پیوستگی به حق ز دو عالم بریدن است
دیدار دوست هستی خود را ندیدنست
شرح:
* در بعضی از جریان های تصوف این اندیشه وجود داشته است که؛ نباید انسان طاعت و عبادت را به امید رسیدن به بهشت انجام دهد، چون این نوعی از خود خواهی و بیع و شراء است، و خود خواهی در هر صورت آن ناپسند است.
یکی از صوفی های مشهور، وقتی در خلسه می رفت، قبضه ای از آتش را میگرفت و دوان دوان با فریاد میگفت: میخواهم کعبه را آتش بزنم که مردم برای رفتن به آن از خدا غافل میشوند.
* در بعضی موارد انجام ارکان های اسلام از جمله حج بیت الله شریف را هم به باد انتقاد گرفته اند. دلیل شان هم تنها یک برداشت عقلی بوده. بعضی از ایشان چنین می گفتند « من هنوز در یک پلهء از عبادت «لااله الاالله محمد رسول الله» سر گردان هستم چگونه میتوانم به دیگری (باقی ارکان دین) فکر کنم.
* یا اینکه وقتی ریا در دل باشد انجام دادن ارکان اسلام جایی را نمی گیرد و امثال این ها...
« یک نکته را باید یاد آور شوم که؛ کسانیکه سخت طرفدار بعضی از صوفی های مشهور اند و نمی خواهند بدانند که آنها هم انسانها جائزالخطاء بودند و می شود از آنها هم خطا سر زده باشد. این گفته ها را توجیه غیر موجه میکنند و کوشش میکنند از معنا ظاهری این گفتها طفره بروند و این کار معقول و علمی نیست»
حافظ در همین مفهوم سروده است:
تو چون گدایان خدمت بشرط مزد مکن
که خواجه خود طریق بنده پروری داند
یا این سرودهء حافظ:
ما می برای مستی و رندی نمی خوریم
با باده ستشویی درون از ریا کنیم
این اشعار مولانا:
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید!
معشوق همین جاست بیایید بیایید!
یا این سرودهء او:
حاجی به رهی کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه.
* اینها به یک امر دیگری هم معتقد بودند که عبارت از؛ ظاهر و باطن قرآن یا شریعت است. و معتقد بودند که قرآن یکی متن ظاهری دارد و یکی معنای باطنی، که گویا تنها اهل طریقت میتوانند به این باطن ره یابند.
این گفتهء مولانا این عقیده را بیان میدارد:
ما ز قرآن مغز را برداشتیم
قشر را بر دیگران بگذاشتیم
یا این سرودهء حافظ:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
امثال این سروده ها و عقاید در تصوف از حد زیاد است و ما نمیتوانیم همه را گرد آوریم.
* در نهایت که نمی توانستند پاسخ منطقی در برابر دلایل نقلی ارائه کنند، به این گفته استدلال میکردند: «شریعت از طریقت جدا است، شریعت به ظاهر امر تعلق دارد و طریقت به باطن». صوفی و اهل طریقت به جایی رسیده است که از الهام بهره میگیرد و به ظاهر شریعت کاری ندارد» مرجع و دلیل این گفته هم معلوم نیست.
* اینجا قابل یاد آوری میدانم که این نوع گفته ها از صوفی های که در امور شرعی دست رسی کامل داشتند و عالم بودند، کمتر شنیده شده است. اکثر این گفته ها را کسانی گفته اند که مردمان عابد بودند ولی علم شرعی شان بحدی نمی رسید که به آن زیاد اتکاء شود.
* روایت است که: شیخ عبدالقادر جیلانی (561هـ ق) روزی در نماز ایستاده بود، شیطان بشکل انسان سفید پوشی از افق برایش نمایان شد و به او گفت: از عبادت دست بکش، تو دیگر به یقین رسیده ای و خداوند انسان را تا وقتی به عبادت مأمور ساخته است که به یقین رسیده باشد. «و اعبد ربّک حتی یأتیک الیقین ـ الآیة »
شیخ در پاسخ گفت: لعنت بر تو، تو شیطان هستی! آیا پیامبر «ص» به یقین نرسیده بود که تا آخرین دم رحلت خود به عبادت پرداخت؟ شیطان گفت: تو با علم خود بر من غالب شدی!
