
نگرشي بر موانع توسعهي سياسي در افغانستان
دكتر عبدالله وزير امور خارجهي پيشين افغانستان در يك برنامهي تفريحي (مهمانيار) تلويزيون طلوع گفت: «همين كه سلام عليك تمام مي شود مي پرسند، دگه چه خبرها است و منظور طرف هم، رفتن به بحث سياسي است». اين سخن بخوبي از همگاني شدن مباحث سياسي در افغانستان حكايت مي كند و براستي در هر محفلي با عبارات گونه گون اين پرسش ها مطرح است كه سرانجام، جنگ و ناآرامي در افغانستان چه وقت پايان مي يابد، مسؤول اين همه كشتار و دربدري ها كيست؟ و باشندگان اين سرزمين چگونه قادر به تاسيس يك دولت مشترك خواهند شد؛ دولتي كه از بيشتر مردم اين مرزو بوم نمايندگي نمايد؟
سخناني كه از سوي رهبران احزاب سياسي، فرماندهان جنگي و روزنامه نگاران در اين باب گفته شده است، بيشتر تلاشي است به منظور كاستن بارملامتي از گردن خود و افگندن آن به دوش ديگران. اين گفته بدين معناست كه تا هنوز جاي يك بررسي و پژوهش غير جانبدارانه در اين باب خالي است و اذهان مردم بيشتر از موضعگيري هاي سياسي- كه درآن تبليغات عوام فريبانه موج مي زند- انباشته شده است.
در بيشتر موارد وقتي انسان چيزي را از دست مي دهد چيز ديگري را بدست مي آورد. جنگ از يكسو كشتار و ويراني بار آورده از سوي ديگر آگاهي سياسي مردم افغانستان را ارتقا بخشيده است؛ بگونهي كه مردم بخوبي اهميت كار سياسي را درك مي كنند و مي كوشند تا خود را از اوضاع مطلع نگهدارند، از آن گذشته به باور استادسياف -يكي از رهبران مجاهدين- جنگ هايي كه پس از سرنگوني رژيم دكتر نجيب الله در افغانستان صورت گرفت، ريشه در حق خواهي و حضور در دولت مركزي افغانستان داشت، اما بدون اينكه تجربهي در مشاركت سياسي و تقسيم قدرت دولتي داشته باشند كه توازني ميان خواست و تجربهي آن ها ديده نمي شد. به سخن او در عدمتناسب و ناهماهنگي ميان خواست گروه ها و تجربهي سياسي آنها فاجعه بوجود آمد؛ زيرا هر يكي زير عنوان حقطلبي، چيزي را مي طلبيد كه ديگران به آن راضي نبودند.
سرازير شدن مليون ها آواره از افغانستان به كشور هاي خارجي عامل ديگري در جهت روشن شدن اذهان و بالا رفتن سطح توقعات آن ها مي باشد؛ ديگر اين آوارگان به زندگي پيش از جنگ راضي نيستند و سعي مي دارند تا تجارب كشورهاي ديگر را در افغانستان پياده نمايند. رشد و گسترش رسانه ها در جهان بحيث عامل سوم در بيداري مردم افغانستان به حساب مي آيد. در مجموع اين عوامل بازگشت به گذشته را براي مردم افغانستان دشوار نموده است.
جان كلام اين كه، همگان به عقبماندگي سياسي افغانستان معترف اند. جنگهاي دوامدار در افغانستان اكثريت مردم اين كشور را به اين امر باورمند ساخته است، كه بدون تامين امنيت و تشكيل يك دولت مردمي نمي توان از برنامه هاي اقتصادي و آموزشي و بهداشتي در افغانستان سخن راند. و همه بدين انديشه اند، كه مبارزه با فقر و بيسوادي در زير سايهي دولتي كه از حمايت مردم بهره مند بوده باشد ميسر است، لذا بيشتر صاحب نظران براين مسأله اتفاق نظر دارند، كه نبود يك دولت ملي عامل عمده و اساسي جنگ، فقر، پسماندگي و بيسوادي افغانستان مي باشد. ليكن دراين مسأله كه چه عواملي مانع ايجاد يك دولت ملي شده است، و كدام مانع نقش بنيادي در توسعه نايافتگي افغانستان دارد، اختلاف رأي و نظر جدي وجود دارد؛ كساني ساختار اجتماعي را در اين كشور عامل اساسي ميشمارند، شماري مسووليت بيشتر را به گردن جغرافياي سياسي افغانستان مي اندازند، برخي پسماندگي اقتصادي را در امر عدم توسعهي سياسي اين كشور موثر مي پندارند و عدهي هم بار تقصير و گناه را متوجه كشور هاي خارجي ميسازند و نظريههاي ديگر. هريك از اين ديدگاه ها از سوي شخصيت هايي
مطرح شده اند، كه يا به گونهاي در شكل دهي حوادث اين سرزمين موثر بوده اند و يا از پشتوانهي علمي در زمينه برخوردار اند كه مي سزد به آراي آن ها تأمل نمود. دراين نوشتار شناسايي ديدگاه ها و سبك و سنگين كردن آن ها مطمح نظر است، و چه بسا كه در مشخصات و ويژگي هاي دولت ملي و كارآمد ميان سياستمداران و دانشوران تفاوت ديدگاه وجود دارد و چنين هم بايد باشد.
دولت هايي كه در افغانستان يكي در پي ديگري آمده اند، مانند هرجاي ديگر هواداران و مخالفاني داشته اند و طور عادي اين دولت ها از سوي هواداران شان بعنوان يك دولت شايسته، مردمي و كارآمد خوانده شده اند، در حاليكه مخالفان آن به تير اتهامات متعدد آن را نواخته اند. براي پژوهشگران علوم سياسي تاريخ سه دههي پسين افغانستان از نظر غنامندي مسايل در حد بالايي از اهميت برخوردار است؛ زيرا در اين مدت افغانستان از نظام شاهي گرفته تا جمهوري هاي خانوادگي، كمونيستي و اسلامي را تجربه نموده است. به تعقيب آن امارت طالبان كه در نوع خود بي سابقه است، نيز به منصهي اجرا گذاشته شد و اكنون جمهوري اسلامي افغانستان از نوع غربي آن در لابراتوار افغانستان به آزمايش گرفته شده است.
تفاوت نظر در مورد معني و مفهوم «توسعهي سياسي» پيشاپيش اين پرسش را مطرح مي سازد كه مراد، از توسعهي سياسي چيست؟ و شاخصه هاي آن كدام ها اند؟ به پنداشت ما ميان توسعهي سياسي و دولت ملي قرابت زيادي وجود دارد و در اين نبشته دولت ملي مراد است. از نظر نويسنده دولت ملي داراي ويژگي هاي زير مي باشد:
بحران هاي پنج گانه را موفقانه سپري نمايد؛ اين بحران ها شامل بحران هويت، بحران مشروعيت و اقتدار، بحران يكپارچگي، بحران توزيع و بحران مشاركت مي شود.
به وسيلهي انتخابات همگاني، سراسري و رقابتي شكل گيرد.
قدرت دولتي بصورت مسالمت آميز پس از مدت معيني دست بدست شود.
درآن اركان ثلاثهي دولت تفكيك و هر يكي داراي استقلال عمل بوده باشد.
دولتي كه به اثر ارادهي مردم افغانستان تاسيس گردد و براي منافع اين مردم بيانديشد.
دولتي كه هم توانايي پاسخگويي به مشاركت مردم را داشته باشد و هم خود را پاسخگو بداند.
گفتني است، آنهايي كه يكي از عوامل را در اين راستا اثر گذار ميشمارند بدين معني نيست كه عوامل ديگر را يكسره فراموش كرده و يا بي اثر بشمارند، بلكه در درجه بندي نقش عوامل، اختلاف رأي و نظر وجود دارد و از اين تفاوت ديدگاه، هفت نظريه به شرح زير شكل گرفته است:
يكم: دشمن طاووس آمد پر او
سياستمداران افغانستان از ميان عوامل متعدد بحران آفرين، مداخلهي خارجي را عمدهتر از همه مي شمارند، با اين تفاوت كه از ديد سران احزاب كمونيستي، «امپرياليزم امريكا و «ارتجاع عرب» مقصر بودند و از نظر رهبران احزاب جهادي دخالت «اتحاد شوروي» و سرانجام تجاوز آن كشور، افغانستان را به خاك سياه نشاند، و هر آنچه پس از آن صورت پذيرفت پيامد هاي تجاوز بودند كه از آن گريزي نبود. پس از فروپاشي اتحاد شوروي به باور آن ها اين «توطئه»ي غرب است، كه به آتش جنگ در افغانستان دامن زده و نگذاشته است تا نظام «سچه»ي اسلامي در افغانستان قايم شود.
از نظر اين گروه، تجاوز، لشكركشي و مداخلات دوامدار بيروني موجب آن شده است، تا كمر افغانستان در زير اين بار خم بماند. گاهي نمايندهي يك كشور و زماني هم اجير كشور ديگري در افغانستان فرمانروايي نمايد و فرصت لازم براي تاسيس دولت مردمي ميسر نيفتد.
جورج آرني -گزارشگر راديو بي بي سي- افغانستان را به خاطر موقعيت ويژه اش در قلب آسيا «چهار راه جهانگشايان» لقب داد و كتابي در بارهي افغانستان زير اين عنوان نوشت. قبل بر آن از نظر مورخين، افغانستان به «دروازة هند» مسمي بود كه اين همه توجيهگر لشكركشي و مداخلات قدرت هاي منطقوي و جهاني به افغانستان مي باشد.
در دهه هاي پسين اتحاد شوروي به منظور دسترسي به آب هاي گرم افغانستان را مورد هجوم قرار داد، و پاكستان براي دسترسي به منابع سرشار آسياي ميانه و عمق استراتيژيك، سياست خارجي خود را آراسته ساخت. ضربه زدن به روسيه و تصرف منابع عظيم نفت و گاز در جمهوريت هاي تازه به استقلال رسيدهي آسياي ميانه محرك اصلي ايالات متحده امريكا براي حضور در افغانستان پنداشته ميشود.
احمدشاه مسعود از زمرهي كساني بود، كه مداخلهي خارجي را در امر بدبختي و تيره روزي افغانستان موثر مي پنداشت و بدين باور بود كه موقعيت حساس جغرافيايي اين كشور در درازناي تاريخ باعث آن شده تا پاي متجاوزين را بدين جا بكشاند و افغانستان را به ميدان جنگ تبديل نمايد. جنگ و بي ثباتي هميشه به دولت هاي خودكامه و انحصارگرا ياري رسانده است. وقتي از ايشان دراين مورد پرسشي به عمل مي آمد، اين گفتهي شاعر را به تكرار مي گرفت: «دشمن طاووس آمد پر او».
مسعود تنها مقالهي كه در زندگي خود نوشت، براي روزنامه معروف «فيگارو» چاپ فرانسه (1377) هـ،خ) بود. اين نبشته در پياممجاهد زير عنوان «مسؤول ادامهي جنگ در افغانستان پاكستان است» به نشر رسيد، در مقدمهي آن آمده است:
«ده سال است كه ارتش سرخ خاك افغانستان را ترك نموده، اما جنگ و خونريزي در اين كشور تا هنوز ادامه دارد، علت آن چيست؟ و گردانندگان آن كيستند؟ اكثراً در خارج مردم افغانستان را به خاطر ادامهي جنگ در كشور شان ملامت مي كنند. گاهي جنگ جاري افغانستان را جنگ قدرت ميخوانند و زماني عامل قومي و زباني را در اين رابطه برجسته مي دانند. اين طرزديد مي تواند بخشي از واقعيت بوده باشد. در حاليكه به عقيدة من، دو مسألهي ديگر بيش از همه در ادامهي جنگ و ويراني افغانستان بعد از عقب نشيني قواي شوروي نقش داشته اند:
فراموش شدن افغانستان توسط غرب
تحول سياست پاكستان در جهت ايفاي نقش يك قدرت منطقوي.»(1)
پس از عقب نشيني مجاهدين از شهر كابل در پاييز 1375هـ،خ از مسعود پرسيدم، كه عامل اساسي شكست شما در كابل چه بود؟ بيدرنگ در پاسخ من گفت: «اهميت روابط خارجي را درست درك نمي كرديم و كاملاً مستقلانه وارد كابل شديم؛ اسلام آباد فكر ميكرد، كه همدست تهران هستيم. تهران بدين باور بود كه با عرب هماهنگ هستيم. عرب مي پنداشت كه همكار غرب هستيم، در نتيجه كافر و مسلمان در مخالفت با ما متحد و همنوا شدند.»
در ميان پژوهشگران سرشناس بين المللي نيز چهره هايي همچون پل باران، آندره گوندرفرانك هستند كه ريشهي توسعه و توسعهنايافتگي را در روابط بين المللي جستجو ميكنند و بدين باور اند كه توسعه و توسعهنيافتگي در تاريخ جهان باهم پيدا شدند(2) اين گروه از محققان معتقداند كه از قرن شانزده بدينسو اقتصاد جهان داراي «مركز» و «پيرامون» گرديد.(3) از غارت كشور هاي ضعيف توسعه بوجود آمد و ملل غارت شده توسعه نايافته شدند.
تاريخ بشري نشان مي دهد كه كشورهاي زيادي آماج حملات خارجي قرار گرفته اند، اما به زودي توانسته اند، زخم هاي دوران جنگ را مداوا نموده و روي پاي خويش بايستند؛ چرا مردم افغانستان پس از عقب نشيني نيروي هاي مهاجم قادر به تأسيس ادارهي كارآ نمي شوند و چرا دست شان به سوي بيگانه ها هميشه دراز است؟ درست است كه افغانستان به خاطر موقعيتش بار بار صحنهي لشكر كشي هاي جهانگشايان بوده است و زيان هاي سنگين مادي و معنوي را از اين رهگذر متحمل شده است، در حاليكه اين سوال هم با جديت باقي است كه در مواردي باشندگان اين مرز وبوم پيشقراول تجاوز قواي خارجي بوده اند. فرزندان افغانستان كه در اصالت شان كمترين ترديدي وجود ندارد، در صف مقدم قواي شوروي قرار گرفتند و سپس شماري ديگر با پاكستانيها و عرب ها براي سوختن و برباد دادن اين سرزمين صف واحدي را تشكيل دادند. راز اين مزدوري و بيگانه پروري در كجا نهفته است؟
كشورهاي فراوان شاهد كشمكش هاي خونين با استعمارگران بوده اند، اما راه خود گم نكرده با قدم هاي كند يا تند از بدبختي خود را نجات داده اند. كشور هاي شبه قاره با وجود سالها زندگي زير سلطهي بيگانه اكنون از جاه و منزلتي در دنيا برخوردار اند و كشورهايي چون آلمان و جاپان كه در مناسبات بينالمللي از استقلال عمل كامل بي بهره اند، غول هاي اقتصادي جهان اند؛ چگونه است كه استعمار در مناطقي چنين نتيجه ميدهد و در ساحاتي چنان؟
در سال هاي پسين –به ويژه پس از حضور نيروهاي امريكا در افغانستان- شماري از كارشناسان بدين باور افتاده اند، كه «سياست بيطرفي و عدم تعهد» در مناسبات بين المللي به زيان افغانستان انجاميده است. از آن ميان آقاي جعفر رسولي كه از مشاوران حامدكرزي مي باشد، نوشته است:
«سياست عدم تعهد براي افغانستان به دليل موقعيت ويژهي ژئوپوليتيكي آن، مناسب نبود. اولاً؛ افغانستان از حمايت جدي يكي از دو طرف برخوردار نشد و همواره براي تعرض به اين كشور ميدان وجود داشت؛ يعني، احتمال تعرض به افغانستان مشابه تعرض به تركيه يا لهستان بود. دوم، افغانستان با استفاده از استراتيژي بيطرفي و عدم تعهد از امكانات چند كشور و بلوك متخاصم، كمك مالي و نظامي دريافت مي نمود، گرچه تمام همت رهبران افغانستان براي چند دهه اجتناب از وابستگي مطلق به يك كشور و يا تعامل با چندين كشور بود، خود همين سياست براي افغانستان مضر واقع شده است. در كل اين سياست برخلاف انتظار براي افغانستان استقلال بيشتر و آزادي عمل كلانتر در عرصهي بين المللي ايجاد نكرد... زيان مهم ديگر اين بود كه ساختار حكومت را دچار چند دستگي شديد ساخت؛ نخبگان علمي و سياسي تحت تاثير چندين آبشخور متضاد فكري قرار گرفتند و بدين ترتيب تضادهاي جهاني به درون جامعهي افغانستان راه باز كرد، رهبران افغانستان از آن چيزي كه مي گريختند، همان را با سياست هاي خويش به ارمغان آوردند.
