدی!‏

‏* امام ربانی مجدد الف الثانی و صاحب کتاب مشهور مکتوبات، در کتاب خود به مسئله توحید ‏زیاد تأکید کرده است و در آن سخنی که به مفهوم گفته های بالا باشد به چشم نمی خورد.‏

ما به این چند اشاره اکتفاء میکنیم و بر میگردیم به متون دینی «قرآن و سنت و گفته های ‏مجتهدین دین» که در رابطه چه گفته اند، و آیا اجازه است که ما چنین حکم کنیم؟

‏1ـ خداوند «ج» فرموده است: إن الله اشتری من المومنین انفسهم و أموالهم بأنّ لهم الجنة...الآیة
‏«هر آیینه خداوند خریده است از مومنان جان های ایشان را و مالهای شان را با اینکه برایشان ‏بهشت است...»‏
‏2ـ این فرمودهء پروردگار: و سارعوا الی مغفرة من ربّکم و جنة عرضها السموات و الأرض أعدت ‏للتقین. الآیة «و بشتابید بسوی بخشایش از پروردگار تان و بهشتی که پهنای آن ـ همانند ـ آسمانها ‏و زمین است که آماده کرده شده است برای پرهیزگاران»‏

‏3ـ آیات و احادیث در امر شتافتن به بهشت و پرهیز از دوزخ و نجات دنیوی و اخروی آنقدر ‏زیاد است، که هیچ حکمی شرعی خالی از یاد چنین یک پاداش در برابر انجام عمل شرعی و یا ‏ترک منهیات وجود ندارد.‏

بخش عمدهء اسلام که عبادات و معاملات است و یا حلال و حرام به همین باب تعلق می گیرد، ‏همه اش برای زندگی خوب دنیوی و اجر و پاداش همیشگی اخروی است.‏

‏* امام زهری یکتن از تابعین مشهور چنین میگوید: «اگر کسی را دیدید که در آب راه می رفت و ‏در هوا پرواز میکرد، ولی ظاهر کارش با دین مخالف بود، برایش بگوئید: برو تو شیطان هستی! ‏شیطان هم میتواند چنین کاری نماید»‏

‏* اینها همه اش نشان میدهد که؛ عبادت به نیت رسیدن به بهشت و نجات از دوزخ، یا ادا کردن ‏فرائض و واجبات دین قبل از هر عمل دیگر که حتی در ظاهر خیر معلوم شود، هیچ مخالفتی با ‏عبادت مخلصانه ندارد. و یا این گفتهء عامیانه که؛ «شما به حج نروید و همین پول خود را در ‏خیرات محیط خود به مصرف برسانید حج ادا میشود. و...»‏

‏* شما ببینید! خداوند «ج» در هنگام معرکه در جهاد که «شامخ ترین قلهء اسلام خوانده شده ‏است»، ترک نماز جماعت را اجازه نمیدهد و قرآن کریم ارشاد میکند که «در حالت خوف ‏مسلمانان به دو گروه تقسیم شوند، یک گروه نماز جماعت را ادا کنند و به جهاد ادامه دهند تا ‏گروه دیگر نماز ار اداء نماید ـ ترجمه آیت»‏

‏* مگر خداوند (ج) خود امر به ادای چنین رکن و بنای اساسی از اسلام «حج» با وجود شروط ‏معین «زاد و راحله» ننموده است؟! اگر گفته های دیگران درست می بود، خداوند از ما بهتر به ‏حکم و حکمت حکم خود آگاه بود و شروط دیگری غیر از توانمندی مالی به ادای حج تعیین ‏میکرد.‏

‏* مسئلهء بدعت که در دین بسیار مذموم شده است از همین باب است. کسی که حکمی را در ‏شریعت اسلامی زیاد میکند و یا شرطی را از خود در حکمی می افزاید، دقیقا همان بدعت ‏است.‏
پیامبر (ص) فرموده اند: هر زیادت در دین بدعت است و هر بدعت در گمراهی است. یا این ‏فرمودهء مبارک: کسیکه در امر «دین» ما چیزی را اضافه میکند که ما نگفته ایم هر آئینه مردود ‏است.‏
امثال این احکام در دین زیاد است. بخصوص در موارد که از محکمات اسلام است، نباید حکم ‏بی خبرانه و فیلسوفانه کرده شود، که همه برای گوینده خطرناک است و هم برای امت اسلامی ‏گمراه کننده است.‏