* امام ربانی مجدد الف الثانی و صاحب کتاب مشهور مکتوبات، در کتاب خود به مسئله توحید زیاد تأکید کرده است و در آن سخنی که به مفهوم گفته های بالا باشد به چشم نمی خورد.
ما به این چند اشاره اکتفاء میکنیم و بر میگردیم به متون دینی «قرآن و سنت و گفته های مجتهدین دین» که در رابطه چه گفته اند، و آیا اجازه است که ما چنین حکم کنیم؟
1ـ خداوند «ج» فرموده است: إن الله اشتری من المومنین انفسهم و أموالهم بأنّ لهم الجنة...الآیة
«هر آیینه خداوند خریده است از مومنان جان های ایشان را و مالهای شان را با اینکه برایشان بهشت است...»
2ـ این فرمودهء پروردگار: و سارعوا الی مغفرة من ربّکم و جنة عرضها السموات و الأرض أعدت للتقین. الآیة «و بشتابید بسوی بخشایش از پروردگار تان و بهشتی که پهنای آن ـ همانند ـ آسمانها و زمین است که آماده کرده شده است برای پرهیزگاران»
3ـ آیات و احادیث در امر شتافتن به بهشت و پرهیز از دوزخ و نجات دنیوی و اخروی آنقدر زیاد است، که هیچ حکمی شرعی خالی از یاد چنین یک پاداش در برابر انجام عمل شرعی و یا ترک منهیات وجود ندارد.
بخش عمدهء اسلام که عبادات و معاملات است و یا حلال و حرام به همین باب تعلق می گیرد، همه اش برای زندگی خوب دنیوی و اجر و پاداش همیشگی اخروی است.
* امام زهری یکتن از تابعین مشهور چنین میگوید: «اگر کسی را دیدید که در آب راه می رفت و در هوا پرواز میکرد، ولی ظاهر کارش با دین مخالف بود، برایش بگوئید: برو تو شیطان هستی! شیطان هم میتواند چنین کاری نماید»
* اینها همه اش نشان میدهد که؛ عبادت به نیت رسیدن به بهشت و نجات از دوزخ، یا ادا کردن فرائض و واجبات دین قبل از هر عمل دیگر که حتی در ظاهر خیر معلوم شود، هیچ مخالفتی با عبادت مخلصانه ندارد. و یا این گفتهء عامیانه که؛ «شما به حج نروید و همین پول خود را در خیرات محیط خود به مصرف برسانید حج ادا میشود. و...»
* شما ببینید! خداوند «ج» در هنگام معرکه در جهاد که «شامخ ترین قلهء اسلام خوانده شده است»، ترک نماز جماعت را اجازه نمیدهد و قرآن کریم ارشاد میکند که «در حالت خوف مسلمانان به دو گروه تقسیم شوند، یک گروه نماز جماعت را ادا کنند و به جهاد ادامه دهند تا گروه دیگر نماز ار اداء نماید ـ ترجمه آیت»
* مگر خداوند (ج) خود امر به ادای چنین رکن و بنای اساسی از اسلام «حج» با وجود شروط معین «زاد و راحله» ننموده است؟! اگر گفته های دیگران درست می بود، خداوند از ما بهتر به حکم و حکمت حکم خود آگاه بود و شروط دیگری غیر از توانمندی مالی به ادای حج تعیین میکرد.
* مسئلهء بدعت که در دین بسیار مذموم شده است از همین باب است. کسی که حکمی را در شریعت اسلامی زیاد میکند و یا شرطی را از خود در حکمی می افزاید، دقیقا همان بدعت است.
پیامبر (ص) فرموده اند: هر زیادت در دین بدعت است و هر بدعت در گمراهی است. یا این فرمودهء مبارک: کسیکه در امر «دین» ما چیزی را اضافه میکند که ما نگفته ایم هر آئینه مردود است.
امثال این احکام در دین زیاد است. بخصوص در موارد که از محکمات اسلام است، نباید حکم بی خبرانه و فیلسوفانه کرده شود، که همه برای گوینده خطرناک است و هم برای امت اسلامی گمراه کننده است.