اگر ساختار نظام در يك كشور، پايدار، با ثبات و مشروع باشد، هر نوع تعامل با كليه جهان صحيح است، اما اگر جذب كمك مالي، فرهنگي و سياسي از منابع گوناگون كليت نظام، وحدت، رويه و الگوي حكومتي را گرفتار كشمكش سازد، مسلماً وابستگي به يك قطب براي كشور كوچك چون افغانستان بهتر خواهد بود».(4)
اگر سياست بيطرفي عدم تعهد افغانستان نتوانست مساعدت هاي بين المللي را جلب نمايد و اسباب ترقي و پيشرفت كشور را فراهم آورد؛ اما از وقوع جنگ تمام عيار در افغانستان پيشگيري نمود. از زماني كه سعي برآن شد تا ميان افغانستان و ماسكو، سپس كابل و اسلام آباد رابطهي همكاري ويژه برقرار گردد، كشورهاي منطقه و جهان با آن روي خوش نشان ندادند و جنگ با شدت تمام شعله ور گرديد و هست و بود مادي و معنوي اين سرزمين در آتش آن سوخت. حالا نيز پس از آن كه از روابط استراتيژيك ميان افغانستان و امريكا سخن بعمل آمد، اجماع جهاني در امر مبارزه تروريسم برهم خورد و افغانستان در ميان كشورهاي همسايه منزوي گرديد. از سوي ديگر به ميزان حمايت هاي مالي و سياسي مخالفان مسلح دولت افزوده شد.
دوم: گل هاي رنگارنگ
تنوع قومي را در افغانستان عبدالاحمد جاويد استاد پيشين دانشگاه كابل به «گل هاي رنگارنگ» تشبيه نمود، كه هر يكي رنگ و بوي ويژهي دارد و در زيبايي جامعه افغانستان نقشي را ايفا نموده است، اما زندگي پيچيده تر از آن است كه با استعارات ادبي سامان يابد؛ همان گونه كه نمي توان درنده خويي را با تعظيم و تكريم از پلنگ گرفت. استاد جاويد در عمل از شر درگيري هاي اقوام افغانستان كه ازنظر او به گلهاي رنگارنگ شباهت مي رسانند، به لندن پناه برد و در همان جا داعي اجل را لبيك گفت.
پروفيسور نظيف الله شهراني استاد مردم شناسي در دانشگاه انديانا از اين مسأله تفسير ديگري دارد. او در يك سخنراني -در بهار 1386- در شهر كابل پس از بررسي مفصل بحران دوام دار افغانستان تنوع قومي با نظام متمركز را عامل اساسي بحران ديرپا و پسماندگي در افغانستان وانمود ساخت.
شهراني كه در حلقات روشنفكري افغانستان به خاطر داشتن افكار خلاف ديدگاه حاكم شهرت دارد، بدين باور است كه كشور افغانستان ذريعهي انگليس به منظور «حايل» ميان قلمرو دو امپراطوري استعماري انگليس و روس تاسيس شده است. از ديد شهراني از يكسو افغانستان تولد طبيعي ونورمال نداشته است و از سوي ديگر در ايجاد افغانستان معياري كه در تشكيل كشورهاي اروپايي در نظر بود، مراعات نگرديد؛ كشور هاي اروپايي بادرنظرداشت زبان، مذهب و تاريخ مشترك ايجاد گرديده اند، در حاليكه در افغانستان اقوامي با زبان، تاريخ و مذهب مختلف زيست مي كنند. در افغانستان 32 قوم كوچك و بزرگ زندگي مي نمايند، كه در ميان آن ها قوم هاي بزرگ با زبان هاي متمايز از يكديگر موجوديت دارند. به سخن دكتر شهراني اين تنوع قومي در اصل خود زيان بار نيست، اما زماني به يك مشكل فراگير و مزمن مبدل گرديده كه نظام دولتي متمركز در افغانستان رويكار آمد و مردم افغانستان به دو دسته -قوم حكومت گر و اقوام محكوم- تقسيم بندي شدند.
تاسيس دولت برپايهي قوم، مانع كلاني در رابطه به ايجاد كشور-ملت در افغانستان بوده و زندگي باشندگان اين كشور را در يك دور و تسلسل نابرابري قرار داده است. بعنوان نمونه، حاجي محمدمحقق رهبر حزب وحدت اسلامي مردم افغانستان به شدت از نابرابري شكوه مي دارد و در بارهي گذشته هاي قوم خويش ميگويد: «ما همچون الاغ بوديم كه براي حمالي از اين مكان به مكان ديگر مورد استفاده قرار مي گرفتيم.»(5) اين سخن تكرار گفتهي اميرعبدالرحمنخان است، كه در تاريخ دست نويس خويش «تاجالتواريخ» در بارهي هزاره ها مي نويسد: «در افغانستان مثلي ميگويند كه اگر هزاره ها خرباركش نبودند و از عهدهي كارهاي ما بر نمي آمدند بايد خودمان مثل الاغ كارهاي خود را مي كرديم».(6)
پروفيسور شهراني كه بسان بسياري از تحصيل يافته هاي افغانستان انتظار داشت، تا جامعهي جهاني، افغانستان را در تاسيس يك دولت فراگير و وسيع البنياد ياري رساند، تاكيد امريكا بر نظام رياستي در افغانستان او را برآشفته ساخته است؛ زيرا نظام رياستي تكرار تجربهي ناكام پيشين است.
ارسطو داناي يونان در اين مورد پيامدهاي برتري جويي و انحصارطلبي گويد: «در همهي موارد، علت شورش را بايد در نابرابري جستجو كرد»(7)
و خواجهي شيراز همين مضمون را چنين بيان مي دارد:
ساقي به جام عدل بده باده تاگدا
غيرت نياورد و جهان پربلا كند(8)
شهراني براي بيرون رفت از اين باتلاق مخوف دو پيشنهاد دارد:
انتخابي كردن پست هاي سياسي از رئيس جمهور گرفته تا سطح شهرستان ها (ولسوالي).
سپردن حق تقرر و طرد مسوولين به يك شوراي مسلكي مانند مدل انگلستان(9)
ايران و تركيه دو كشوري اند كه از پهلوهاي متعدد با افغانستان شباهت مي رسانند؛ هم از نظر تنوع قومي، هم از لحاظ دولت متمركز و هم از رهگذر دين مردم، طرفه تر اين كه تاريخ نسبتاً همگوني دارند، ولي آن دو كشور بر مشكلات شان فايق آمده اند و ديگر از ناحيهي نا امني و نبود يك دولت ملي و كارآ عذاب نميكشند. اين واقعيت ها به زبان رسا به ما مي فهماند كه در كنار تنوع قومي و نظام متمركز، از شناسايي موانع ديگري در اين مورد غافل نشويم.
سوم: تقصير اسلام سياسي است
اوليويه روا پژوهشگر فرانسوي كه در مورد افغانستان تاليفات متعددي دارد، اسلام سياسي را بحران آفرين مي شمارد. او در اثري زير عنوان «شكست اسلام سياسي» به بررسي اوضاع افغانستان، ايران و الجزاير پرداخته، مي نويسد: «داخل شدن اسلام در صحنهي سياسي اكثراً يك حركت ارتجاعي انگاشته شده ومرادف با برگشت به قرون وسطي پنداشته مي شود. به نظر يك غربي ملاهاي ريشدار در هر گوشه از مسجدها و قريه ها سربلند نموده و سعي دارند؛ تا جهان مدرن را بسوي تاريكي ها، بربريت و تشدد بكشانند، اما يك واقعيت دايماً فراموش مي گردد و آن اينكه بنابر شهادت تاريخ، بربريت دايم در قلب شهرها زيسته است و همچنان حاكميت تشدد هيچ گاه مرادف با برگشت به گذشته ها نميباشد.(10)
در جاي ديگر مي گويد: «بحران دولت يك پديدة جهان سوم بوده و منحصر به كشورهاي مسلمان نيست، اما كفايت نمي نمايد كه گفته شود كه اسلام علت بحران دولت نيست، علاوه برآن بايد ديد كه آيا اسلام جوابي به آن خواهد بود يانه؟ به نظر ما اسلاميزم با انقلاب اسلامي اش اين در را به روي مسلمانان بسته است.»(11) به نظر همين پژوهشگر «اسلاميزم روز به روز ويژگي هايش را از دست مي دهد و ديگر قادر نيست تا مدلي را ارائه دهد كه مژده دهندة يك آيندة خوشبخت و شگوفا باشد»(12)
اليويه روا تاكيد مي ورزد: «شكست اسلاميزم بدين معني نيست كه گويا سازمان هاي اسلاميست هيچ گاه به قدرت نخواهند رسيد، بلكه شكست آن به معني اين است كه سازمان هاي مذكور زماني كه به قدرت نيز برسند هيچ گونه جامعة جديدي نخواهند ساخت، بلكه ساحة عمل شان همانا «نظام معنوي» بعد از انقلاب خواهد ماند و نمونهي جامعهي اسلامي براي پولداران عربستان سعودي (سود+شريعت) وبراي غرباي پاكستاني و سودان (بيكاري+شريعت) خواهد بود»(13)
به باور اوليويه روا؛ «مدل تئوريك اسلاميزم خود با بحران مواجه است. نوشته هاي مودودي، حسن البنا، سيدقطب، مصطفي سباعي، شريعتي، خميني، باقرصدر و مطهري، رساله هاي كوچك پر از پند و موعظه است.
در قدم دوم اسلاميزم با بحران مفاهيم مواجه است؛ مفاهيمي كه خود بسوي بن بست مي روند به گونه يي كه به نظر اسلاميست ها ساختن جامعة اسلامي به جز از طريق مبارزة سياسي ناممكن است و در عين زمان تشكيلات و مبارزة سياسي نتيجه مثبتي ببار نخواهد آورد؛ تا آن كه افراد اين گونه تشكيلات در بيرون آن اشخاص مسلمان و با تقوي نباشند. برعلاوه تقوي، قبل از اينكه همة جامعه، اسلامي نشده باشد عموميت يافته نمي تواند، پس اينجاست كه با يك دور تسلسل عجيبي مواجه مي گرديم و سرانجام بحران عمل؛ بصورت عمومي مي توان گفت كه پيروزي مي تواند تا حدي فقر نظري را جبران نمايد، اما نه انقلاب ايران؛ انقلابي كه اكنون در بحران اقتصادي و رقابت فركسيون ها دست و پا مي زند و نه هم مناطق آزاد شده افغانستان (اين سطور قبل از سقوط نجيب الله نوشته شده است- مترجم) كه صحنة منازعات قومي و گروهي گرديده اند، نمي توانند، مدل يك جامعه آيدهيال اسلامي را ارائه نمايند.»(14)
جنگ و نا آرامي هاي پس از سقوط رژيم دكتر نجيب الله درافغانستان ازنظر مولف «شكست اسلام سياسي»، نه مداخله خارجي بل ماهيت اسلام سياسي است كه توليد بحران مي نمايد. گفتني است، كه اليويه روا در آثار پيشين خود به شكست قواي شوروي بي باور بود و استدلال مي ورزيد، كه قشون سرخ نميخواهند تا جنگ افغانستان پايان يابد، زيرا به گفته او افسران ارتش شوروي مي خواهند تجربهي نظامي بيشتر بياموزند و نيروهاي زير فرمان خويش را در اين كشور آزموده تر كنند. پس از خروج قواي شوروي از افغانستان و به تاخير افتادن سرنگوني رژيم دكتر نجيب الله، اليويه روا بر دوام رژيم نجيب الله باور داشت و به مشوره ايشان، فرانسه يگانه كشور اروپايي بود كه از نجيب الله دعوت بعمل آورد.
بدون ترديد، اكنون اگر نويسندهي كتاب «شكست اسلام سياسي» نوشته هاي خود را با تحولات امروزي در تركيه، جنوب لبنان، فلسطين و ايران وفق دهد بر اشتباهات خويش اعتراف خواهد كرد. زيرا آشكارا ديده مي شود كه اسلام سياسي دراين كشورها با خدمت گزاري به مردم و جلب رضايت مردم قدرت را برپايهي انتخابات بدست گرفته اند. در تركيه و ايران برخلاف رأي و نظر اليويه روا اسلام گراها به پيشرفت هاي اقتصادي و علمي خوبي نايل آمده اند؛ تا سرحدي كه غرب خود را مكلف به وضع تحريم در برابر آنها ميداند.
دكتر محي الدين مهدي يكي از فعالان سياسي افغانستان، از منظر ديگر به اسلام سياسي مي نگرد. او نظريهي جهان وطني اين گروه را مانعي در برابر تشكيل كشور - ملت مي شمارد. به باور او اعتقاد به «امت مسلمه» به گونهاي روند تشكيل كشور- ملت را زيانمند ساخته است. دكتر مهدي در مقالهي بلندي به نام «نظريه هاي تأمين ثبات و حل مناسبات تباري» اين نظريه كه تاسيس امت مسلمه مناسبات تباري را حل مي كند، راهكار احزابي چون اخوانالمسلمين، حزب التحرير، القاعده و بخشي از احزاب جهادي افغانستان –متأثر از افكار و برنامه هاي احزاب سياسي دنياي عرب اند- مي داند.(15)
به باور دكتر مهدي «اخوت اسلامي» -به تنهايي- هيچ چيزي بيشتر از «انترناسيوناليزم پرولتاري» ندارد؛ اينجا مسلمانان در سايهي عقيدهي اسلامي احساس مي كنند كه برادر هم اند، آنجا كارگران جهان در سايهي تعليمات ماركس. اينجا سخن از همسويي با افراد و ملت هاست، چون تعدد دولت، با مفهوم «امتمسلمه» (يك ملت يك حكومت) مغايرت دارد؛ آنجا حرف از همكاري دولت هاست.(16)
برپايهي نوشته او «در مقياس بين المللي نيز نظريهي «امتمسلمه» تاكنون رسميت حقوقي پيدا نكرده؛ شهروند يك كشور اسلامي، هيچ گاهي حقوق شهروندي كشور اسلامي ديگر را پيدا نمي كند. اين موضوع نيز يك ايدهيال تاريخي است... از نتايج اين نظريهي ايدهآلي، كشاندن پاي هزاران تروريست عرب و عجم به كشور ماست كه نه تنها در برهم زدن ثبات نقش اساسي داشتند، بلكه سبب بي خانماني و مهاجرت صدها هزار هموطن ما نيز شدند».(17)
به گواهي اسناد به جز «حزب التحرير» كه خواستار اعادهي خلافتاسلامي و ايجاد يك مركز سياسي واحد براي همهي كشورهاي اسلامي مي باشد، اخوان المسلمين مصر، القاعده واحزاب اسلامگراي افغانستان كشور هاي اسلامي را به رسميت ميشناسند، با اين ملاحظه كه خواستار تفاهم و همكاري بيشتر ميان آن ها ميباشند و باور دارند، كه دراثر معاونت و همكاري كشورهاي اسلامي با يكديگر نه تنها درماندگي شان مرفوع ميگردد، بل در بهبود وضعيت جهان نيز موثر و مفيد ميباشد. از ديد اسلام گرا ها اعتقاد به «امت مسلمه» كه مبناي قرآني دارد، مستلزم فرو غلتاندن دولت هاي كنوني مسلمان وبرچيدن مرزهاي سياسي آن ها نيست. اين باور با ايجاد سهولت ها و گسترش معاونت ها ميان شهروندان كشورهاي مختلف اسلامي تحكيم پيوند كشورهاي اسلامي در چارچوب تقويت كنفرانس كشورهاي اسلامي، تاسيس اتحاديهي چون اتحاديه اروپا و يا پيمان مشترك نظامي بسان پيمان ناتو ميسر است. وقتي به تاريخ صدراسلام مراجعه مي شود، در حاليكه مسلمان ها آزادي هاي محلي خود را داشتند، در مسايل عمده وكلان از مدينه، دمشق و يا بغداد كسب اجازت مي كردند؛ بنابر اين طرح «امت مسلمه» در گذشته وجود داشته و اكنون اوضاع آماده تر از پيش است.
در برههي از تاريخ؛ «ملي گرايي» بعنوان يك ايديولوژي مطرح شد؛ كشور- ملت ها شكل گرفت و مفاهيمي چون منافع ملي، شخصيتهاي ملي مورد تأكيد و تمجيد قرار گرفت. گرچه اروپاييها در اين مورد هم پيشتاز بودند و نخست خود به تأسيس كشور–ملت ها دست يازيدند، اما بدنبال آن در گوشه و كنار عالم جنبش هاي آزادي طلبانهي به راه افتاد، كه منجر به برچيده شدن سلطهي استعماري اروپايي ها شد. در پيوند با اين حركت، تاريخ هاي «ملي» رقم زده شد، و در برخي كشورها «زبان ملي» روي كار آمد، رسانه ها اين مفاهيم را با بوق و كرنا سر دادند و در مدح ملت خويش مبالغه هاي فراوان روا داشتند و هرچه خوبي و فضيلت بود به ملت خويش نسبت دادند و انواع رذيلت ها و پستي ها را مال دشمنان خويش شمردند. درين مسأله چنان ره افراط پيموده شد كه ملتي هم ادعا ورزيد كه «خدا» از جمع ملت آن ها است.