آزادگی کزوست مباهات عافیت
دل را ز حکم حرص و هوا وا خریدن است


‏* اینجا بیان یک واقعیت طبیعی و فطری است. انسان وقتی میتواند خود را در عافیت بداند که ‏آزاد باشد، آزاد از لحاظ فکری، از لحاظ جسمی و هم از لحاظ سیاسی. انسان که در این سه ‏عرصه مقلد و مجبور باشد، دیگر عافیت ندارد. اگر فکر انسان مجبور و مقلد بود و به تحقیق ‏نپرداخت، آخر ندارد که روزی عملی را انجام میدهد که به خطا می رود در پی او بار ملامت را ‏بدوش میکشد و گرفتار ناآرامی های ذهنی میگردد. اگر شخصی در زندان باشد و جسماً اسیر ‏گردد، دیگر خورد و خواب برایش اهمیتی ندارد و هر قدر او را پرورش دهی به تکالیف جسمی ‏دچار میشود و بیمار میگردد. ‏
هر چه اسیر بودن سیاسی؛ بد ترین نوع اسارت است. بویژه برای کسانیکه معنا و مفهوم آزادی را ‏بدانند. ملتهای که گرفتار یک نظام دیکتاتوری هستند، اگر بعد از چند دهه مطالعه شود اکثر شان ‏فاقد یک ذهن تحقیقی، ایجاد گر و مبتکر می باشند. از همه بد تر اینکه اسارت سیاسی در ‏فطرت سلیم طبیعی انسان خدشه وارد میکند و انسان را از طبیعت عادی بیرون می آورد. ملتهای ‏که بیشتر در اسارت سیاسی بوده اند اکثراً سالم فکر کرده نمیتوانند.‏

ولی بیدل در مصرع دوم هدف خود را از اسارت بیان میدارد و آن اینکه؛ در بند حرص و آز ‏بودن بدترین نوع اسارت است. اگر چند این یک اسارت درونی و نفسی است، ولی انسان را ‏بیمارگونه میسازد و فرق خوب بد را نمی کند. هر آنچه در آن منفعت مادی خود را دید خوب ‏است و برای کمالات و وصف آن کوشش میکند. ولی اگر چیزی که خوب هم باشد، ولی به ضرر ‏شخصی و فردی او تمام شود، دیگر قابل قبول نیست و باید مردود باشد. همین جا است که مرز ‏خوب و بد نزد انسان آزمند از میان می رود و معیار محدودهء کوچک ذهنی اش میگردد. خدا ‏همهء ما را از این نوع اسارت نجات دهد. آمین

پرواز سایه جز به سر بام مهر نیست
از خود‎ ‎‏ رمیدن تو به حق آرمیدنست‏


در مصرع اول دلیل گفتهء خود را از طبیعت ارائه میدارد؛ سایه تا وقتی وجود دارد که آفتاب ‏باشد، اگر آفتاب نبود دیگر سایه هم وجود ندارد. از همین جا است که باید انسان در عبادات ‏خود منفعت دنیوی و اخروی خود را در نظر نداشته باشد و فکرش رسیدن به خداوند «دیدار ‏خداوند در بهشت باشد» ‏

علامه صلاح الدین سلجوقی در توضیح این نظریه بیدل، همان تفکر گروهی از وحدت الوجود را ‏می آورد که؛ «وجود مادی جلوهء از وجود خداوند است و این وجود متعین نمایش جزئی از ‏وجود کلی است که خداوند است و مثال هم همان مثال آفتاب و سایه» ‏
با وجود درست بودن حرف علامه سلجوقی، از مصرع دوم بر می آید که، مراد بیدل همان ‏گذشتن از سر دو کون؛ یعنی آخرت و دنیا است که در بالا کمی بر آن درنگ نمودیم.‏

چون موج کوشش نفس ما‎ ‎‏ در این محیط
رخت شکست خویش به ساحل کشیدن است


‏* ما همانند موج هستیم. در ساحهء زندگی خود یا محیط خود نفس میکشیم. اینها چیزی نیستند ‏جز رخت شکست «صدفی شکسته، خالی و بازمانده در ساحل» به ساحل کشیدن «شاید هم نا ‏توانی، شاید هم نا کامی در امتحان خداوندی و شاید هم نا کامی در زندگی دنیوی که ما ‏خواهان آن بودیم؛ یا همه...» در هر صورت این یک واقعیت است. ‏
‏* باری امام خمینی در یکی از سخنرانی های خود در جمعی از دانشمندان ایرانی گفته بود: «من ‏تا حال دو رکعت نماز خالص برای خدا نخوانده ام، تا حال هر چه خوانده ام برای خودم بوده ‏است. نهایت هم اینکه خود را نجات داده باشم». تلویزیون جام جم دو روز قبل از نگارش این ‏خطوط این سخنرانی را پخش نمود. در فهم این اشعار برایم زیاد کمک کرد. چون امام خمینی ‏با کمی تفصیل در این باب صحبت کرد و معنای حرف خود را توضیح داد.‏