آزادگی کزوست مباهات عافیت
دل را ز حکم حرص و هوا وا خریدن است
* اینجا بیان یک واقعیت طبیعی و فطری است. انسان وقتی میتواند خود را در عافیت بداند که آزاد باشد، آزاد از لحاظ فکری، از لحاظ جسمی و هم از لحاظ سیاسی. انسان که در این سه عرصه مقلد و مجبور باشد، دیگر عافیت ندارد. اگر فکر انسان مجبور و مقلد بود و به تحقیق نپرداخت، آخر ندارد که روزی عملی را انجام میدهد که به خطا می رود در پی او بار ملامت را بدوش میکشد و گرفتار ناآرامی های ذهنی میگردد. اگر شخصی در زندان باشد و جسماً اسیر گردد، دیگر خورد و خواب برایش اهمیتی ندارد و هر قدر او را پرورش دهی به تکالیف جسمی دچار میشود و بیمار میگردد.
هر چه اسیر بودن سیاسی؛ بد ترین نوع اسارت است. بویژه برای کسانیکه معنا و مفهوم آزادی را بدانند. ملتهای که گرفتار یک نظام دیکتاتوری هستند، اگر بعد از چند دهه مطالعه شود اکثر شان فاقد یک ذهن تحقیقی، ایجاد گر و مبتکر می باشند. از همه بد تر اینکه اسارت سیاسی در فطرت سلیم طبیعی انسان خدشه وارد میکند و انسان را از طبیعت عادی بیرون می آورد. ملتهای که بیشتر در اسارت سیاسی بوده اند اکثراً سالم فکر کرده نمیتوانند.
ولی بیدل در مصرع دوم هدف خود را از اسارت بیان میدارد و آن اینکه؛ در بند حرص و آز بودن بدترین نوع اسارت است. اگر چند این یک اسارت درونی و نفسی است، ولی انسان را بیمارگونه میسازد و فرق خوب بد را نمی کند. هر آنچه در آن منفعت مادی خود را دید خوب است و برای کمالات و وصف آن کوشش میکند. ولی اگر چیزی که خوب هم باشد، ولی به ضرر شخصی و فردی او تمام شود، دیگر قابل قبول نیست و باید مردود باشد. همین جا است که مرز خوب و بد نزد انسان آزمند از میان می رود و معیار محدودهء کوچک ذهنی اش میگردد. خدا همهء ما را از این نوع اسارت نجات دهد. آمین
پرواز سایه جز به سر بام مهر نیست
از خود رمیدن تو به حق آرمیدنست
در مصرع اول دلیل گفتهء خود را از طبیعت ارائه میدارد؛ سایه تا وقتی وجود دارد که آفتاب باشد، اگر آفتاب نبود دیگر سایه هم وجود ندارد. از همین جا است که باید انسان در عبادات خود منفعت دنیوی و اخروی خود را در نظر نداشته باشد و فکرش رسیدن به خداوند «دیدار خداوند در بهشت باشد»
علامه صلاح الدین سلجوقی در توضیح این نظریه بیدل، همان تفکر گروهی از وحدت الوجود را می آورد که؛ «وجود مادی جلوهء از وجود خداوند است و این وجود متعین نمایش جزئی از وجود کلی است که خداوند است و مثال هم همان مثال آفتاب و سایه»
با وجود درست بودن حرف علامه سلجوقی، از مصرع دوم بر می آید که، مراد بیدل همان گذشتن از سر دو کون؛ یعنی آخرت و دنیا است که در بالا کمی بر آن درنگ نمودیم.
چون موج کوشش نفس ما در این محیط
رخت شکست خویش به ساحل کشیدن است
* ما همانند موج هستیم. در ساحهء زندگی خود یا محیط خود نفس میکشیم. اینها چیزی نیستند جز رخت شکست «صدفی شکسته، خالی و بازمانده در ساحل» به ساحل کشیدن «شاید هم نا توانی، شاید هم نا کامی در امتحان خداوندی و شاید هم نا کامی در زندگی دنیوی که ما خواهان آن بودیم؛ یا همه...» در هر صورت این یک واقعیت است.