ملي گرايي زماني به مصيبت كلاني مبدل شد، كه بالاتر از دين و آيين جا گرفت و افراد نه بر بنياد اعتقادات و باورهاي ديني شان بلكه روي موقعيت زندگي شان باهم پيمان بستند و تعهداتي بعمل آوردند. رقابت هاي تسليحاتي منازعات مرزي، حمله به كشورهاي ضعيف و ناتوان و بالآخره دو جنگ عمومي جهاني از اين مدرك تغذيه شدند.
حالا كه بسياري از كشور هاي جهان شيوهي نويني در پيش نهادهاند، و با آن سخت گيري ها در مورد ملت وداع مي گويند، در يافته اند كه كمبود در ديدگاه جهان وطني نيست، بلكه نقص در برداشت از آن بعنوان بي وطني است. چه زشت است، كه ديگران با حفظ هويت هاي شان در كنار هم بايستند، آغوش شان را براي همگراييهاي منطقوي و جهاني باز نمايند، پيمان ببندند و سهولت هاي سفر و تجارت بر يكديگر ايجاد كنند و ما برخلاف به ملي گرايي اتكا ورزيم و بدين گونه خود را تكه و پاره نموده و منزوي سازيم.
چهارم: پشتون ها «برادر بزرگ» اند!
در اوج درگيري طالبان با مجاهدين، طالبان رسالهي «سقاوي دوم» به نشر رسيد. نويسندهي رساله خود را بنام مستعار «سمسور افغان» خوانده است. كتاب مذكور سرو صداي زيادي را برانگيخت. سقاويدوم از اين رهگذر كه بسياري از حرف هاي پوشيده را آشكار نموده است، از نظر من يكي از اثر گذارترين كتاب ها در ده سال پسين افغانستان مي باشد. سكوت شخصيت هاي پشتون تبار -چه جهادي و چه غير جهادي- در مورد اين نبشته به ارزش واهميت كتاب افزوده است؛ زيرا برداشت شماري از صاحبنظران آن است، كه محتواي كتاب مورد تاييد همهي آنها ميباشد.
«سقاوي دوم» عامل اساسي بحران و ناآرامي در افغانستان را نشناختن حق «برادر بزرگ» -كه همانا زعامت در اين كشور است- مي داند. بر پايهي اين اثر بار نخست «حبيب الله كلكاني» كه در تاريخ دولتي افغانستان به «بچة سقا» معروف است، اين كشور را زيانمند ساخت و بار دوم «رباني-مسعود» در نقش بچةسقا عمل كردند؛ از اين رو دورهي حاكميت ايشان را در كابل «سقاوي دوم» مي نامد. در ارزيابي و مقايسهي دوره هاي حكومت اميرحبيبالله خان و استاد رباني نويسندهي سقاوي دوم مي گويد:
«اين دورهي سقاوي نسبت به آن دوره، پنج چند زيادتر بود؛ آن سقاوي، شگوفه هاي تازه از اميد تمدن جديد را پژمرده و اين سقاوي، تمدن پنجاه ساله و همه ساختار دولتي منظم را از ميان برداشت. همان گونه كه عمر سقاوي دوم، از يكم زيادتر است، به همان پيمانه زيان هاي واردهي آن نيز زيادتر مي باشد. محرك و يا گردانندهي سقاوي اول يك شخص احمق و نادان و بيسواد بود و زيان هاي فراوان وارده در شورش را از روي جهالت و ناداني و حماقت جامة عمل بخشيد و دسته ها و اطرافيانش نيز همين گونه بودند، اما بازيگران دورهي سقاوي دوم به گونهي شعوري و آگاهانه، دشمنان كشور بوده و آگاهانه مي خواهند پايه هاي روبهرشد و شگوفايي كشور را خراب و وحدت و تناسب ملي را برباد داده و ميهن را به تجزيه رو برو كنند. سقاوي نخست به غير از انگليسها كه آن ها نيز از اين ها بعنوان يك وسيله سود بردند، با كشور هاي ديگر كدام پيمان پنهان و آشكارا در ضديت با كشورشان، انجام ندادند و نه به اين مسايل مي فهميدند. و اما سقاوي دوم، از تمام كشور هاي دور و نزديك در ويراني و بربادي افغانستان يكجا سر شورانده و به هر كسي در راهيابي اين كار، راه و زمينه را هموار كرده اند. رنج ها، دردها و زيان هاي دورهي سقاوي دوم نسبت به آن يكي ديگر زياد است.(18)
رئيس حزب قومگراي «افغان ملت» دكترانوارالحق احدي از سقوط رژيم دكتر نجيبالله توسط احمدشاه مسعود به «زوال پشتون ها در افغانستان» تعبير مي كند و مي نويسد: «سقوط رژيم نجيب الله دركابل در اپريل 1992 نه تنها دوران كمونيستي را در افغانستان به پايان برد، بلكه همچنين پيش درآمدي بود بر خاتمهي سلطة پشتون ها در صحنة سياسي افغانستان. در واقع، براي بسياري مفسرين و همچنين سياستمداران، اين تغيير روابط تباري از اهميت بيشتري نسبت به شكست كمونيزم برخوردار بود.»(19)
همين نويسنده در سال هاي رياست جمهوري استاد رباني كه در امريكا زيست داشت (28 جولاي 1995) خطاب به اعضاي حزب خويش چنين مي گويد: «ما به حكومت كابل با صداي رسا ميگوييم كه پشتون ها در افغانستان برادر بزرگ هستند و مقام دوم را به هيچ وجه نمي پذيرند.»(20) رهبر افغان ملت و وزير ماليهي كنوني افغانستان، پشتون ها را به سه دليل برادر بزرگ مي شمارد:
«پشتون ها معتقد اند كه آنها اكثريت را در افغانستان تشكيل ميدهند و دولت افغانستان به وسيلهي پشتون ها تشكيل شد. افغانستان تنها دولت پشتوني در جهان است و اقليت ها بايد هويت پشتوني دولت افغان را بپذيرند.»(21)
از نظر احدي راه حل بحران افغانستان چنين است:
«در صورتي كه بر دو مسألهي 1- برابري حقوقي و برابري فرصتها براي تمام شهروندان و 2- پذيرش هويت پشتوني كشور و دولت به طور واضح تاكيد صورت نگيرد و به نحو رضايت بخشي حل نگردد، ثبات سياسي در افغانستان فراچنگ نخواهد آمد.»(22) فرضيه هاي دكتر احدي دال بر بزرگي پشتون ها در افغانستان از سوي مخالفان او مورد تأييد قرار نگرفته است. آنها استدلال ميكنند، از يكسو هيچ سرشماري دقيقي در افغانستان صورت نگرفته كه در نتيجهي آن اقليت و اكثريت اقوام ثابت گردد؛ از اينرو كليه آمار و ارقام ارائه شده در اين باب در معرض شك و ترديد قرار دارد؛ بنابر اين ادعاي اكثريت و اقليت بي بنياد است. از سوي ديگر با بالا كشيدن داعيهي قومي به گفتهي «دكتر رنگين سپنتا» نوعي نژاد پرستي (راسيسم) است، كه حقوق شهروندي را تلف مينمايد.(23)
براستي كه در دو قرن ونيم پسين، بيشتر زمامداران افغانستان متعلق به قوم پشتون بودند، ولي در تاسيس و دفاع اين سرزمين همهي باشندگان آن سهم مشترك داشته اند، و هرگونه ادعايي مبني براين كه تنها پشتون ها موسس اين كشور بوده باشند عاري از حقيقت است. همچنين روشنفكران غير پشتون مدعي اند كه مرزهاي شمالي و غربي افغانستان معين است و تنها مرز شرقي -كه در دو سوي آن اقوام و قبايل پشتون تبار زندگي مي نمايند- تا هنوز سرنوشت نامعين دارد، و اين نكته ثابت مينمايد، كه ساير اقوام بيشتر از پشتون ها خود را متعلق به افغانستان مي شمارند، و بدين گونه نشان داده اند كه غير پشتون ها از تعلقات قومي بريده و به افغانستان و منافع آن پيوسته اند؛ لذا جا دارد آنهايي كه در تعيين مرز شرقي افغانستان تعلل و كارشكني به خرج مي دهند، بايد در ادعاي وطندوستي آن ها ترديد روا داشت، زيرا مشخص بودن حدود مرز شرط اساسي تشكيل كشور- ملت به حساب ميآيد. آن ها مي پرسند كه چگونه كشوري را تاسيس كرده اند كه تا هنوز حدود مرزي آن روشن نيست؟
كشورهاي آسياي ميانه –ازبيكستان، تاجيكستان، قرغزستان، تركمنستان و قزاقستان- مدلي براي افغانستان بوده نمي تواند، آنها جبرا بنا يافته اند و نام هاي قومي براي متفرق نگهداشتن شان به آنان چسپانده شده است. بشير احمد انصاري، قومگرايي را در تقابل با دموكراسي دانسته، مي گويد، در دموكراسي اكثريت سياسي و انتخاباتي مطرح است، نه اكثريت نژادي... وي چنين مي نويسد: «اگر ديروز طالبان پيكر زشت فاشيسم را با خلعت دين آراستند، امروز ما شاهد گروهي هستيم كه دموكراسي را برمبناي تلقي فاشيستي تفسير و تعبير مي نمايند، بي خبر از اينكه دموكراسي قبل از آن كه روش حكومت داري و انتخابات باشد، تضمين كنندهي حقوق و آزادي هاي افراد و گروه هاست. دموكراسي به مفهوم ترجيح اكثريت نژادي نه، بلكه به معني اكثريت سياسي و انتخاباتي است.»(24)
در مورد اصطلاح «برادر بزرگ» آقاي انصاري معتقد است: «اصطلاح سياسي برادر بزرگ همزاد با فاشيزم است، ولي فاشيستها تا هنوز براي ما نگفته اند كه چرا يكي برادر بزرگ تلقي مي شود و ديگري برادر كوچك. معيار آن بزرگي و اين كوچكي در چيست؟ عمر تمدني معيار است، يا هيكل و جسامت و يا اين كه تعداد سرهاي افراد يك گروه؟ اگر معيار، تعداد افراد يك نژاد ميبود، پس چه كسي مي تواند ادعا كند كه نازي هاي آلماني، كه ادعاي برادر بزرگ را داشتند، نسبت به هر نژاد ديگر زمين اكثريت را تشكيل مي دادند. گذشته از گرايش هاي فاشيستي، معروف ترين جباران و خود كامگان تاريخ نيز از نقاب مرمرين برادر بزرگ سود برده اند كه هتلر، استالين، مائو، كيم السونگ و پل پوت از آن جمله اند. برادر بزرگ برادر حقيقي نيست، بلكه پدر خواندهاي است كه مسووليت فرزندان صغير خانواده را عهده دار بوده، هرگاه دلش خواست پشت و پهلوي شان را با تازيانه نوازش داده در مورد شان تصميم ميگيرد. شگفت اين كه براساس اصول و پرنسيپهاي پذيرفته شدهي خانواده فاشيزم، برادران كوچك هميشه بايد كوچك بمانند و هيچ گاه بزرگ نشوند.»(25)
روستار ترهكي يكي ديگر از تئوريسن هاي قومگرا در افغانستان است، كه در پاريس زندگي مي نمايد. او نيز عامل بحران را دستدرازي اقوام درجه دوم در امر زعامت كشور مي شمارد:
«زمامداران هميشه منسوب به قوم اكثريت و مسلط در تركيب جامعهي افغاني بوده و قدرت بلامنازع همين قوم را تمثيل كرده است. اين قوم مسلط و اكثريت پشتون ها بودند كه تاريخ حماسي و سياسي قرن 18 افغانستان را رقم زدند.»(26)
دكتر روستار تره كي در رسالهي زير نام «ساختار هاي قدرت در جامعهي افغانستان» خصايص اجتماعي پشتون ها را نسبت به ساير اقوام برتر مي شمارد و مي گويد: «قوم اكثريت و مسلط را، داشتن تعاملات سودمندي از قبايل ديگر مجزا مي سازد، اعم اين تعاملات كه ضابطهي زندگي قبيلوي به حساب مي آيند، عبارتند از: جرگه، مركه، نتواتي و تيگه».(27)
براي روشن تر شدن ماهيت –بقول روستار ترهكي- اين «ضابطه هاي سودمند» لويه جرگهي شير سرخ را كه منجر به زعامت احمدشاه دراني گرديد، به روايت تاج التواريخ مرور مي نماييم: «بعد از مشاجره و مذاكرهي بسيار رأي شان به هيچ يكي قرار نگرفت، ولي شخص مقدسي، صابرشاه نام خوشه گندمي را در دست گرفته آن را به سر احمدخان گذاشت و گفت ديگر لازم نيست شماها بين خود تان نزاع نماييد.... بعد از اتفاق دراين باب، همهي آن ها علف سبز به دهان خود گرفتند و اين علامت آن بوده؛ يعني همهي ما مواشي و حيوان باركش شما مي باشيم و پارچهي را هم به شكل ريسمان به گردن خود انداخته به جهت علامت اين كه ما حاضريم از شما پيروي نماييم و به اين قسم به او بيعت كردند و اختيار حيات و ممات خود را به دست او دادند».(28)
مولف كتاب «سقاوي دوم» براي «حفظ وحدت ملي و تماميت ارضي افغانستان» كه از آن با عنوان جلوگيري از وقوع «سقاويسوم» ياد مي كند، طرح هاي جالب ديگري دارد، كه نسبت به نظريات دكتر احدي، در آن با جزئيات بيشتر صحبت شده است، فشردهي آن بدين شرح است:
پيشگيري از رسمي شدن مذهب جعفري در افغانستان
عام شدن و دفتري كردن زبان پشتو
انتقال شمار زيادي از مردم شرق، جنوب و شرق و جنوب به شمال كشور و مسكن گزين ساختن آن ها.
مسكن گزين ساختن باشندگان جنوب، غرب و شرق كشور در «دشت چمتله» شمال شهر كابل و ساحات ميان شهر كابل و فرودگاه بگرام
توزيع تمام زمين هاي لامزروع دولتي از شمال كابل تا سالنگ به خيل هايي از شرق، جنوب و جنوب غرب كشور
كوچانيدن مردم پنجشير و جا دادن آن ها در مناطق شرق و جنوب غرب كشور
براي كوتاه كردن دست ايراني ها، توزيع زمين هاي دولتي باميان به اقوامي از شرق، جنوب و جنوب غرب كشور
جابجا سازي خيل هايي از جنوب و جنوب غرب كشور در مرز مشترك با ايران.(29)
طالبان مرد عمل بودند؛ از اين رو ديدگاه هاي خود را تاجايي كه توانستند، جامهي عمل پوشاندند. كوهدامن، يكاولنگ و خواجه غار را چون چنگيز ويران نمودند و چون صهيونيست ها باشندگان شمالي را كوچانيدند.
تاريخ معاصر افغانستان نشان داد كه قومگرايي ريشه در ريش ودستار طالبان ندارد، كساني همچون احدي، روستار ترهكي و زلميخليلزاد فلسفهي قومگرايي بر طالبان و امثال آن ها ميبافند؛ اولي در پست وزارت ماليه تكيه زده دومي در اروپا از فضاي دموكراسي استفاده مي كند و براي مردم افغانستان قبيله گرايي را سفارش مي دهد. و سومي كرسي نمايندگي امريكا را در سازمان ملل متحد در اختيار دارد. خليلزاد پس از سقوط طالبان به رايس مشاور امنيت ملي امريكا مشوره داد كه «جنوب افغانستان هميشه از نظر سياسي و اجتماعي برتري داشته است و نبايد به پيشروي نيروهاي شمال به كابل اجازه داد».
شاه سابق محمدظاهر، اشغال شهر مزارشريف را –بوسيلهي طالبان- كه با قتل و كشتار وسيعي همراه بود، تبريك گفت و طي پيامي آن را گامي بسوي «تأمين وحدت ملي» خواند. درهمان زمان پيام مجاهد سخن شاه را با عنوان «شاه شاهانه باخت» به نقد كشيد.