پا مال غارت نفس سرد یأس نیست
صبح مراد ما که گلش نا دمیدنست

‏* وقتی فصل خزان آخر شود و باد خنک بوزد، یا به اصطلاح ده نشینان «ستارهء خنک طلوع ‏کند»، دیگر گلهای که در پته باشند پژمرده میگردند. بدون اینکه عمر طبیعی خود را به پایان برده ‏باشند در یک عالم نا امیدی می میرند. ‏
صبح مراد ما «مقصود از آرزو ها و آمال دور و درازی که انسان در ذهن خود برای خود تدارک ‏می بیند» به این فصل سردی نمی رسد. چرا؟ بخاطر اینکه؛ اصلا نمی شگفد. در منطق گفته ‏اند: «اثبات شی فرع وجود آنست» یعنی یک چیز باشد که بگوئیم؛ چنین می شود و یا چنین ‏است و یا نیست! این گلهای آرزو که ما در ذهن و روان خود بته میکنیم و هر ساعت هم به بته ‏های ذهنی آن افزوده میشود؛ قبل از اینکه بشگفند نا بود میگردند. مراد اینکه گلیم تمنا ها را ‏بسیار پهن نگستردید، چون نا شگفته نابود میگردند.‏

بر هر چه دیده وا کنی از خویش رفته گیر
افسانه وار دیدن عالم شنیدنست

‏* مراد اینست که؛ عمر آنقدر سریع و زود می گذرد که به مجرد چشم باز کردن نا پدید می گردد. ‏یا به توجیه علامه سلجوقی «مراد از همان خیال وجود در نزد بعضی از فرقه هاست که ما فکر ‏میکنیم وجود دارد، ولی به مجرد که چشم را باز میکنیم نا بود میشود. یعنی اصلاً وجود نداشت ‏و ما در خیال فکر کرده بودیم که وجود دارد» در صورت دوم ما باید بیدل را مربوط همان فرقهء ‏وحدت الوجودی بدانیم و یا اقلا متأثر از آن فکر که میگفتند « وجود ما اصلا حقیقت ندارد و ‏این تنها خیال ما است که آن را حقیقت نشان میدهد ـ اگر ما فکر کنیم که نیستیم، دیگر نیستیم ‏و...»‏
مصرع دوم همین گفتهء دوم را بیشتر تأکید میکند. چون میگوید: این یک افسانه است که ما ‏شنیدیم و اصلا وجود خارجی ندارد. افسانه ها اکثرا زادهء خیال بافی اند و وجود حقیقی ‏نداشته اند و ندارند.‏

تا حرص آب و دانه به دامت نیفکند
عنقا صفت به قاف قناعت خزیدن است

‏* اینجا باز به همان گفتهء خود پا فشاری میکند و دلیل قوی تر ارائه میدارد. حرص و آز دام ‏گذاشته اند و ترا گرفتار این دام وجود کرده اند. تو خیال میکنی که هستی! اگر این حرص و آز ‏را از خود دور بسازی در حقیقت در قاف قناعت مثل عنقا خزیده ای. عنقا همان مرغی خیالی ‏است که وجود ندارد و جایگاهش افسانه ها است. ‏

‏* اگر ما تکیه به مثال عنقا نمائیم، باید همان عدم وجود حقیقی اشیاء را قبول کنیم. یا اینکه ما ‏مجموع هر دو مصرع را با همهء کلماتش در نظر بگیریم و با تعبیر ساده بگوئیم: اگر قناعت پیشه ‏کنی و از حرص و آز دست برداری، بدون آسیب روزگار در قاف «جایی که آسیبی نیست» زندگی ‏میکنی و عنقا صفت کسی از وجودت هم خبر نمی شود. «آفت نرسد گوشهء تنهایی را» .‏
هر دو تعبیر جای خود را دارد.‏