* باری امام خمینی در یکی از سخنرانی های خود در جمعی از دانشمندان ایرانی گفته بود: «من تا حال دو رکعت نماز خالص برای خدا نخوانده ام، تا حال هر چه خوانده ام برای خودم بوده است. نهایت هم اینکه خود را نجات داده باشم». تلویزیون جام جم دو روز قبل از نگارش این خطوط این سخنرانی را پخش نمود. در فهم این اشعار برایم زیاد کمک کرد. چون امام خمینی با کمی تفصیل در این باب صحبت کرد و معنای حرف خود را توضیح داد.
پا مال غارت نفس سرد یأس نیست
صبح مراد ما که گلش نا دمیدنست
* وقتی فصل خزان آخر شود و باد خنک بوزد، یا به اصطلاح ده نشینان «ستارهء خنک طلوع کند»، دیگر گلهای که در پته باشند پژمرده میگردند. بدون اینکه عمر طبیعی خود را به پایان برده باشند در یک عالم نا امیدی می میرند.
صبح مراد ما «مقصود از آرزو ها و آمال دور و درازی که انسان در ذهن خود برای خود تدارک می بیند» به این فصل سردی نمی رسد. چرا؟ بخاطر اینکه؛ اصلا نمی شگفد. در منطق گفته اند: «اثبات شی فرع وجود آنست» یعنی یک چیز باشد که بگوئیم؛ چنین می شود و یا چنین است و یا نیست! این گلهای آرزو که ما در ذهن و روان خود بته میکنیم و هر ساعت هم به بته های ذهنی آن افزوده میشود؛ قبل از اینکه بشگفند نا بود میگردند. مراد اینکه گلیم تمنا ها را بسیار پهن نگستردید، چون نا شگفته نابود میگردند.
بر هر چه دیده وا کنی از خویش رفته گیر
افسانه وار دیدن عالم شنیدنست
* مراد اینست که؛ عمر آنقدر سریع و زود می گذرد که به مجرد چشم باز کردن نا پدید می گردد. یا به توجیه علامه سلجوقی «مراد از همان خیال وجود در نزد بعضی از فرقه هاست که ما فکر میکنیم وجود دارد، ولی به مجرد که چشم را باز میکنیم نا بود میشود. یعنی اصلاً وجود نداشت و ما در خیال فکر کرده بودیم که وجود دارد» در صورت دوم ما باید بیدل را مربوط همان فرقهء وحدت الوجودی بدانیم و یا اقلا متأثر از آن فکر که میگفتند « وجود ما اصلا حقیقت ندارد و این تنها خیال ما است که آن را حقیقت نشان میدهد ـ اگر ما فکر کنیم که نیستیم، دیگر نیستیم و...»
مصرع دوم همین گفتهء دوم را بیشتر تأکید میکند. چون میگوید: این یک افسانه است که ما شنیدیم و اصلا وجود خارجی ندارد. افسانه ها اکثرا زادهء خیال بافی اند و وجود حقیقی نداشته اند و ندارند.
تا حرص آب و دانه به دامت نیفکند
عنقا صفت به قاف قناعت خزیدن است
* اینجا باز به همان گفتهء خود پا فشاری میکند و دلیل قوی تر ارائه میدارد. حرص و آز دام گذاشته اند و ترا گرفتار این دام وجود کرده اند. تو خیال میکنی که هستی! اگر این حرص و آز را از خود دور بسازی در حقیقت در قاف قناعت مثل عنقا خزیده ای. عنقا همان مرغی خیالی است که وجود ندارد و جایگاهش افسانه ها است.
* اگر ما تکیه به مثال عنقا نمائیم، باید همان عدم وجود حقیقی اشیاء را قبول کنیم. یا اینکه ما مجموع هر دو مصرع را با همهء کلماتش در نظر بگیریم و با تعبیر ساده بگوئیم: اگر قناعت پیشه کنی و از حرص و آز دست برداری، بدون آسیب روزگار در قاف «جایی که آسیبی نیست» زندگی میکنی و عنقا صفت کسی از وجودت هم خبر نمی شود. «آفت نرسد گوشهء تنهایی را» .
هر دو تعبیر جای خود را دارد.