طالبان همان گونه كه در «سقاوي دوم» آمده است، افغانستان را مال بدون چون و چراي پشتون ها دانسته و بدون پرده پوشي از اقوام غيرپشتون ميخواستند، تا به تاجيكستان، ازبيكستان و ايران كوچ نمايند. از ديد اين گروه هرچه در افغانستان است، مال آنهاست. در زمان مقاومت دسته هايي از اين طايفه در شمالي با دهل و سرنا اسير شدند، كه به مقصد «زن و زمين» بدانجا آمده بودند. در تازه ترين مورد آقاي علم گل خان كوچي در مجلس نمايندگان، كوچي ها را مالك حقيقي كشور خوانده و ساير اقوام اين سرزمين را آواره هايي بيش نه دانست.
چنگيز پهلوان محقق ايراني در كتاب «عصر مجاهدين و برآمدن طالبان» مي گويد، سران قوم گراي پشتون در افغانستان سه حق را مختص به خود مي دانند:
زعامت افغانستان
معامله با كشور هاي بيروني؛ هرگاه ساير اقوام به معاملهي مشابه آن مبادرت ورزند، به خيانت و ووطنفروشي متهم مي شوند.
رسوم و عنعنات و مفاخر قومي خويش را بعنوان فرهنگ ملي مطرح مي سازندو بزرگان خود را بعنوان سران ملي جا مي زنند.
قومگرايي كم وبيش در نهاد نخبه هاي افغانستان جا دارد، سپنتا در اين باب مي نويسد: «بيشتر نخبگان سياست و فرهنگ و حتي دموكرات ها و مخالفان كذايي نژاد پرستي كشور ما به درجات گوناگون به نوعي از نژاد پرستي مبتلا اند و از آن براي «تحكيم، تعديل و يا كسب قدرت» بهره ميجويند».(30)
نژاد پرستي (راسيسم) در قالب هاي قومي و زباني و فرهنگي اظهار وجود مي كنند و محدوده هاي تنگ، براي خود مي سازند، و چهبسا معيارهاي اخلاقي و فضيلت هاي انساني را نيز برهمين بنياد (قوم و نژاد) پي ريزي مي دارند. دكتر سپنتا درزمينه مي گويد: «نژادپرست تا جايي كه مربوط به جمعيت همنوع او مي شود، حتي برخي از صفات نكوهيده را نيكو مي شمارد، در حاليكه همان صفت را در مورد ديگران قابل نكوهش مي داند. بگونهي مثال اگر «جمع» او به خانه و كاشانه ديگران هجوم برده مال و ناموس ديگران را تاراج كرده باشد، از آن با غرور ياد مي كند، اين در حالي است كه اگر سلحشوران جمع ديگري به خانه و كاشانه «جمع» او روي كرده باشند، از بربريت و سبعيت اين «نژاد پرست» شكوه ها سر مي دهد.»(31)
دكترسپنتا در رابطه به ايجاد دولت ملي و رد دولت هاي قومي بدين باور است: «ايجاد دولت ملي در افغانستان؛ دولتي كه مبتني بر ارزش هاي دموكراسي و آزادي باشد، نمي تواند بدون تعريف و برداشتي نو از ملت افغانستان واقعيت يابد. دولت ملي كه با تكيه بر ارادة يك جمع سياسي به وجود مي آيد، از سويي آزادي هاي اساسي انسان (حقوق بشر) را مي پذيرد و تامين مي كند. و از سوي ديگر حقوق و آزادي هاي شهروندان را؛ چنين دولتي در برابر قانون مانند يك شهروند مسوول بوده و در كليه اجراآتش تابع قانون (حقوق دولت) مي باشد. در چنين دولتي اگر از جانبي فرهنگ و هويت محلي و قومي شهروندان تضمين مي شود و زمينهي شگوفايي آن برپايهي كثرت گرايي فرهنگي آماده مي شود، اما نظام حقوقي آن در اصول خود، نظامي است واحد و مبتني بر قانوناساسي كشور. دولت در چنين نظامي داراي قوميت نيست. «دولت-ملت» داراي دين و يا نژاد وفرهنگ واحدي نمي باشد؛ دولت در چنين جامعهي داور بي طرفي است كه خود به جز پيمانهاي تصويب شدة مردم و ميثاق هاي جهاني، داراي هنجار هاي فراتاريخي و جاويدان نمي باشند.»(32)
آگاهان امور نيك مي دانند، كه انديشهي فاشيزم در جهان رو به زوال رفته است و هيچ انسان سالمي ديگر از اين طرز ديد دفاع نمي نمايد، اين تنها افغانستان است كه تا هنوز در آتش آن ميسوزد و افرادي با مدرك هاي پرزرق و برق دانشگاهي و با ژست و حركات دموكرات مآب از اين چشمه آب مي نوشند و از دموكراسي خاصي در افغانستان جانبداري مي كنند، كه در آن سنن و ارزش هاي قبيلوي بيشتر در زير نام دموكراسي مجال تطبيق مي يابد.
پنجم: مسوول كيست؟ زمين يا زمامدار
افغانستان كشوري است با مساحت 650000 كيلومتر مربع با اقليم خشك و محاط به خشكه، كه سه برچارم حصهي آن را كوه ها احتوا مي كنند و تنها پنج درصد اراضي آن قابل زرع است.(33) يعني زمين هاي زير كشت افغانستان 8055 هكتار مي باشد. نزديكترين نقاط آن به آب هاي آزاد، مرزهاي جنوبي آن است كه 500 كيلومتر فاصله دارد. پيش از كودتاي هفت ثور درآمد سالانهي هر فرد به 130 دالر و درآمد سالانه ناخالص ملي به 170 دالر ميرسيد. نرخ رشد حقيقي در سه سال قبل از كودتاي هفت ثور به يك درصد در سال تخمين شده بود.(34) كوهستاني بودن افغانستان از يكسو و محاط به خشكه بودن آن از سوي ديگر مانع پيشرفت و رونق اقتصادي اين كشور شده اند. اين فقر طبيعي شديد از سوي برخي از كارشناسان بعنوان عامل عمدهي توسعه نايافتگي شناخته شده است.
شايد پرنفوذ ترين نظريه در مورد توسعهي سياسي، نظريه هاي مبتني بر پيش شرط اقتصادي باشد. اولين و موثرترين اثر دراين زمينه را «سيمور مارتين ليپست» (1959) نوشت. براساس نظريهي ليپست درجهي خاصي از ثروت يا پيشرفت سرمايه پيش نياز دموكراسي است. به گفتهي او «هرچه ملتي ثروتمند تر باشد، امكان پايداري دموكراسي نيز در آن بيشتر است». ليپست برآن است، كه ثروت اقتصادي موجب توسعهي آموزش، ايجاد سطح بالاي سواد، گسترش شهرنشيني، تقويت رسانه هاي گروهي و تلطيف منازعات سياسي مي گردد و تحقق اين شرايط برقراري دموكراسي را بدنبال خواهد داشت.(35)
فريد ذكريا محقق برجستهي معاصر امريكايي نيز به نقش اقتصاد بعنوان پيش شرط دموكراسي باور دارد؛ شرق آسيا را مثال مي زند، كه در آنجا اصلاحات اقتصادي، اصلاحات سياسي را بدنبال آورد.(36)
برينگتن مور يكي ديگر از صاحب نظران اين عرصه است، در اثري زير عنوان «ريشه هاي اجتماعي ديكتاتوري و دموكراسي»، عللتعيين كنندهي توسعه و توسعه نايافتگي را در ساختار اقتصادي و اجتماعي مي داند. فشردهي نظر او چار كلمه است؛ تا «بورژوازي نباشد، دموكراسي پا نمي گيرد.»
به گفتهي مك نامارا «جاي هيچ پرسشي نيست كه ميان خشونت و واپسماندگي اقتصادي، رابطة تنگاتنگي وجود دارد».(37) همچنان از يك دانشگاهي نقل قول مي شود: «فقر سراسري بلاي جان هر حكومت است، فقر عامل پايدار نا استواري است و به هيچ وجه نميگذارد، دموكراسي كارش را انجام دهد.»(38)
نبايد بدين تصور بود، هر پول، دموكراسي مي زايد و آزادي ببار ميآورد، بلكه پولي آزادي بار مي آورد كه زادهي كار و عرق باشد؛ بگونهي مثال پول هاي نفت در كشور هاي عربي و ونزويلا موجب توسعهي سياسي نشده است. روايتي ديگر از اين نظريه مي گويد، هر دولتي كه پول بي زحمت در كيسه دارد، مانند از طريق عوارض كشتيراني در يك كانال مهم (مانند مصر) يا از طريق مساعدتهاي خارجي مانند بسياري از كشور هاي افريقايي از نظر سياسي توسعه نيافته باقي هستند.(39)
در حالي كه نمي توان از نقش سازندهي اقتصاد در امر توسعهي سياسي چشم پوشي نمود، وقتي زمامداران كشوري تنها در انديشهي بهبود زندگي خانوادگي خود باشند و با برنامه هاي نادرست شان نه تنها زمينهي براي رشد و تقويت اقتصاد مردم فراهم نه آورند، ازآن فراتر روابط كشور را با همسايه ها برهم ميزنند، در اين جا مقصر كيست؛ زمين يا زمامدار؟
به نظر شماري از دانشوران، افغانستان بخاطر فقر طبيعي اش از گذشته هاي دور بدينسو سرزميني فقير و ناتوان بوده است؛ زماني حكمروايان اين مرز و بوم با لشكركشي به مناطق همجوار به تاراج و غارت آن نواحي مي پرداختند، سرمايه هايي بدست مي آوردند و با خرج آن مدتي مي آرميدند، وقتي دارايي هاي بدست آمده ته ميكشيد بار ديگر به جنگ و غارت آماده مي شدند. در سدهي پسين كه توان آن لشكر كشي ها از دست رفت متكي به مساعدت هاي ناچيز خارجي گرديد.
اگر از لاف زدن ها و اغراق گويي هاي معمول در افغانستان كمتر سازيم، دست كم نكتهي مسلم آن است كه در اين بقعه، بلخ كهنترين شهر در منطقه است و هرات روزگاري شهرت جهاني داشت؛ هم از نظر رونق اقتصادي و هم از رهگذر علمي و فرهنگي. پرسش اين است كه چه شد كه نبض زندگي در اين جا از تپش باز ماند و ازآن همه پيشينهي شكوهمند جز خاكستري برجا نماند. مگر سرزمين افغانستان سنگ هم ندارد، كه بدون خريداري سنگ از بيرون، به اعمار تعميرات خود بپردازد، مگر چشمه ورودي هم درآن نيست، كه دشت هاي خشك و باير را سيراب نموده، و زمينهي زندگي مليون ها محتاج و درمانده در آن فراهم گردد و مليون ها تن از آوارگي برگردند؟ چه شده است، كه دست كم افغانستان نتوانسته شاهراه ترانزيتي ميان شبه قاره هند و آسياي ميانه باشد؛ تا هم از اين مدرك مبلغي به كف آورد وهم به ثبات سياسي و اداري دست يابد. عيب كار در كجاست، در طبيعت افغانستان و يا در زمامداران آن؟ اگر دسترسي به صنعت و دستيابي به مدارج علمي، هزينهي سنگين اقتصادي و برنامه هاي كارشناسانه مي طلبد، مردم لقمهي نان، جرعهي آب مي جويند و آرامشي تا دمي بياسايند.
ششم: قبيله چه باشد كه شاهي كند
در هزارمين سال سرايش شاهنامة فردوسي برابر با 1369هـ،خ، محب بارش يكي از استادان ادبيات فارسي در حضور جمعي از فرهنگيان و كارمندان بلند پايهي دولت افغانستان شعري را قرائت كرد، كه در بخشي از آن چنين آمده است:
قبيله نشينان روم و حبش
كه بُد دين شان تركش و تيركش
به آبشخور رخش اشتر زدند
نه اشتر كه خود را به آخور زدند
قبيله چه باشد كه شاهي كند
به هرجا رسد او تباهي كند
درونمايهي اين شعر خواست و نظر عدهي از فرهنگيان و دستاندركاران عرصهي سياست افغانستان را بازگو مي دارد كه به باور آن ها «قبيله سالاري» عامل بنيادي اشكال عقب ماندگي در افغانستان مي باشد. دكتر صادق زيبا كلام در يك اثر تحقيقي و آموزنده زير عنوان "ماچگونه ما شديم؟» نيز به همين باور رسيده است و خواجه بشيراحمد انصاري از نويسندگان بنام افغانستان در كتابي، «ذهنيت قبيلوي را ديوارهي فرا راه تدين و تمدن» مي خواند. دكتر جلال الدين صديقي در اثري بنام «چگونگي استيلاي نظام قبيله سالاري» از اين پديده در هفت صد سال پسين تحليل و ارزيابي نويني بدست مي دهد، كه مؤيد اين ديدگاه در افغانستان مي باشد.
زيبا كلام در اثر خود به عوامل گوناگوني تماس مي گيرد، ليكن در آن ميان ساختار اجتماعي را در پسماندگي ايران (تاريخي- نويسنده) بيش از همه كارساز مي انگارد. به عقيده او قلت آب باعث گرديده، تا اجتماعات كوچكي در اطراف چشمه سار ها و درياچه ها تشكيل گردد واز شهرهاي بزرگ و پر جمعيت اثري ديده نشود.
كمبود آب به ويژه آب باران باشندگان اين مناطق را وا داشته، براي آن كه مواشي شان زنده بماند و يا دست كم حاصل بهتري دهد، صحرا نشيني را اختيار نمايند؛ بگونهيي كه در زمستان در قشلان و تابستان در بيلاق بسر برند. اين شيوهي زندگي آراستن خود با وضعيت طبيعي است، در حاليكه شهر نشيني و مدنيت زماني پا ميگيرد، كه انسان در پي دگرگون سازي وضعيت به ميل و خواست خود برآيد.
قلت آب و ساختار فزيكي افغانستان، بشكل دره ها مناسب ترين مكان براي ظهور قبايل بوده است، هيچ گاه در اين سرزمين فئودالهايي مانند اروپا مجال ظهور نيافتند، تا قدرت دولت مركزي را به چالش گيرند و در فرجام به تلطيف سياست هاي دولت مركزي بيانجامد و از آن دموكراسي و زمينهي مشاركت مردم به ميان آيد. در مقابل زمينداران كوچكي وجود داشت، كه خود را نيازمند حمايت دولت مركزي مي دانستند، از اين رو ميان اين دو رابطهي دوستانهي برقرار بود.
اگر اثر وضعيت اقليمي افغانستان را بر اوضاع سياسي و اجتماعي آن شماره بندي كنيم، به سه مسأله دست مي يابيم: 1- پراگندگي اجتماعات 2- نظام ايلي و چادرنشيني و 3- تمركز قدرت در دست حكومت.
نويسندهي كتاب «ماچگونه ماشديم؟» در بارهي زندگي قبيلوي مينويسد: «به دليل طبيعت متحرك و اجبار قبايل به حركت عليالدوام شيوهي زندگي آنان ضرورتا بسيار ساده و ابتدايي مي شود. زندگي در زير چادر نمدي يا چادر هاي بافته شده از موي بز، در كنار احشام و بر روي زميني كه چند ماه بعد مي بايستي آن را ترك كرد، بالطبع نمي تواند به لحاظ اجتماعي چندان پيچيده و پيشرفته باشد. نيازهاي صحرا نشينان كه عبارتند از محافظت خويش در مقابل عوامل طبيعي (گرما، سرما، باد، باران، حملات حيوانات وحشي...) و مقابله با دسته جات و قبايل ديگر و در مرحلة بعدي نگهداري و مراقبت از احشام و تأمين غذا، همواره در سطحي ابتدايي قرار دارد. شيوة زندگي، نيازها و مقتضيات زندگي صحرانشيني آن چنان ابتدايي و ساده است كه پس از گذشت هزاران سال هنوز تغيير چنداني بخود نديده است. به لحاظ اجتماعي، چادرنشينان نه نياز به بازار دارند، نه ارتباطات، نه مدرسه و مسجد، نه ساختمان حكومتي و دربار و پارلمان، نه بانك و شركت و تجارت خانه، نه محكمه و قانون و زندان، نه عالم، خطيب، روشنفكر و دانشمند. اگر اسكان دايم را سرچشمة پيدا شدن شهرنشيني بدانيم، صحرا نشيني در نقطة مقابل آن قرار دارد.(40)
مشكل تنها اين نيست، كه زندگي صحرانشيني همواره در يك حالت ساده در جا زده است و پيشرفتي ندارد، مشكل ديگري كه نتايج آن به مراتب زيان بارتر است، تهاجم و تجاوز مكرر صحرانشينان بر قلمرو مناطق اسكان دايم است وحتي برخي از محققان زندگي عشاير ي ادعا مي كنند كه سرقت از مناطق مسكوني و راهزني در حقيقت مترادف با شجاعت و دلاوري در ميان قبايل بشمار ميرود.(41) وقتي از اين پهلو به مسأله نگاه شود، تهاجم چنگيز و تيمور به سرزمين افغانستان و حاكميت غزنوي ها، غوري ها، ابدالي ها، سدوزايي ها و محمدزايي ها به شيوهي قبيلوي، زيان هاي سنگيني در بخش هاي مختلف به افغانستان وارد آورده است. دولت هاي جديد افغانستان نيز با وجود عناوين پر زرق و برق ريشهي قبيلوي داشته و تا هنوز افغانستان دولت مدني را به آزمون نگرفته است.