گر بوالهوس به بزم خموشان نفس کشد
همچون خروس بی محلش سر بریدنست

‏* اینجا مذمت یک صفت بد است. کسی که از روی هوس و خود خواهی در میان جمع که ‏خموش اند ولی آگاه و فرهیخته، لب به سخن بگشاید، مثال خروسی است که بی وقت آذان ‏میدهد و باید سرش را برید.‏
در محلات ما رواج بر اینست که خروس که بدون وقت بانگ دهد، آن را می کشند و آن را نشان ‏بد شگونی میدانند، بخصوص اینکه خبر از مرگی یکی از اعضای فامیل میدهد. این تنها یک ‏باور محلی است.‏
اینکه در جمع سخندان بیشتر از گوش کار گرفته شود تا از زبان، یک اصل کلی است و در هر ‏عرصه قابل تطبیق است. هر سخن جای و هر نکته مقامی دارد. یا اینکه: ‏

در بساط نکته دانان خود ستایی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد بخرد یا خموش


امشب ز بس که هرزه زبان است شمع را
کارم چون گاز تا به سحر لب گزیدن است


‏* شاید بیدل شمعی را روشن کرده است و به آخر رسیده است و او هم به امید اینکه این شمع به ‏پایان خود برسد و بیدل هم دست از نگاشتن شعر بردارد، ولی شمع بزودی پایان نمی یابد. انسان ‏گاهی به امید تمام کاری کار مهم را از دست میدهد.‏
یا اینکه رخ شعری و طبع روان بیدل مثال شمع روشن است و بیدل را نمی گذارد که بخواب برود ‏و هر دم برایش دکته میکند که این مضمون نو و جالب را هم قید قافیه کن! بیدل هم لب بر زیر ‏دندان میکند و همانند گاز بر خود فشار می آرود که آن را قافیه بندد و تحریر نماید. همین است ‏که از خود شکایت میکند.‏
یا اینکه در محفلی گیر مانده است، شخص مهم و یا شاعر و یا گوینده ای هرزه چنان با هرزگی ‏میخواند که بیدل لب به زیر دندان میگیرد، ولی اختیار در دست خودش نیست که از مجلس برود.‏
بهر صورت...‏

آرام در طریقت ما نیست غیر مرگ
هنگامه گرم ساز نفسها تپیدن
است

‏* خداوند (ج) در سورهء ـ التکاثر ـ فرموده است: هلاک شدند از شما کسانیکه افزون خواه ‏هستند، تا اینکه قبر ها را زیارت کنید ـ یعنی بمیرید ـ و...»‏
‏ ‏
یا این شعر مشهور:‏
چشم تنگ کور دنیا دار را
یا قناعت پر کند یا خاک گور

این بیت اقبال هم میتواند بیان و توضیح کامل این بیت بیدل باشد:‏

موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم

ما را به رنگ شمع در عافیت زدن
از چشم خود همین دو سه اشکی چکیدنست

‏* میگوید: ما همانند شمع در قسمت خود عافیت را نداریم. چون شمع برای همین است که ‏بسوزد و بسازد. حاصل زندگی ما هم همین است که دو اشکی از چشم بچکانیم.‏
‏* پیامبر اکرم همیشه این دعا را زمزمه میکرد: «ای بار خدایا من به تو از چشمی پناه میخواهم که ‏اشک نمی ریزد، و از قلبی که از تو نمی هراسد و از عملی که نتیجه و کامیابی ندارد»‏
بگفتهء بیدل حاصل این زندگی فلاکت و پر مصیبت ما اگر روشن کردن دیگران و ریختن چند ‏قطره اشکی از اخلاص هم باشد، باز هم ما به تکالیف خود عمل کرده ایم.‏


سعی قدم کجا و طریق فنا کجا
بیدل به خنجر نفس ره بریدنست
این نشان میدهد که؛ بیدل به همان عقیده فنا فی الله و برتری خلوت نسبت به رفتن حج احترام ‏سخت قایل است. یعنی سعی قدم بسوی بیت الله ارزش تفکر در مخلوقات خدا را ندارد.‏
اصل این است که؛ مقایسه در مورد برتری عبادات یکی بر دیگری از کار مجتهد و عالم نیست. ‏این شارع است که مشخص میسازد که کدام عبادت برتر بهتر و یا بهتر تر است. اگر این اصل در ‏نظر گرفته شود، دیگر جای لغزش باقی نمی ماند.‏
این شاعر است که تعیین میکند که کدام عبادت فرض است، کدام سنت و یا کدام مستحب است.‏

والله اعلم بالصواب