گر بوالهوس به بزم خموشان نفس کشد
همچون خروس بی محلش سر بریدنست
* اینجا مذمت یک صفت بد است. کسی که از روی هوس و خود خواهی در میان جمع که خموش اند ولی آگاه و فرهیخته، لب به سخن بگشاید، مثال خروسی است که بی وقت آذان میدهد و باید سرش را برید.
در محلات ما رواج بر اینست که خروس که بدون وقت بانگ دهد، آن را می کشند و آن را نشان بد شگونی میدانند، بخصوص اینکه خبر از مرگی یکی از اعضای فامیل میدهد. این تنها یک باور محلی است.
اینکه در جمع سخندان بیشتر از گوش کار گرفته شود تا از زبان، یک اصل کلی است و در هر عرصه قابل تطبیق است. هر سخن جای و هر نکته مقامی دارد. یا اینکه:
در بساط نکته دانان خود ستایی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد بخرد یا خموش
امشب ز بس که هرزه زبان است شمع را
کارم چون گاز تا به سحر لب گزیدن است
* شاید بیدل شمعی را روشن کرده است و به آخر رسیده است و او هم به امید اینکه این شمع به پایان خود برسد و بیدل هم دست از نگاشتن شعر بردارد، ولی شمع بزودی پایان نمی یابد. انسان گاهی به امید تمام کاری کار مهم را از دست میدهد.
یا اینکه رخ شعری و طبع روان بیدل مثال شمع روشن است و بیدل را نمی گذارد که بخواب برود و هر دم برایش دکته میکند که این مضمون نو و جالب را هم قید قافیه کن! بیدل هم لب بر زیر دندان میکند و همانند گاز بر خود فشار می آرود که آن را قافیه بندد و تحریر نماید. همین است که از خود شکایت میکند.
یا اینکه در محفلی گیر مانده است، شخص مهم و یا شاعر و یا گوینده ای هرزه چنان با هرزگی میخواند که بیدل لب به زیر دندان میگیرد، ولی اختیار در دست خودش نیست که از مجلس برود.
بهر صورت...
آرام در طریقت ما نیست غیر مرگ
هنگامه گرم ساز نفسها تپیدن است
* خداوند (ج) در سورهء ـ التکاثر ـ فرموده است: هلاک شدند از شما کسانیکه افزون خواه هستند، تا اینکه قبر ها را زیارت کنید ـ یعنی بمیرید ـ و...»
یا این شعر مشهور:
چشم تنگ کور دنیا دار را
یا قناعت پر کند یا خاک گور
این بیت اقبال هم میتواند بیان و توضیح کامل این بیت بیدل باشد:
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم
ما را به رنگ شمع در عافیت زدن
از چشم خود همین دو سه اشکی چکیدنست
* میگوید: ما همانند شمع در قسمت خود عافیت را نداریم. چون شمع برای همین است که بسوزد و بسازد. حاصل زندگی ما هم همین است که دو اشکی از چشم بچکانیم.
* پیامبر اکرم همیشه این دعا را زمزمه میکرد: «ای بار خدایا من به تو از چشمی پناه میخواهم که اشک نمی ریزد، و از قلبی که از تو نمی هراسد و از عملی که نتیجه و کامیابی ندارد»
بگفتهء بیدل حاصل این زندگی فلاکت و پر مصیبت ما اگر روشن کردن دیگران و ریختن چند قطره اشکی از اخلاص هم باشد، باز هم ما به تکالیف خود عمل کرده ایم.
سعی قدم کجا و طریق فنا کجا
بیدل به خنجر نفس ره بریدنست
این نشان میدهد که؛ بیدل به همان عقیده فنا فی الله و برتری خلوت نسبت به رفتن حج احترام سخت قایل است. یعنی سعی قدم بسوی بیت الله ارزش تفکر در مخلوقات خدا را ندارد.
اصل این است که؛ مقایسه در مورد برتری عبادات یکی بر دیگری از کار مجتهد و عالم نیست. این شارع است که مشخص میسازد که کدام عبادت برتر بهتر و یا بهتر تر است. اگر این اصل در نظر گرفته شود، دیگر جای لغزش باقی نمی ماند.
این شاعر است که تعیین میکند که کدام عبادت فرض است، کدام سنت و یا کدام مستحب است.
والله اعلم بالصواب