جلال الدين صديقي در كتابي كه تا هنوز به چاپ نرسيده –و تنها نسخه هاي تايپي آن وجود دارد- به تحليل و ارزيابي مسألهي «قبيله سالاري» پرداخته و بگونهي مستند ويژگي هاي زندگي بدوي را نشان داده است. اين نويسنده كه عامل اساسي عقبماندگي كشور را در اين امر نهفته مي شمارد، قساوت، بيرحمي، تبارپرستي، ترجيح عنعنات قبيلوي نسبت به شريعت اسلامي غارتگري، چادرنشيني، بي توجهي به علوم و دانش، زن بارگي، غلام بارگي،... از مميزه هاي قبيله سالاري مي داند.
بگونهي مثال احمدشاه ابدالي كه بنام جهاد و گسترش نفوذ اسلام چندين بار به هند لشكر كشيد، «همچون بر رهبر نظام قبيلوي براي استقرار واستحكام نظام اش دست به وضع قوانين زد كه مورخان آن را بنام «ياساي» ياد كرده اند و از اين اصطلاح بخوبي برمي ايد كه احمدخان به فقه وشريعت اكتفا نكرده، براي تداوم نظام قبيلوي خويش به وضع مقرراتي دست يازيد. اين «ياساي» او شامل مواردي از اين قبيل بود:
1- منع بريدن گوش و بيني.
2- منع ازدواج دختران افغان (پشتون- نويسنده) با بيگانگان.
3- منع ميراث شرعي بردن دختر از مال پدر.
4- زن شوهر مرده را برادر و اقوام نزديك شوهر مجبور اند عقد كنند.
5- اگر شوهر را وارث نباشد، زن مكلف است، در خانهي شوهر متوفايش نشسته از مسايل شوهر اخراجات و كفايت مقرر دارند.
6- هرگاه زن در خانهي شوهر وفات كند، پدر و برادرش حق ندارند از شوهرش حق المهر مطالبه كنند.
7- طلاق زن پس از نكاح ممنوع است.
8- هنگام سلام وبار عام، كسي حق ندارد، جهت احترام سرفرود آورد بلكه احترام و سلام بايد، با دست بر سر گذاشتن صورت بگيرد.
9- علما و فقرايي كه در خدمت دولت نباشند، به حضور پذيرفته شوند.
10- در هر شب جمعه با علماي معتبر طعام صرف شود.
11- هر روز جمعه امرأ وشهزادگان مكلف اند، نماز جمعه بگذارند.(42)
نظام قبيلوي بر دام داري و قوم مداري استوار است، هميشه بدنبال مراتع و چراگاه ها اند؛ تا رمه هاي شان راحت تغذيه كنند. گاهي اين قبايل دهقان ها و كشاورزان را به زور از منزل و ماواي شان اخراج مي دارند، و اراضي شان را غصب و تصاحب مي كنند و واحدهاي شكوفان بدين طريق به دشت مبدل مي شود. از اين رهگذر ناحيهي بادغيس افغانستان نمونهي بارزي است.(43)
غارتگري رسم و شيوهي پذيرفته شدهي نظام قبايلي است، غارتگري به دو گونه است. گونهي نخست آن است، كه سلمان ها، آهنگرها و مطرب ها از سوي خانواده هاي زورمند غارت مي شدند. گونهي دوم آن است؛ قبيله زورمند، بر قبيلهي ديگر هجوم مي برد و يا كارواني را تاراج مي نمايد. ناامني راه هاي مواصلاتي، صدمهديدن نظام تجارتي، وجود دشمني ميان قبايل از پيامدهاي آن است.
جالب اين است كه مال غارتي نزد سران باركزايي هديهي خداوندي شمرده مي شد. بدين شرح مولف «عروج باركزايي» توجه بفرماييد: «قافله بزرگي از ايران كه به سوي قندهار مي رفت، روزي در جوار گرشك رسيد. دوست محمدخان و برادرش محمدعظيم خان آن را در چنان حال بي چيزي هديهي خداوندي! دانسته در صدد آن شدند كه در كمين آن نشينند. ايشان راه را بر قافله بستند و همين كه نزديك شدند، ايشان برخاستند و حملهي موحش به تجار بردند و تمام پول و مال التجاره را از دست ايشان گرفتند و مبلغ چارلك روپيه را تصاحب كردند.»(44)
پامالي حقوق زنان و وجود رسم «بدي» يكي ديگر از مميزه هاي نظام قبيلوي مي باشد. «در يكي از وقايع يك قوم بالاي ديگر قوم هفتادهزار دختر و دشيزه را به طور بدي گذارده بود. تا اين كه در اثر وساطت علما و ريش سفيدان به هفت دختر فيصله كردند.(45)
اميرعبدالرحمن خان (1901- 1880م) موسس افغانستان معاصر* خوانده شده است؛ زيرا او اقدامات زير را بسر رسانيد:
مرز هاي كنوني افغانستان در زمان وي تعيين شد.
دولت مركزي را اساس نهاد، كه در امور داخلي آزاد بود؛ پس از آن قدرت خان ها ومير ها از بين رفت. قبل برآن ميرهاي تركستان، ميرهاي هزاره و خان هاي غلزايي هميشه قوي تر از امير بودند.
ماليه وسلاح را گردآوري نمود.
پاسپورت وضع شد. اردو و قضا تاسيس گرديد.
اين موفقيت عبدالرحمن خان در بدل دست كم قتل حدود يكصدهزار نفر كه از اقوام و قبايل مختلف بودند بدست آمد، از آن ميان زن و مرد هزاره بحيث برده و غلام در بازار فروخته شدند.(46) تيمور خانوف در كتاب «تاريخ ملي هزاره» مي نويسد، هزاره ها بخاطر ماليات سنگيني كه از سوي اميرعبدالرحمن خان بالاي شان وضع شده بود، ناگزير شدند تا زنان و فرزندان خويش را در بازار بفروشند. به گفتهي همين نويسنده «قيمت يك غلام يا كنيز 60 تا 120 روپيه بود؛ يعني فقط در ولايت قندهار سالانه به تعداد 7200 نفر هزاره- زن و مرد- فروخته مي شد.»(47)
جابجا سازي غلزايي ها در صفحات شمال افغانستان و توزيع علفچرها به كوچي ها در زمان وي صورت گرفت، كه تخم عداوت و دشمني را در ميان مردم افغانستان افشاند.
اميرعبدالرحمن خان پس از مرگ خويش براي فرزند و جانشين خود امير حبيب الله خان (1919-1901)، كشوري آرام، سپاهي قوي و حكومتي نيرومند به جا گذاشت، اما از عصر سلطنت حبيبالله خان سه مسأله عمده در اوراق تاريخ باقي مانده است. يكي سراج الاخبار، دوم مكتب حبيبيه و سوم كثرت زنان او كه گفته مي شود، تعداد شان به صد زن مي رسيد.(48) اين امر پهلوي ديگري از ذهنيت قبيلوي است.
اميرامان الله خان (1929-1919) يك روز پس از قتل پدرش سلطنت خود را اعلام كرد، و در نخستين روز، اعلام استقلال افغانستان را نمود. وي به سلسله اصلاحاتي كه روي دست گرفت بيگاري را لغو و غلام ها و كنيز ها را آزاد نمود. دو مكتب دخترانه بنام هاي مستورات و عصمت بنا نهاد. آموزش را اجباري و رايگان نمود. در كابل سينما و در پغمان تياتر را تاسيس و كتابخانه عامه را بنياد نهاد. در زمان امير امان الله خان تفكيك قوا در دولت به وجود آمد و نخست وزير با وزرايش تعيين شد. نخستين قانون اساسي كه در آن زمان «اصولنامة اساسي دولت عاليهي افغانستان» ناميده ميشد بوجود آمد.
مرحلهي دوم سلطنت امان الله پس از سفر شش ماه و ده روزه او به اروپا شروع شد كه خواست با شتاب افغانستان را با اروپا برابر سازد. مفهوم ترقي نه تنها نزد امان الله خان بلكه در نزد زمامداران دنياي سوم همان زمان مثل مصطفي كمال اتاترك و رضاشاه، به ظاهر اروپايي شدن بود.(49) اصلاحاتي كه امان الله خان روي دست گرفته بود، شامل پوشيدن دريشي، كلاه شپو، تعطيلي روزهاي شنبه و امثال آن بود، كه بسيار صوري بود و عدم فهم عميق او را از اصلاحات نشان مي داد. اين اقدامات خشم و احساسات مردم را در برابر او بر انگيخت. پخش تصاوير نيمه عريان بانوي امان الله خان كه در مسافرت اروپا گرفته شده بود، به تبر مردم دسته داد و به آتش خشم شان نفت ريخت. بدين ترتيب در اين مرحله شاهد سطحي نگري و شتابزدگي هستيم كه از قبيله سالاري منشأ ميگيرد.
امان الله خان براي اولين بار به قيام مردم جنوبي به رهبري ملاعبدالله مشهور به ملاي لنگ مواجه شد. سپس مردم قندهار بپاخاستند. بدنبال آن شينواري ها و اهالي شمالي به سركردگي حبيبالله كلكاني در برابر دولت به حركت افتادند. در فرجام قيام حبيبالله كلكاني در كوهدامن امان الله خان را وادار به فرار نمود و سلطنت به دست كلكاني افتاد. به قدرت رسيدن كلكاني در واقع ورق خوردن تاريخ افغانستان را بازگو مي كرد، كه براساس آن قدرت به دست يك تاجيك افتاده بود.
گرچه امير حبيب الله خان كلكاني مدت كوتاه – نه ماه- پرآشوبي بر اريكه قدرت باقي ماند و به مقتضاي بيسوادي اش در عرصهي معارف حركت هاي قهقرايي انجام داد، اما از لحاظ سياسي اين پيام را به اقوام غير پشتون داد، كه آن ها نيز حق دارند حكومت نمايند و در اين رابطه از ديگران چيزي كم ندارند. اين دوره براي غيرپشتون ها دورهاي الهام بخش و براي پشتون هاي متعصب دورهاي سياه و وحشت بار بود كه در واقع در حق بلامنازع پشتونها دستاندازي صورت گرفته بود، و از آن بعنوان دوره سقاوي ياد مي شود. سرانجام نادرخان با سپاه قبايلي خود قدرت را از كلكاني گرفت و با سوگند و مهر زدن بر چندين نسخهي قرآن حبيب الله خان كلكاني به چنگ آورد، از آن جايي كه قبيله گرا عهد و پيماني ندارد و فيصله هاي قومي بر قرآن نزد آن ها برتري دارد، كلكاني را با شماري از يارانش به دار آويخت. مردم كوهدامن و شمالي را به خاطر همدستي با حبيب الله كلكاني مجازات كرد و به قول معروف دستور «سرش از من و مالش از تو» را داد. و تنها كار درخور ملاحظهاي كه در زمان او صورت گرفت اساس گذاري دانشگاه كابل بود. پس از قتل نادرخان (4 سال سلطنت) نوبت پسرش محمدظاهر رسيد، كه بجاي او هفده سال محمدهاشم برادر نادرخان زمام امور را بدست گرفت و مشي نادرخان را دنبال نمود. قدرت دولتي در خانوادهي آليحيي متمركز بود و هر مخالفي با برخورد شديد و كوبندهي دولت مواجه مي شد. زبان پشتو در معارف اجباري شد و براي بالا كشيدن فرهنگ قبيلوي، نابود سازي آثار تاريخي بلخ، هرات، غزني،... در برنامه هاي دولت قرار گرفت.
لطيف ناظمي مي گويد، در 1946 در اثر فشارهاي بين المللي اصلاحاتي در نظام دولتي بوجود آمد.(50) اين اصلاحات شامل رهايي زندانيان، دادن امتيازات به شهرداري، آزادي شوراي ملي و سپس آزادي مطبوعات بود.
در زمان حكومت شاه محمودخان، انگليس ها از هند عقب كشيدند و مسألهي مهمي در عرصة سياسي و روابط بين المللي افغانستان خلق شد كه همانا مسألهي پشتونستان است؛ قضيهاي كه پاي افغانستان تا هنوز در آن گير مي باشد، رابطة افغانستان را با پاكستان متشنج نموده و بخشي از ماليات اين كشور را صرف آن مسأله نموده است. پاكستان پيوسته از اين مسأله سود جسته و مداخلات خود را در امور افغانستان توجيه مي نمايد.
محمدظاهر وارث كشوري بود، كه پدرش نادرخان و كاكايش هاشمخان، مخالفان را سركوب كرده بودند و او به آرامي سلطنت ميكرد، سال هاي پاياني سلطنت او در اذهان مردم عادي بحيث سالهاي آرامش جا باز كرده و وقتي بخواهند اوضاع را آرام نشان دهند، مي گويند «حكومت ظاهرشاهي است»، اما اين آرامش، آرامش قبل از طوفان بود.
40 سال سلطنت 40 كار قابل شمار را با خود ندارد. دراثر اين ركود درازمدت سياسي و اقتصادي، توجه شمار كثيري از جوانان را -براي دگرگون كردن اوضاع- تندباد سرخ جلب نمود. رژيم سلطنتي در 1352 هـ،خ طي يك كودتا به رهبري محمد داوود سرنگون گرديد. نظام شاهي به نظام جمهوري عوض شد، ولي قدرت در دست خانوادهي آل يحيي باقي ماند. برخي از چهره هاي متعلق به حزبدموكراتيك خلق شامل پست هاي دولتي شدند و در مقابل اعضاي نهضت اسلامي افغانستان مورد پيگرد دولت قرار گرفتند؛ شماري از آن ها روانهي زندان و شماري ديگر به پاكستان متواري شدند. سياست خشونت و سركوب نهضت اسلامي افغانستان به وسيله دولت، اثرات دامنه داري برآينده افغانستان وارد آورد.
كمونيست هاي افغانستان سياست دين زدايي و محو دينداران را روي دست گرفتند. تنها حفيظ الله امين فهرست 12 هزار نفريي را در ديوار هاي وزارت داخله چسپاند، كه توسط رژيم، شهيد شده بودند. مردم در گوشه و كنار افغانستان در برابر كمونيستان بپاخاستند و دولت كمونيستي با مخالفت وسيع و گستردهي مردم روبه رو گرديد.
به گفتهي احمدضيا رفعت شاعر و استاد دانشگاه كابل روي كار آمدن كمونيستان، دو تحول عمدهي سياسي كم ريشه را در افغانستان به همراه داشت. يكي انتقال قدرت از يك خانواده به يك گروه سياسي و دوم اينكه در مدت حكمروايي ان ها به اقوام و مليت هاي مختلف مجال تبارز بوجود آمد.
تجاوز قواي شوروي در زمستان 1358 به افغانستان تمام رشته ها را پنبه كرد، و مسأله مرگ و زندگي افغانستان بطور جدي بوجود آمد. چهارده سال جهاد مردم افغانستان بنيادهاي زندگي را در اين سرزمين دگرگون نمود. صدها هزار تن كشته، معلول و معيوب شدند و مليون ها تن ديگر به سراسر دنيا آواره گرديدند و تا هنوز زمينهي برگشت آن ها فراهم نشده است. جهاد افغانستان مانند بسياري از حركت هاي سياسي با معنويت آغاز و با قوميت پايان پذيرفت.
تجاوز قواي شوروي، نقش نيروهاي داخلي را به نفع سياست هاي قدرت هاي بزرگ منطقوي و بين المللي تقليل داد. ويراني گسترده از يكسو، آوارگي دسته جمعي مردم از سوي ديگر و بالا رفتن نقش كشورهاي همسايه از جانب سومي افغانستان را به ميدان رقابت كشورهاي دور و نزديك تبديل نمود، كه تا هنوز اين رقابت هاي دروني و بيروني همچنان ادامه دارد و چشماندازي براي پايان اين تراژيدي به نظر نمي رسد.
عقب نشيني قواي شوروي، جهاد را به پيروزي رساند؛ اما منجر به تامين ثبات در افغانستان نگرديد. به ويژه كه در ميدان رقابت احمدشاه مسعود گوي سبقت را از ديگران ربود و با سرنگوني رژيم دكتر نجيب الله در 1371 كابل و ولايات اطراف را آزاد نمود.
احمدشاه مسعود بسان حبيب الله كلكاني با مخالفان داخلي و بيروني دست و گريبان شد. او كه سالها بعنوان برجسته ترين فرماندة مجاهدين شهرت بهم رسانيده بود، با ورود به كابل از سوي مخالفان سياسي اش يك تاجيك معرفي گرديد، كه معنياش عدم استحقاق او را در امر رهبري كشور افاده مي كرد، اما اين بار او تنها نبود، همه اقوام مسلح شده بودند، و همه دعواي مشاركت را در دولت مركزي داشتند. اين مسأله بخوبي مي رساند كه جهاد، باورهاي قبيلوي را نابود نكرده بود و آن باورهاي تضعيف شده در وضعيت جديد مجال رشد و تبارز يافتند و بر فضاي جهادي- كه مملو از برادري و صميميت فارغ از قوم، زبان بود- مستولي شدند. استاد رباني در مدت زعامت اش نهاد قبيلوي «لويه جرگه» را برانداخت، بجاي آن «شوراي حل وعقد» را جاگزين ساخت و در آن نفوس ولايات را اساس حضور نمايندگان هر ولايت قرار داد.
مسعود پس از پنج سال مقاومت در شهر كابل مجبور به عقبنشيني شد؛ ولي او در اين عقب نشيني نه تنها ابزار جنگي خود را منتقل ساخت، بلكه مشروعيت دولتي را نيز حفظ كرد؛ طوري كه تا اخير دولت استاد رباني از سوي سازمان ملل متحد رسميت داشت و سفارت خانه هاي افغانستان در اختيار آن بود. در يك كلام مسعود عمر خود را در مقابله با قواي شوروي و دسايس پاكستان صرف نمود و دو عنصر، وسعت نظر و جوانمردي را وارد سياست افغانستان نمود.
گروه طالبان –كه در عصر ما محصول خاصي از قبيله بشمار مي آيند- با سه ويژگي بارز بر بخش وسيعي از افغانستان از حاكميت خويش را گستراندند؛ اين ويژگي ها عبارت بودند از:
واپسگرايي و خشونت
قومگرايي
دشمني با شيعيان
طرح طالبان در تاريخ بي سابقه بود. نظام خود را «امارت اسلامي افغانستان» نام گذاشتند. و قندهار را مركز خويش قرار دادند. مفاهيمي چون حقوق بشر، آزادي عقيده و بيان، احزاب سياسي، حقوق و معاهدات بينالمللي به هيچ انگاشته شد. برنامهي آنها شامل جنگ در برابر مجاهدين، مواظبت از ريش و دستار، اجتناب از دريشي و وا داشتن مردم به نماز هاي جماعت و قدغن كردن گشت و گذار زنان در بيرون از منزل بود. يگانه دستاورد طالبان تأمين امنيت در ساحهي زير حاكميت آنها بود كه از سوي استاد رباني به «سكوت قبرستان» تشبيه گرديد. طالبان كه برنامه خود را تطبيق شريعت اسلامي مي خواندند، به زيان شريعت اسلامي انجاميد؛ زيرا در فرجام از شريعت اسلامي در سطح جهاني چهرهي زشتي ارائه دادند.
پرسش اين است، كه سرچشمهي افكار طالبان چيست؟ و پايه و اساس ديدگاه هاي آن ها كدامست؟ نويسندهي كتاب «افغانستان؛ پنج سال سلطهي طالبان» بدين باور است: «عقب ماندگي اجتماعي به گونهي جامعه را چنان در لاك خود ميبرد كه در برابر هر تغيير و تحول از بيرون به سختي مقاومت نشان مي دهد. هر انديشهي جديد قبل از اين كه جذب جامعه گردد و قبول عام يابد، خود را با ارزش ها و معيار هاي نظام قبايلي هماهنگ ميسازد. طرز فكر جديد به جاي اين كه موجب تحول در باورها گردد، خود از باور هاي منحط حاكم برجامعه تاثير مي پذيرد و مسخ مي شود. جامعهي عقب مانده و منحط، متعالي ترين ارزشها را دگرگون مي كند و تا حد عقب ماندگي خود به عقب ميبرد و منحط مي سازد، حتي دين در چنين جوامع تا آن حد مورد پذيرش است كه خطري را متوجه بنيادهاي نظام قبايلي نسازد و حالت سكون را كه از قرن ها براين جامعه حاكم بوده است، برهم نزند.»(51)
طالبان بازور بمب و راكت قواي امريكايي بار و بساط خود را بستند و جاي خود را به افراطي هاي ديگري كه از غرب برگشته اند، دادند. حقوق بشر، حقوق زن، دموكراسي و تاسيس ارتش و پوليس ملي و ايجاد دولت مركزي از شعار هاي دولت جديد بود كه به همدستي جامعهي جهاني رحل اقامت افگنده است.
انتخابات برگزار شد، شاهي با نام رئيس جمهور بر تخت نشست، نوع جديدي از دموكراسي در عراق وافغانستان به وسيله نيروهاي امريكايي تحميل شد. در لابلاي اين تحولات به نحو بارزي روح و منش قبيلوي را ميتوان مشاهده كرد، كه بحران آفريده و مانع تفاهم و مشاركت شده است. روح و ذهنيت قبيلوي در تمام دوره هاي يادشده بگونهي ديو هفت سر خودنمايي مي كند؛ گاهي بصورت قومگرايي و انحصارطلبي، زماني در چهرهي انتقام جويي، خشونت، تحجر و واپسگرايي، باري هم در هيأت افراط گري مذهبي و غير مذهبي ديده مي شود.
جان سخن اين جاست، كه ديريست در همه جاي دنيا براي شهر نشيني تشويق صورت مي پذيرد، سواد آموزي و بهداشت از حقوق اوليه هر فرد پنداشته مي شود؛ ولي در افغانستان ما پس ازاين همه سده و سال، وزارت اقوام و قبايل داريم و بدين گونه قبيله نشيني را تشويق مي نماييم. زمامداران، با تشويق چادرنشيني تنها به استفادهي سياسي شان مي انديشند، بي درد از اينكه از يكسو هزاران انسان از تسهيلات زندگي مانند مكتب، مسكن و بيمارستان محروم مي مانند، از سوي هم منازعه برسر علفچرها، تخم كينه وعداوت را در ميان باشندگان اين كشور مي گستراند.
زمامداران بدون اين كه از ظلم و غارتي كه بر مردم افغانستان به وسيله لشكر بدوي رفته است، عرق شرمي بر جبين آرند و در پي اصلاح كار برآيند، به تجليل و تكريم رسوم و عنعنات قبايلي ميشتابند و بدين ترتيب جلو پيشروي كاروان زندگي را سد ميكنند. صحرانشين، مغرور و خود پسند است؛ او نه تنها از نظم و قاعده گريزان مي باشد، بلكه تعليمات ديني را به مذاق خويشتن تفسير مي دارد؛ آن چنان كه طالبان عطيهي دين را با خشونت آراستند، و بجاي حاكميت قرآن، سلطهي كيبل را پخش كردند.
هفتم: خطا در جامهي صواب
باورهاي ديني اثرگذارترين پديده در زندگي بشر است. براي نخستين بار ماكس وبر جامعه شناس برجستهي آلماني به كندوكاو پيرامون رابطهي فرهنگ و شكوفايي اقتصادي پرداخت و اثر معروف «اخلاق پروتستان و روح سرمايه داري» را نوشت. در اين اثر ماكس وبر ريشهي پيشرفت غرب را در نحلهي پروتستان ميداند، كه درآن گردآوري سرمايه، فضيلت انگاشته مي شود، در حاليكه به باور او ساير اديان ازاين مميزه بي بهره هستند.
روشنفكران و تحصيل يافتگان افغانستان در ارتباط با اين مسأله به سه گروه تقسيم مي شوند. كمونيست ها دربست دين را «افيون ملتها» مي دانند، نه تنها با دين، بلكه با دينداران بعنوان «ارتجاع» جنگيدند، زدند، بستند و اسير بردند. از ديد اين طايفه هيچ راه معامله با دين وجود ندارد، بايد كار دين را يكسره كرد و دامن آن را از همه جا برچيد.
گروه دوم زير تاثير انديشهي ليبراليسم، دين را براي سامان بخشي زندگي لازم مي شمارند؛ اما قلمرو زندگي را به دوساحهي فردي و جمعي تقسيم كرده و براي هر كدام مشخصاتي قايل اند. از نظر آنها مداخلهي دين در امور اجتماعي استبداد آفرين و براي پيشرفت و ترقي مانع زا است، از اين رو دين را از سياست جدا كرده و ساحهي فرمانروايي دين را به حوزهي شخصي منحصر كرده اند.
گروه سوم، اصلاح طلبان ديني اند، كه از يكسو ديدگاه كمونيستها را خلاف طبيعت بشري مي دانند، از سوي ديگر با خرافات و قرائت هاي واپسگرايانه از دين مبارزه مينمايند. از ديد اين گروه هرچند انسان ها داراي زندگي شخصي و جمعي اند؛ اما اين دو ساحه باهم بي ربط نيستند و نمي توان به هر يكي دنياي جداگانهاي در نظر گرفت. سلامت روحي و جسمي انسان يكپارچگي و هماهنگي در زندگي را مي طلبد. نمي شود در يك ساحه «رحمان» را حاكم دانست و در ساحهي ديگر «شيطان» را. در تاريخ معاصر سيدجمال الدين افغاني، محمد عبده، رشيدرضا، عبدالرحمن كواكبي، محمد بن عبدالوهاب، اقبال لاهوري، عبدالكريم سروش از زمرهي چهره هاي سرشناسي اند كه به درجات متفاوت كج باوري هاي ديني را در ضعف و ناتواني مسلمانان عمده مي شمارند.
به گفته علامه صلاح الدين سلجوقي محمد بن عبدالوهاب خواست تا موتر در گِل ماندهي اسلام را به حركت در آورد، بجاي آنكه به پيش راند، «ريورس»* برد و نظريات اصلاح طلبانهي دكتر سروش به تأييد ليبراليسم انجاميد، و به پلوراليسم ديني عشق ورزيد. در تازهترين گفتگوي خويش عبدالكريم سروش قرآن را كتابي –در مرتبهي بالاتر- از جنس شعر خواند كه محمد(ص) در «توليد» آن نقش داشت.
در اين ارتباط آموزه هاي ديني در افغانستان در پنج حوزهي عمده درخور مطالعه و بررسي اند؛ زيرا از موانع عمدهي توسعهي سياسي و اقتصادي در كشور پنداشته مي شوند:
توجيه گري استبداد
حقير شمردن زندگاني دنيا
برداشت يك پهلو از مفهوم علم
مسدود شدن باب اجتهاد
زن ستيزي
پيشرفت و ترقي با آزادي و دادگري رابطهي تنگاتنگي دارد، از همين جاست كه بشر از دير زمان بدينسو استبداد و نادادگري را عامل مهم پسماندگي و ناتواني جوامع بشري شناخته اند. دراسلام بيش از همه به عدالت و برابري توجه صورت گرفته است، حتي اسلام در مسايل اعتقادي راه را بركسي نبسته و كسي را از روي زور و جبر به پذيرش اسلام وانداشته است، ليكن در ساحهي زير حاكميت اسلام، به هيچ كس غير از قبول عدالت راه ديگري وجود ندارد.
غالب انديشمندان بر نحوهي حكومت هاي اسلامي خرده ميگيرند. از ديد آنها دولتمردان مسلمان بيش از آن كه از «مدينه» الهام گيرند، از «روم» و «پارس» پيروي مي كنند و زندگاني شخصي و اداري آن ها به قيصر و كسري شباهت مي رساند و بويي از ابوبكر و عمر از آنها به مشام نمي رسد. چه وقت اين دگرگوني به وقوع پيوست و چگونه زمامداران مسلمان لباس خلافت برانداختند و قباي امارت به تن كردند؟
شيعيان نخستين انحراف را بلا فاصله پس از رحلت پيامبر(ص) بر سر مسألهي جانشيني او مي دانند، كه براساس آن حضرتعلي(رض) از جانشيني محروم گرديد. ابوالاعلي مودودي متفكر پاكستاني در اثر پر آوازه اش –خلافت و ملوكيت- در زمانهي خليفهي سوم انحرافاتي را نشاندهي مي نمايد؛ اما جمهور علماي مسلمان بدين باور اند كه معاويه بن ابوسفيان امارت را اساس گذاشت. از حضرت معاويه نقل شده است كه گفت: «من ميدانم كه شما به زمامداري من خوشنود نيستيد، ولي من به نيروي شمشير برشما حكومت خواهم كرد»(52)
سعدي گويد، بنياد ظلم در جهان اندك بود، هر كسي اندكي برآن افزود تا بدين حد رسيد؛ به همين منوال انحراف حضرت معاويه اندك بود و كثيري از ياران پيامبر از آن انحراف چشم پوشيدند و محاسن آن را بزرگ ديدند، ولي با مرور زمان شاخ و پنجه يافت؛ تا اين كه به شكل و چهرهي كنوني اش رسيد. چه شد، آن ياران باصفا كه در برابر عمر(رض) ايستادند و به بانگ رسا مي گفتند، كه در صورت كج رفتاري، با اين شمشير ترا راست مي داريم؟ چه شد كه انحراف معاويه را سهل گرفتند و از روي مصلحت -بيشتر صحابه- لب فرو بستند و با او همكار شدند؟
خلفاي چارگانه با تفاوت هاي اندكي -اما به اثر رأي و مشورهي ياران پيامبر- زمام امور را بدست گرفتند. در گيري هايي كه ميان حضرت علي(رض) و حضرت معاويه(رض) صورت پذيرفت و در آن هزاران مسلمان كشته شد (تنها در جنگ صفين چهل هزار مسلمان كشته شد)، اين درگيري هاي خونين مسلمان ها را چنان درمانده ساخت كه به صلح و آرامش نيازمند شدند و بدين انديشه افتادند تا در بدل ختم خونريزي ميان مسلمانها به زعامت هر كسي رضايت دهند. اوضاع كنوني ما بسيار با اوضاع آن وقت شبيه است؛ طوري كه پس از درگيري هاي خانمانسوز ميان دسته هاي مجاهدين و طالبان به زعامت آقاي كرزي تن در دادند و چه بسا كه رهبران جهادي ديروز در وصف آن داد سخن دادند.
اين طرز ديد، وارد حوزهي فقه گرديد و اصل «تغلب» بعنوان يكي از راه هاي مشروع كسب قدرت پذيرفته شد. صاحبان نصيحهالملوك ها و سياستنامه ها چنان بر اين اصل تاكيد ورزيدند، كه تغلب هيكل درشت تري نسبت به رأي و مشورت يافت. الماوردي در احكام السلطانيه، غزالي در نصيحه الملوك بغايت به اين مسأله پرداختند، با اين ملاحظه كه امام غزالي ميان «اطاعت» و «تاييد» مرز اندكي قايل است. آنچه كه غزالي مسلمانان را بدان فرا مي خواند، بيشتر «همزيستي» با حكومت است نه تاييد آن؛ همزيستي كه نه از روي اعتقاد به حكومت و يا ميزان پاي بندي آن به اصول و احكام شريعت مي باشد، بلكه بيشتر از روي مصلحت انديشي است. اگر حكومت غير عادل هم باشد، بازهم غزالي حكم به طغيان در برابر آن نمي دهد.(53)
بيهقي در شيوهي رعيت داري گويد: «(رعيت) بايد كه از پادشاه و لشكر بترسد، ترسيدني تمام و اطاعت دارند.»(54) در جاي ديگر بيهقي شاهان را در رديف پيامبران قرار داده و اطاعت از آن ها را واجب شمرده است: «بدان كه خداي تعالي قوتي به پيغمبران داده است و قوت ديگر به پادشاهان و بر خلق زمين واجب كرده كه بدان دو قوت ببايد گرويد و بدان راه راست ايزدي بدانست.»(55)
خواجه نظام الملك در سياستنامه آشكارا هشدار مي دهد كه عدل بسيار از ناحيهي حكومت باعث تباهي مملكت مي شود: «رعيت بيادب گشته، از بسياري عدل ما دلير شده اند و اگر مالش نيابند، ترسم كه ]در مملكت[ تباهي پديد آيد... تو (پادشاه) ايشان را بمال، پيش از آن كه تباهي پديد آيد و اكنون بدان كه مالش بر دو روي بود؛ بدان را كم كردن و نيكان را مال ستدن»(56)
ابوالحسن الماوردي صاحب احكام السلطانيه از اين هم فراتر رفته مي نويسد: «برشاه است تا بسان خداوند عمل كند و رسم الهي را در ميان بندگان جاري سازد... خداوند پادشاه را راعي (شبان) ناميده است؛ زيرا شبان كسي است كه چار پايان را اداره مي كند، همان طوري كه پادشاه انسان ها را»(57)
عبارت «السطان ظل الله» در حاليكه در احاديث ديده نمي شود، اما چنان در ميان مسلمان ها جا باز كرده، كه برخي از علماي ديني نيز از آن بعنوان حديث ياد مي كنند.
اين سخن از جاه و مقام سلطان در ميان مسلمانان حرف مي زند و از پيوند شاه با خداوند مي گويد. استاد خليل الله خليلي با توجه به اثرات زيانبار اين عبارت در حيات فردي و جمعي مسلمان ها چنين شكوه مي كند:
گفت، كردم، آه زارغم فزا
كاشكي بي سايه مي بودي خدا
تا زدست تو امان مي داشتيم
نوبهار بي خزان مي داشتيم
چون همه نور است ذات كبريا
سايه از نور خدا باشد جدا(58)
دلچسپ اين كه تا هنوز كثيري از خطبا در خطبه هاي جمعه از آن ياد مي نمايند در حالي كه سال هاست نظام شاهي از افغانستان رخت بربسته است؛ جاي سلطان را رئيس جمهور و جاي رعيت را شهروند گرفته است.
ابن خلدون (732-808 هـ،ق) مورخ مشهور مسلمان بيش از همه براي تغلب و تعصب توجه كرد؛ به آن نظريه ساخت و فلسفه بافيد. او مي گويد: «زمامدار واقعي و نيرومند كسي است كه مسؤولين در پيشگاه مردم كه در حقيقت حيثيت بردگان او را دارند و دستي بالاي دستش نباشد.»(59) اين دانشمند معروف علاوه بر شناسايي «تغلب» به اهميت تعصب در زمامداري تاكيد مي نمايد و زندگي بدوي را براي زعامت و ديانت بهتر مي شمارد در «مقدمه» مينويسد: «تاثير فراواني نعمت و آسايش در وضع بدن و در كيفيت دين وعبادت هم نمودار ميشود. مردمان با ديه نشين ديندارتر و ذهين تر و قوي اندام تر اند نسبت به شهر نشينان»(60). در جاي ديگر آورده است: «فراخي معيشت و تجمل خواهي از موانع پادشاهي و كشورداري است، زيرا عادات و رسوم تجمل پرستي و مستغرق شدن در ناز و نعمت و تنپروري، شدت عصبيت را كه وسيله غلبه يافتن است درهم ميشكند و در نتيجه نيروي دفاع و حمايت قبيله نقصان ميپذيرد.»(61)
ديده مي شود، كه يك مصلحت انديشي در برابر انحراف با گذشت زمان چسان بزرگ و گُنده مي شود و حيات مسلمانان را در پنجههاي خون آلود خويش مي فشرد؛ جنگاوران به ميدان آمده براي كسب قدرت مبارزه مي كنند -چنان كه معروف است، يعقوبليث صفاري در برابر نيشاپوريان شمشير برهنهي خويش را به حركت در آورده گفت، مشروعيت خليفهي عباسي هم از همين مدرك است و من هم غير آن چيزي ندارم- و اهل دانش و قلم براي آن نظريه مي سازند.
هجوم دشمنان اسلام در اندلس، سپس صاعقهي مغول در شرقاسلامي و جنگ هاي صليبي در غرب از بيرون، جاه طلبي و خودخواهي زمامداران مسلمان در درون، اوضاع قلمرو اسلامي را چنان سمت وسو بخشيد كه مسلمان ها ديگر فرصت تجديد رأي نيافتند و پيوسته براي پيشگيري از بدتر شدن اوضاع به زمامدار خود تمكين كردند و از همين بابت مسلمان ها تا امروز هم از رهگذر نظري و هم از لحاظ عملي در عرصهي سياسي لاغر و ضعيف ماندند. شگفت اين كه در فقه سياسياي كه براي ما به ارث مانده، بيشتر توجه به ويژگي ها و مواصفات زعيم مسلمان شده است، نه به نظام اسلامي؛ به سخن ديگر فراوان از اين گفته شده كه كي بايد امير و زعيم مسلمان باشد، نه از اين كه نظام اسلامي چگونه باشد.
در عصرما مرحوم مولوي خالص يكي از سران احزاب جهادي افغانستان، مصوبات شورا را الزامي نمي شمرد. انتخابات عمومي را در رسالهي كوچكي زير عنوان «انتخابات يعني چه؟» رد نمود. طالبان كه خود را علمبردار شريعت اسلامي(!) مي دانند، شورا را نصيحت گو مي شمردند و صبغت الله مجددي(1371) حيني كه به كفالت رياست جمهوري اسلامي افغانستان برگزيده شد، براين مسأله پا مي فشرد كه «در اسلام موقت نيست».
استبداد دشمن شماره يك پيشرفت و سعادت آدمي است. در هر جامعهيي كه استبداد خيمه زند، آرامش رخت بر مي بندد. دروغگويي، تزوير و رياكاري گسترش پيدا مي كند، تملق، چاپلوسي و ركود فكري جوانه مي زند. عدم توفيق مسلمان ها در امر برچيدن بساط استبداد و مهار زمامداران خودكامه در پهلو هاي مادي و معنوي اثرات زيان باري را تحويل جامعهي اسلامي داد. سوال اينجاست، چرا مسلمانان نتوانستند هيولاي استبداد را از پا درآورند؟ و برتوسن خودكامگي اميران شان لگام زنند؟ با مراجعه به تاريخ اسلامي بيش از همه دو عامل دراين ارتباط خودنمايي مي كند، يكي توجه بيشتر به تقوي شخصي و بي اعتنايي به چگونگي نظام اسلام؛ تقوايي كه منجر به برجسته شدن نقش زمامدار مسلمان نسبت به اداره و نظام اسلامي گرديد. مسألهي دوم عدم اجماع علماي ديني در باب رابطهي دين و دولت مي باشد؛ فراوان اند آنهايي كه دولت را مرادف دنيا گرفتند، و حتي صوفيه و شماري از فقها توجه به آن را امري ناپاك و فساد آلود خواندند.
شماري هم براي كاستن از مفاسد سياست به پيروي گام به گام از هدايات پيامبر و رهنمود هاي خلفاي راشدين تاكيد ورزيدند، احتياط در حد سخت گيري دراين مورد باب نو آوري و تفكر را بست و نصوص در مرتبه خالص آن باقي ماند كه در نتيجه ديدگاه سياسي دانشمندان مسلمان همپاي پيشرفت هاي بشري در عرصه هاي ديگر پله هاي رشد و ترقي را نه پيمود و فقه سياسي ناتوان و كمبنيه ماند.
كشمكش ميان خليفهي چارم مسلمانان و امير معاويه اگر دستهاي از مسلمانان را در يك موضع افراطي كشاند كه در تاريخ به «خوارج» موسوم اند، عدهاي ديگر را منفعل ساخت و به ترك دنيا وا داشت. اين افراد جامهي زهد به تن كردند و كنج عزلت گزيدند، آهسته آهسته براي خود ديدگاهي تدوين نمودند و راه و رسم معيني ترسيم كردند (تصوف) كه بارزترين شعار آنها ترك دنيا و فرو رفتن در عالم معنا بوده است. شيوع فكر دنيا گريزي كه مفاهيمي چون «دنيا شكنجه گاه مسلمانان است» و اين «جهان ارزشي فروتر از بال مگس را دارد»، ظهور انديشهي «همنشيني معنويت با گرسنگي» و «دنيا بيش از كاروانسرايي نيست» زنجيرهاي را تشكيل دادند كه بال مسلمانان را از پرواز و پاي ايشان را از پيشروي گرفت. لب سخن اين كه نظام هاي استبدادي از يكسو باعث خشكيدن حوزه هاي علمي مسلمانان گرديد، از سوي ديگر گسترش نظريهي حقيرشمردن حيات دنيوي در جوامع اسلامي سير علم و دانش را متوقف گردانيد.
غزالي در مورد تربيت صوفيانه مي گويد: «تربيت صوفيانه نظام و ساختار مقرر و معيني ندارد، زيرا اين تربيت نه علم است كه فراگرفته شود و نه شناخت است كه حاصل آيد. اين دست تربيت، تنها رفتاري است كه از راه رياضت ناشي از خود داري از هوسها و دلبريدن از دنيا و پشت پا زدن به دار غرور و روي كردن به سراي جاويد است».(62)
و صوفي نامدار ديگر در اين باب فرمايد:
دفتر صوفي سواد و حرف نيست
جز دل اسپيد، همچون برف نيست
از يكسو تربيت صوفيانه، حركت زا و علم آفرين نبوده است، از سويي هم گاه گاهي زمامداران از تصوف بهرهي ابزاري در عرصهي سياسي گرفتند؛ نمونه اش اقدام خواجه نظام الملك وزير سلجوقيان براي تبديل حركت صوفيان به نهادي اجتماعي است كه دولت برآن نظارت دارد و به وسيلهي آن در پي جلب حمايت مردمي از حكومت است. سلجوقيان، صوفيان را تشويق كردند تا چونان حزبي بسامان كه وظيفه اش مهار روحي و ناگزير سياسي مردم است، عمل كنند. نظام الملك براي بهره برداري سياسي از فعاليت هاي صوفيان بسيار سرمايه گزاري كرد. چون ملكشاه او را براي اين كار نكوهيد به او گفت: «سپاهي برايت فراهم كرده ام كه به آن سپاه شب گويند. چون شبانگاه سپاهت بخواهند، سپاهان شب در برابر پروردگار شان برپايند و اشك ريزند و زبان مي گشايند ودر پيشگاه باري براي تو و سپاهت دست دعا بر مي دارند. تو و سپاهيانت در پناه پاسداري آنان زندگي مي كنيد و با دعاي آنان شب را پشت سر مي نهيد و به بركت آنان باران برشما مي بارد و روزي ميخوريد».(63)
گاهي يك تعبير ساده و به ظاهر كوچك عالمي را به خاكستر سياه مي نشاند و جهاني را به تاريكي سوق مي دهد؛ بگونهي نمونه وقتي مفهوم علم كه در نصوص ديني آمده است، فقط به علوم شرعي تعبير مي شود و تنها به حفظ و تفسير قرآن مجيد و امثال آن اختصاص مي يابد، جهان اسلام مصيبت كلاني را متحمل ميشود؛ بدين شرح كه دروازه هاي علوم عقلي وتجربي مسدود ميگردد و دانشمندان آن عرصه ها مورد آزار و اذيت قرار ميگيرند. دكتر ذبيح الله صفا در اين مورد مي نويسد: «شافعي رحمهاللهعليه گفت اگر بندهاي به همه منهيات خداوند غير از شرك دچار شود بهتر از آن است كه در علم كلام نظر كندو اگر شنيدي (كسي) از اهل كلام است، شهادت ده كه وي ديني ندارد. و حكم من در باب علماي كلام اين است كه آنان را به تازيانه بزنند و در ميان عشاير و قبايل بگردانند و بگويند اين سزاي كسي است كه كتاب و سنت را رها كرده و به كلام روي آورد. احمدبن حنبل(رح) گفت كه اهل كلام هيچگاه روي رستگاري نخواهند ديد و همهي علماي كلام زنديق اند.»(64)
«علي دشتي» نويسندهي معروف ايراني در مقالهي بنام «عقلا برخلاف عقل» نمونه هاي جالبي از نظريات عقل ستيزانه در تاريخ اسلامي بدست داده است. از آن ميان بعنوان نمونه فشردهي فتواي ابن صلاح شهرزوري (وفات643) را كه از دانشمندان بنام است، نقل مي داريم:
«فلسفه اساس سفاهت، مايهي گمراهي و مدخل زندقه است؛ هركس فلسفه خواند، چشمانش از ديدن زيبايي هاي شريعت كور مي شود و ديگر دلايل روشن وبراهين مسلم آن را نمي بيند. نزديكي به فلسفه خواه بعنوان تعليم، خواه به تعلم، موجب خذلان و تسلط شيطان است.... منطق، مدخل فلسفه است و مدخل شر، شر است. نه شارع اسلام آن را جايز شمرده و نه اصحاب كبار و نه هم پيشوايان گذشته.... خداوند مومنان را از پليدي منطق و كثافت آن مصوون دارد. اين كه پارهي مي خواهند اصطلاحات منطق يا روش استدلالي آن را در احكام شرعي بكار بندند، مرتكب عملي قبيح و شنيع مي شوند. احكام شرعي بحمدالله محتاج منطق نيست و آنچه آنان برهان و استدلالش مي نامند، ياوه هايي بيش نيست كه خداوند آدم روشن ذهن را از آن بي نياز ساخته است. علوم شرعي پيدا شد و رشد كرد، بدون استعانت به منطق و بدون ياري فلسفه....
هركس خيال مي كند در منطق و فلسفه سودي است، فريب شيطان را خورده است و بر اولياي امور واجب است شر آن ها را از مسلمانان دور كنند، از مسند درس فرود شان آرند، از شهر و ديار شان بيرون رانند و مجازات هاي سخت برمباشرين اين فنون روا دارند، بر ولي امر واجب است فلاسفه را مخير كند ميان قبول اسلام و دم شمشير، تا آتش فتنه فرو نشيند و آثار آنها بكلي از روي زمين محو شود، او هر مدرسي را كه تمايل به علوم عقلي دارد، از مدرسه بيرون كند، به زندان افگند يا لااقل نگذارد از خانه پاي بيرون نهد...»(65)
زماني مسلمانان پيشرو ميدان علم و استاد جهان بودند، چه شد كه كاروان شان زده شد و كار شان سره! دكتر زيباكلام به عوامل متعددي در اين راستا انگشت مي نهد كه درآن ميان گويد، نهضت علمي در جهان اسلام داراي رشد طبيعي نبود و ريشه هاي عميق و گسترده در ميان مردم نداشت، بلكه نهضتي بود، كه به نظام هاي حاكم بستگي داشت؛ با آمدن هارونالرشيد و مامونالرشيد كه در علم دوستي و معارف پروري شهره بودند، ميدان براي دانشمندان آماده و براي رشد علم مساعد بود، اما زماني كه متوكل براريكهي قدرت تكيه زد، آن چراغ ها به خاموشي گراييد و از همان زمان سير نزولي نهضت علم آموزي آغاز يافت. در اين باب سوال خواهد شد كه چرا ديدگاه يك زمامدار در فقه، تفسير و حديث نتوانست اثر جهاني داشته باشد، اما در مورد علم اين گونه اثر مي نهد؟
همان گونه كه تاريخ حركت مي نمايد و منتظر كسي نمي ايستد و با گذشت هر روز مسألهيي مي آفريند، مرور زمان مشكلات مسلمانان را در باب علم بيشتر و بيشتر نمود و اين بار با يك عبارت زيبا و در جامهي تقدس، حوزه هاي علوم ديني اعتماد به نفس خويش را از دست دادند؛ بدين معني كه پيشينيان را تنها شايستهي اجتهاد پنداشتند و خود را در خور تقليد. از آن به بعد در سراسر دنياي اسلام كوس بسته شدن باب اجتهاد به صدا در آمد، و چهبسا كه در مواردي با اختراعات و كشفيات علمي با بدبيني نگريسته شد و زير عنوان «بدعت» زير سوال قرار گرفت. قرآن -كتاب هدايت و رستگاري- كه براي نجات بشر آمده است تنها در حد باور به تقديس گرفته شد و دساتير آن به طور اعلان ناشده متروك گرديد.
سير حركت تاريخ از ديد نسل متأخر به قوسي مي مانست كه از حضرت آدم(ع) آغاز و با بعثت نبي كريم(ص) به اوج مي رسد و از آن به بعد راه افول مي پيمايد، هرچه زمانه پيشتر مي رود به عصر فساد و تباهي قرين مي گردد، راه گريزي هم از آن نيست. در چنين وضعيتي مسلمان خوب(!) كاري جز استغفار و پرساختن پيمانهي زندگي در گوشهي تنها و خلوت ندارد.
از موضوعات عمده و اثر گذار در اين باب يكي ديگر انبوهي از تعبيرات و تفسيرهاي زن ستيزانه است، كه از پيشينيان به ما رسيده است. در اين ميراث فكري و فرهنگي، گاهي زن عنصر گناه اوليه است، زماني ناقص عقل و دين به حساب ميآيد. در بهترين وجه آن، زن حيواني است كه براي كامجويي مرد خلق شده است. كتاب هاي نظم و نثر مشحون از اين ديدگاه است. در حالي كه علماي ديني پيوسته از حقوق زنان از ديدگاه اسلام سخن مي رانند و از اين كه اسلام دست عرب جاهليت را از زنده بگور كردن دختران كوتاه نمود با جذبه ياد مي دارند؛ اما خود خانه ها را براي زنان و دختران به گورستان در آورده اند. به عقيدهي نويسنده براي تباهي و ذلت كنوني مسلمانان تنها همين عامل بسنده است. چگونه ملتي اميد سربلندي دارد كه نسبت به مادر و خواهر خود بسيار ظالمانه و حتي وحشيانه رفتار مي نمايد؟ چطور مي توان انتظار داشت كه نسلي خردمند و آگاه بار آيد، در حاليكه مادران اين نسل از ابتدايي ترين حق شان محروم نگهداشته شده اند؟
قرآن از ميان زنان چهره هايي مانند مريم، ساره، همسر فرعون، دختر شعيب (همسر موسي) و مادر موسي را معرفي مينمايد و از ملكه سبا (بلقيس) يادآوري مينمايد. در صدر اسلام زنان در جهاد، در تجارت و در مشورت (ام سلمه) شركت نمودند. فاطمه و زينب خطبه مي خواند، عايشه فرماندهي يكي از درگيري هاي بزرگ را بدوش گرفت و بانويي هم در عهد عمر(رض) شهرداري مدينه را بعهده داشت. چه شد كه پس از آن قرآن و حديث، تفسير زن ستيزانه به خود گرفت، و از آن حقوق و آزادي هاي انساني چيزي باقي نماند؛ به حدي كه گاهي براي زن شايستهي مسلمان اين را دانستند كه تنها جنازه اش از منزل بيرون گردد.
جميله كديور بانوي دانشمند ايراني در نبشهي –بنام «فرهنگ ضد زن مبني بر اسرائيليات است»- نشان داده است، كه ريشه هاي باورهاي به ظاهر ديني و انساني حاكم در اين قلمرو چطور از نظريات حكماي هند و يونان آبياري ميشود. با وجود آن شناسايي اعتقادات زن ستيزانه كه به وفرت در فرهنگ عاميانه ما حضور دارد، به مطالعه و بررسي عميق و گستردهي نيازمند است، تا عوامل اين مسأله دريافت گردد، كه چرا و چگونه افكار ضد ديني و ضدانساني حكماي نامسلمان و فرهنگ هاي زن ستيز بر وحي پيشي گرفت و در فرجام افكار و انديشه هاي دانشمندان مسلمان را فتح نمود؟(66)
بعنوان نمونه؛ امام محمد غزالي در نصيحه الملوك گفته است: «آباداني جهان از زنان است و آباداني بي تدبير هرگز راست نيايد و گفته اند كه شاوروهن و خالفوهن... و به حقيقت هرچه به مردان رسد از محنت و بلا و هلاك، همه از زنان رسد و آخر از ايشان كمكس به مراد و كام دل رسد.»(67)
و نيز گفته است: «چون حوا در بهشت نافرماني كرد و از آن درخت گندم خورد، حق تعالي زنان را هشت ده چيز عقوبت فرمود كردن. بدان كه خوي زنان بر ده گونه است و خوي هر يك به صفت چيزي از حيوانات مانند است: يكي چون خوك، دوم چون بوزينه، سوم چون سگ، چهارم چون مار، پنجم چون اشتر، ششم چون گژدم، هفتم چون موش، هشتم چون كبوتر، نهم چون روباه، دهم چون گوسفند... و زني كه خوي گوسفندي دارد مبارك بود، همچون گوسفند كه اندر همه چيزهاي وي منفعت يابي، زن نيك همچنين با منفعت بود.»(68)
وقتي به زن با اين ديد نگريسته مي شود و شخصيت نامداري چون غزالي كه لقب حجت الاسلام براي نخستين بار به او اختصاص يافت، زن را چنين مي پندارد، طينتش را نادرست و كج معرفي مي دارد، عادات و صفات آن را با حيوانات همسان مي داند، پول، مدرسه و كتاب چه دردي را دوا كرده مي تواند.
در چنين وضعيتي ثروت و دارايي تنها به تعداد ازواج و ساختن حرمسراها مي انجامد. بدون ترديد تا زماني كه فكر و انديشهِي ديني عوض نشود، نبايد انتظار عوض شدن زندگي فردي و اجتماعي را در سر پروراند.
بدين صورت وقتي بار استبداد داخلي، دنياگريزي، تحقير علوم عقلي و تجربي، نص گرايي، و بدبيني نسبت به عصر و زمان را روي هم نهيم، كوهي از دشواري و مشكلات بوجود مي آيد، كه براي نابودي هر تمدني كافي است.
گپ آخر
پيش از تسويد، موضوع حاضر را با دوست گرامي ام آقايفضلالرحمن فاضل* در ميان گذاشتم و از نظريه هاي هفت گانه گفتم، ايشان در جواب فرمودند: «همهي شان درست مي گويند». شايد بسياري از خوانندگان با مرور به اين مقاله سخن فاضل را تكرار كنند، در حالي كه دشواري مطلب در همين جاست كه بنيادي ترين عامل شناخته آيد؛ تا نقطهي آغاز براي اصلاح طلبي روشن شود. اگر عوامل مزبور درجه بندي نشود و عامل اساسي تعيين نگردد، سنگ بنا را نميتوان نهاد. هر كدام از عواملي كه از آن ها ياد شده، نقش عمدهي در زمينه دارند و هيچ يك از آنها بي مورد و بي جا نيستند؛ ليكن قبول اين مسأله كه همه در يك حد و مقام اهميت قرار دارد، كار را به دور باطل مي كشاند.
مورخ نامدار انگليسي «توين بي» گوهر پيشرفت و ترقي اجتماعات بشري را در «تهاجم و تدافع» مي داند؛ به باور او تهاجم مي تواند طبيعي يا غير طبيعي باشد، اما تهاجمي تمدن مي آفريند و شكوفايي بار مي آورد، كه قابل دفاع باشد؛ بدين معني كه فشار آن مانند سيل هاي تباهكن، زلزله هاي مدهش و يا هجوم مغول ها نبايد چنان سنگين باشد، كه جامعهي مورد هجوم قدرت دفاع و مقابله در برابر آن را نداشته باشد. به راستي مصايب ناشي از موقعيت افغانستان، فقرطبيعي، ساختار اجتماعي اين سرزمين چنان سهمگين و كوبنده اند، كه دفاع پذير نبوده است؟ سويس در موقعيت مشابه افغانستان قرار دارد؛ با كشور هاي قدرتمند اروپايي همسايه است، اما سويسي ها در صلح و صفا زندگي مي كنند در رفاه و آسايش ضرب المثل اند. سويس اگر جنگ افزارهاي مدرن ندارد، ولي از اعتمادي بهره مند است كه به گفتهي پروفيسورستايل استاد دانشگاه زوريخ، پولي كه در بانك هاي اين كشور وجود دارد سه برابر بيشتر از مجموع پول هاي فزيكي است، كه در تمام بانكهاي جهان موجود است. جاپان تنها از ناحيهي توليد برنج خودكفاست، و ساير نيازمندي هاي خود را از كشور هاي ديگر بدست مي آورد و همه مي بينند كه اين كشور دومين قدرت اقتصادي دنياست. هند، پاكستان، ايران و ساير كشورهاي منطقه معضلهي تنوع قومي و زباني را با موفقيت پشت سر گذاشتند.
باديه نشيني تنها بهرهي مردم افغانستان نيست، بسياري از مردمان جهان اين دورهي زندگي را عبور كرده اند، نكته اينجاست كه چرا شب افغانستان به پايان نمي رسد و درد شان درمان نمي يابد؟ در چشم خرد هيچ مصيبتي بي علاج نيست و هيچ مشكلي بدون راه حل و غيرقابل شناخت نمي باشد، ولي اين ماييم كه به خوبي نه تپيده ايم و در اين وادي به درستي گام نبرداشته ايم.
در تاريخ كمتر ديده شده، كه كسي در ماتم غير اشك ريخته باشد؛ بنابر اين اگر قومي درد خود را از زبان ديگران بشناسد، اشتباه است و از آن زشت تر اينكه انتظار مداواي آن را از بيگانه ها داشته باشد. از جانبي هم نبايد همه ملامتي را بدوش كشور هاي خارجي اندازيم؛ زيرا اگر ما گوسفند نبوديم، پلنگي آن ها تحقق نمي يافت. بايد علت را در درون خويش جستجو داريم و با تقويت خود راه را بر تجاوز ديگران ببنديم. به باور نويسنده بحران دوامدار و پسماندگي افغانستان ريشه در فكر و انديشهي ما دارد ، نه در تصاميم و كاركرد ديگران.
وقتي مردمي به وضعيت خود راضي اند و براي آوردن دگرگوني لزومي نمي بيند، و براي بقاي حاكم ستمگر دست به سوي آسمان بلند مي دارند؛ چطور مي توان سعادت و رفاه آنان را انتظار داشت. به مهمترين هديه الهي –علم و دانش- برخورد نادرست صورت مي گيرد و جهان از ديدشان حيثيت زنداني را مي يابد، نابجاست كه بار تقصير را به دوش ديگران اندازيم. انسانيت و عدالت دو مفهومي است كه بارزترين جايگاه را در انديشهي اسلامي دارند، كه متأسفانه اين دوگوهر در انباري از خاك و شن ناپديد شده است و اگر گفته شود به متاع نا نشناسي در جامعهي ما بدل شده اند، مبالغه نكرده ايم. به سخن ديگر آيين نجات بخش اسلام در اثر فهم و برداشت هاي نادرست ما از تعاليم والاي آن به دامي همانند گرديده، كه پاي ما در آن گير افتاده است. چگونه شد، كه استبداد مشروعيت ديني كسب نمود و جامهي تقدس به تن كرد، چطور تعاليم زندگي ساز اسلام با لون ديگر در افغانستان مطرح شد و سرانجام رسوم و عنعنات قبايلي برآن پيشي گرفت از اين دست، پرسش هايي است كه كندو كاو فراوان مي طلبد.
فشردهي كلام اين كه، برداشت هاي نادرست از دين موثرترين عامل در راستاي توسعه نيافتگي سياسي در اين كشور ميباشد. و نمي توان اين مشكل را با صفآرايي در برابر دين حل نمود، و يا برعكس با بي تفاوتي از كنار اين مسأله رد شد؛ هرگونه افراط و تفريط در اين باب آن گونه كه در گذشته ثابت شد، زخم را خونچكان تر مي گرداند. به پنداشت ما راه حل، توسل به راه ميانه است كه دولت و علماي ديني در هماهنگي باهم در زمينه دست به كار شوند. اين كه در كار اصلاح طلبي چه بايد كرد؟ آغاز و انجام اين برنامه چه بايدبود؟ حديث ديگري است كه درفرصت بعدي به آن پرداخته خواهدشد.
مراجع:
1- مسعود، احمدشاه، پيام مجاهد، 5 قوس 1377
2- بشيريه، حسين؛ ريشه هاي اجتماعي ديكتاتوري ودموكراسي، برينگتن مور، ص10
3- همان
4- رسولي، جعفر،تاثير سياست خارجي و توسعه نيافتگي افغانستان، ص150،1512
5- نشنل جيوگرافيك به نقل از كانون وبلاگ نويسندگان افغانستان
6- امير عبدالرحمن خان، تاج التواريخ، ص263
7- هانتينگتون، ساموئل، مترجم محسن ثلاثي، سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني، ص87
8- حافظ، ديوان غزليات
9- هفته نامه پيام مجاهد، جوزا 1386هـ،خ
10- اليويه روا، شكست اسلام سياسي، مترجم عبدالكريم خرم، ص6
11- همان، ص5
12- همان، ص3
13- همان، ص4
14- همان، صص 84-85
15- مهدي، دكتر محيي الدين، مناسبات تباري در افغانستان، ص75
16- همان، ص 77
17- همان، ص80
18- سمسور افغان، سقاوي دوم، ص70
19- احدي، انوارالحق، زوال پشتون ها در افغانستان، نشريه مطالعات سياسي، ج35، شماره7، جولاي 1995، صفحات 628- 821 مترجم دكتر زيوري.
20- دكتر احدي، ملي مسئلي، ص17
21- احد، دكتر انوارالحق، زوال پشتون ها در افغانستان
22- همان،
23- سپنتا، دكتر رنگين دادفر، نژادپرستي و گفتمان هويت ملي، پيام مجاهد شماره 28 ثور 1385
24- انصاري،خواجه بشيراحمد، ماكيستيم و اينجا كجاست؟ ص11
25- همان، ص 12
26- روستار تره كي، محمد عثمان، ساختار هاي قدرت در جامعهي افغانستان، ص29
27- همان
28- امير عبدالرحمن خان، تاج التواريخ، ص 465- 466
29- سقاوي دوم، صص 152- 160
30- سپنتا، رنگين دادفر، نژاد پرستي و گفتمان هويت ملي، پيام مجاهد شماره 28 ثور 1385،
31- همان،
32- همان،
33- عارض، پوهاند غلام جيلاني، جغرافياي طبيعي افغانستان (1386)
34- اميري، عبدالحق، تحولات اقتصادي در افغانستان ص17- 39
35- محمد علي كديور، نگاهي به تطورات نظريه هاي گذار به دموكراسي (مقاله) (شماره 28 تابستان) 1386 مجله سراج، ص126
36- ذكريا، فريد، آينده آزادي، مترجم، اميرحسين نوروزي، انتشارات طرح نو (1384) ص88
37- هانتينگتون، سامان سياسي، ص65
38- همان،
39- ذكريا، فريد، آيندة آزادي، ص84
40- زيبا كلام، صادق، ما چگونه ما شديم؟ ص84
41- خسروي، خسرو، جامعه شناسي روستايي ايران
42- تاريخ سلطاني، ص147 و تاريخ وقايع و سوانح افغانستان تاليف عليقلي ميرزايي اعتضاد السلطنه، سال چاپ 1273هـ،ش تهران ص36-37
43- صديقي، دكتر جلال الدين، چگونگي استيلاي نظام قبيله سالاري، ص14
44- ادوارد الاريس سريس، عروج باركزايي ها، مترجم عبدالرحمن پژواك و محمدعثمان صدقي، انجمن تاريخ افغانستان، 1333 ش، ص72
45- صديقي، جلال الدين، همان، ص77-78
46- احمدزي، دكتر اشرف غني، افغانستان در سدة بيستم از مجموعهي برنامه هاي بيبي سي، تدوين كننده، ظاهر طنين ص20-21
47- تيمور خانوف، تاريخ ملي هزاره، ص265، مترجم، عزيز طغيان.
48- جاويد، عبدالاحمد، افغانستان در سدهي بيستم، ص21
49- عزيز نعيم، افغانستان در سدة بيستم (1900-1996) ص53
50- ناظمي، لطيف، افغانستان در سدة بيستم، ص93
51- مژده، وحيد، افغانستان: پنجسال سلطهي طالبان، ص164
52- انصاري، خواجه بشيراحمد، استبداد: بيماري بزرگ جامعه سياسي ما ص12
53- غزالي، نصيحه الملوك، به نقل از ما چگونه ما شديم؟، صاديق زيباكلام، ص 194
54- بيهقي به نقل از ما چگونه ما شديم؟، ص192
55- همان،
56- نظام الملك، سياستنامه، ص48
57- غزالي، نصيحه الملوك، ص75
58- خليلي، شب هاي آوارگي
59- ابن خلدون، مقدمه
60- همان، ج1، ص163
61- همان، ج 1، ص268
62- غزالي، احيأ علوم الدين- ج3، ص19-20
63- به نقل صفا، ذبيح الله، تاريخ علوم عقلي در تمدن اسلامي- ص167 (تلبيس ابليس ص82-83)
64- مكتب ها و گرايش هاي تربيتي در تمدن اسلامي، ص280 به نقل از تكوين العقل العربي، محمد عابد الجابري.
65- علي دشتي، عقلا برخلاف عقل، صص 27، 28
66- براي مزيد معلومات به نقدگفتمان ديني در افغانستان (مقالهي زمين سخت، آسمان بلند) نوشتهي منصور، زن در ميزان فقه سياسي اسلام، نوشتهي خواجه بشيراحمد انصاري، زن (فرهنگ ضد زن مبني بر اسرائيليات است) نوشتهي جميله كديور و شخصيت و حقوق زن در اسلام نوشتهي مهدي مهريزي مراجعه شود.
67- غزالي، نصيحه الملوك، ص285
68- غزالي، كيمياي سعادت، ص316 و322